امسال درجشنواره جای فیلم آشغالهای دوست داشتنی خالی است

که بعدها خرده‌ریزه‌های این نامه توسط سرویس‌های جاسوسی آمریکا و روسیه پیدا شد...

خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)- طنز روز

ساره دستاران

امروز که خبر رو توی سایت روسیه دیدم،‌ دیگه از چشمم افتادی میشله. نمی‌گی این پوتین و مدودف‌اینا پشت سر ما چی می‌گن؟! خوب بود منم مثل «بیل» می‌رفتم پنهانی با یکی می‌ریختم رو هم؟! آخه زن اتاق خوابت رو جدا کردی، گفتم باشه، یه جوری رفتار کردم آب از آب تکون نخوره. حالا منو تهدید می‌کنی طلاق می‌خوای؟ می‌گی می‌خوای لباس‌ها و لوازم شخصیت رو ببری؟! آخه تو که پات به کاخ سفید رسیده، دیگه چرا اینقدر ندید بدید بازی درمیاری که خبر به روسیه هم برسه؟!

ببین، پاشودیم رفتیم مراسم نلسون چه آبروریزی‌ای راه انداختی! حالا گیرم من با این «هله» گفتم و خندیم، تو باید این کارارو بکنی؟! باید صداتو این طور تو کاخ سفید ببری بالا که خبر به پوتین‌اینا هم برسه؟!

شنیدم تو ایرانم ورداشتن خبر رو ترجمه کردن، حالا خوبه ما رو فیلتر می‌کنن، ولی ببین ورپریده‌ها چه حواسشون هست از ما آتو می‌گیرن.

با نفرت

باراک

**

که بعدها خرده‌ ریزه‌های این نامه توسط سرویس‌های جاسوسی آمریکا و روسیه پیدا شد؛ نامه‌ای که باراک اوباما آن را در حالتی جوگیرانه و تحت تأثیر شدید خبر نوشته بود، در صدای روسیه نوشته بود و البته هنوز مشخص نشده چقدر به واقعیت رابطه آن دو در آن زمان ربط داشته است! یک فرضیه می‌گوید، اوباما داشته تمرین می‌کرده که اگر این خبر صحت داشته باشد چطور به همسرش نامه بنویسد.


برچسب‌ها: ساره دستاران
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی ۱۳۹۲ساعت 17:43  توسط محمدتاجیک  | 




 


دو شعر از ساره دستاران

فرهیختگان:

مجسمه‌سازی بودم
که اضافه‌های تاریکی را می‌تراشید
تراشیدم
شب را تراشیدم
و تو را دیدم


تو را در تاریکی دیدم
و روشنایی آغاز شد

 

***


اسب نیست
اینکه سوارش هستیم
و زمینِ زیرِ پای‌مان

دشت

 

پشت چراغ قرمز که می‌رسیم
این را می‌فهمم

 

احساس غارنشینی را دارم
که خودش را وسط شهر می‌بیند


برچسب‌ها: ساره دستاران
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۲ساعت 12:55  توسط محمدتاجیک  | 


برچسب‌ها: ساره دستاران, آزاده شمس, امید مهدی نژاد
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 19:39  توسط محمدتاجیک  | 

 وقتی متنی به راحتی می‌تواند در تیراژ 5000 نفری فیس‌بوک منتشر شود، چرا باید برای انتشار یک کتاب 1000 نسخه‌یی، این مراحل فرساینده و آزارنده طی شود و گاه روی کلمه به کلمه‌ی یک کتاب بحث شود؟

امید مهدی‌نژاد شرایط اکنون جامعه را برای طنزنویسان چندان مناسب نمی‌بیند و معتقد است، مخاطبان کلا به کتاب اقبال چندانی ندارند.

«حالیوود» مجموعه‌ی طنز‌های سینمایی این طنزپرداز است که چندی پیش از سوی انتشارات مروارید منتشر شده است. این طنزپرداز در گفت‌وگویی با بخش ادبیات و نشر خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، در آستانه‌ی برگزاری بیست‌وششمین نمایشگاه کتاب تهران از این کتاب و دشواری‌های طنزنویسی گفته است که مشروح این گفت‌وگو را در ادامه می‌خوانید.

*** آقای مهدی‌نژاد بیش‌تر کتاب‌های طنزی که از شما دیده‎ایم، گردآوری آثار گذشته‌ی شماست که در مطبوعات منتشر شده است. به نظر می‎رسد این کتاب هم به همین صورت تهیه شده است. درباره‌ی این موضوع کمی صحبت کنید.

*من مطبوعاتی هستم و بالطبع عمده نوشته‌های طنزم، نوشته‌های مطبوعاتی است. کتاب‌هایم هم گزیده‌ای از طنزهایی است که در مطبوعات منتشر کرده‌ام و به‌جز یکی دو مورد کم‌تر پیش آمده کتابی را با قصد نوشتن کتاب آغاز کرده باشم. معمولا آثارم گزیده‌ای از طنزهای مطبوعاتی است که با موضوعات مختلف در رسانه‌ها منتشر شده است و پس از گزینش و ویرایش، در قالب کتاب منتشر می‌شود.

***معمولا کتاب‌هایی که این روزها منتشر می‌شوند، ‌همین شرایط را دارند. آیا از نظر شما ‌این شیوه پاسخ‌گوست‌؟ زیرا برخی می‌گویند طنز مطبوعاتی طنز روز و مدت‌دار است. شما مشخصا چه مؤلفه‌هایی را در طنزهای‌تان درنظر می‌گیرید که این طنزها در قالب کتاب هم کارایی داشته باشد؟

*گاهی در زمان نوشتن یک طنز این موضوع را در ذهن دارم و توجه می‎کنم به این‌که این طنز قابلیت این را دارد که با تغییرات و ویرایش‌هایی به طنزی تبدیل شود که تاریخ مصرف‌ نداشته باشند یا نه. از سوی دیگر، چون اصولا همکاری با مطبوعات شغل موقت تلقی می‌شود و یا مطبوعات جابه‌جا می‌شوند و یا مطبوعاتی‌ها در مطبوعات جابه‌جا می‌شوند، وقتی دوره‌ی کارم در رسانه‌ای تمام می‌شود و پرونده‌ی نوشتنم بسته می‌شود،‌ به آثاری که نوشته‌ام، نگاه می‌کنم که ببینم چقدر از این آثار مانایی بیش‌تری دارند. و اگر باشد نمونه‌هایی که مدت بیش‌تری اعتبار دارند، انتخاب می‌کنم و کنار می‌گذارم. در نتیجه بخشی از این توجه، زمان نوشتن طنز به وجود می‌آید و بخشی هم زمانی که از بین طنزهایم دست به انتخاب می‌زنم‌، رخ می‌دهد.

متن‌هایی که در این کتاب آمده‌ هم در چند جا منتشر شده بود و بعد سعی کردم از بین طنزهای سینمایی بخشی را انتخاب کنم. بخشی از آن‌ها پیش‌تر در ماهنامه‌های «سوره» و بخشی در یک مجله‌ی دانشجویی به نام «خمپاره» که در دانشگاه قزوین منتشر می‌شد، منتشر شده، بخشی هم متعلق به طنزهایی درباره‌ی فیلم‌های انتخاباتی است که برای برنامه‌ای تلویزیونی نوشته شده بود که اصلا ساخته نشد.

امید مهدی‌نژاد

***طنزهای شما در این مجموعه به سینما نگاه دارد. شهرام شکیبا هم در کتاب «دو تخم مرغ در مه» این سبک را آزموده است،‌ کمی درباره‌ی این سبک و سیاق صبحت کنید. خیلی کم پیش می‌آید طنز وارد حوزه‌ی فرهنگ یا موضوعات دیگر ‌شود، چون بیش‌تر طنزها در حوزه‌ی اقتصاد و سیاست نوشته می‌شوند و طنزنویسان کم‌تر به سراغ موضوعات فرهنگی می‌روند. شاید چون فکر می‌کنند در این صورت مخاطب عام کم‌تر آثار آن‌ها را می‌خواند. شما این فضا را چطور می‌بینید؟

*فکر می‌کنم عرصه‌ی فرهنگ، عرصه‌ی بازتری برای طنزنویسی است؛ چون اولا بخش عمده‌ای از محدودیت‌هایی را که نوشتن در حوزه‌ی سیاست یا اجتماع به صورت منطقی و غیر‌منطقی به نویسنده تحمیل می‌کند، ندارد. دوم این‌که نسبت به سایر موضوعات، مسائل عمیق‌تر و تناقض‌های جدی‌تری درش هست. اگر در حوزه‌ی سیاست شما بخواهید وارد تناقضاتی که می‌توانند موضوع طنز باشند، بشوید یا زیادی درشان‌ غور کنید، مدام به خط قرمزها و درهای بسته می‌خورید. اما این خط قرمزها در حوزه‌ی فرهنگ نیست یا لااقل کم‌تر هست و عمیق‌تر می‌توان در حوزه‌ی فرهنگ طنز نوشت.

از سوی دیگر، این حوزه جزو تعلقات شخصی من است. من به حوزه‌ی ادبیات‌، شعر و دیگر حوزه‌های فرهنگی علاقه داشته و دارم و در واقع تعلق خاطر شخصی و فضای بازتر برای درست‌، عمیق و بهتر نوشتن، سبب شده که به این حوزه گرایش پیدا کنم.

طنز سینمایی‌، البته در مطبوعات سابقه‌دار است. یادم هست در مجله‌ی «فیلم» در دوره‌ای طنزهای سینمایی نوشته می‌شد، که فکر می‌کنم نویسنده‌اش آقای رسول نجفیان بود. آقای حسین یعقوبی هم در مجله‌ی «مهر» طنزهای سینمایی بسیار خوبی می‌نوشتند که در فرم شوخی با فضای سینمای هند بود. همین قالب معرفی فیلم که بخشی از کتاب «حالیوود» در این فرم نوشته شده، قالبی مرسوم در طنزنویسی سینمایی است.

اما کتاب آقای شکیبا فرم خاص و بسیار خلاقانه‌ای دارد. ایشان یک طرح فیلم‌نامه را بر اساس شیوه‌ی فیلم‌سازی فیلم‌سازان مطرح ایرانی در شکل‌های مختلف نوشته‌اند. کتاب آقای شکیبا لااقل از این جهت که فرم منسجم و بدیعی دارد، از کتاب من سرتر و بهتر است.

***سینمای دفاع مقدس ما کم‌تر نقد شده است. نقد فیلم‌فارسی یا ژانر عشقی که در کتاب شما هست، در این سال‌ها زیاد انجام شده، اما فکر می‌کنم نقد سینمای دفاع مقدس و به طنز درآوردن آن جدید باشد.

*اصولا پدیده‌ی متظاهر و شعاری و پدیده‌ای که هیچ قاعده‌ای را رعایت نمی‌کند،‌ بهترین دستمایه برای تمسخر کردن است. در سینما هم همین‌طور است. مثلا در نقد جدی فیلم، یک اثر باید حداقلی از استعداد را داشته باشد که به نقد کشیده شود. اما در فضای طنز و تمسخر فیلم‌های متظاهر، چه تظاهر روشنفکرانه باشد یا تظاهر دینی، چه فیلم دفاع مقدسی باشد و چه فیلم به قول امروزی معناگرا، می‌تواند نقد شود. تظاهر و ریا، از هر جنس، دستمایه‌ی عمده‌ی من در سال‌های طنزنویسی‌ام بوده است. خیلی از فیلم‌ها و ژانرهای سینمایی که در این کتاب در قالب طنز مورد نقد قرار گرفته‌اند، از همین دو خصیصه بهره‌مندند؛ مثلا فیلم‌هایی که مدعی‌اند می‌خواهند حرف‌های بزرگی بزنند، اما نمی‌توانند، و چون نمی‌توانند، خالی بودن خودشان را با مجموعه‌ای از تظاهرات‌ پر می‌کنند. از طرف دیگر، چون موضوع دفاع مقدس موضوعی نزدیک به خط قرمز بوده، دوستان کم‌تر به آن نزدیک شده‌اند.

امید مهدی‌نژاد

*** مخاطبان ظاهرا کمی سخت‌تر با طنزی که به نثر نوشته شده است، ارتباط برقرار می‌کنند؛ آن هم طنزی که طولانی است و پاراگرافی کوتاه نیست.‌ به نظر شما چقدر این قالب توانسته با مخاطب ارتباط برقرار کند.

*طنز مطبوعاتی اصولا و اغلب منثور است و فکر می‌کنم مخاطب مطبوعات اتفاقا با نثر طنز بهتر ارتباط برقرار می‌کند. تا آن‌جا که من دیده‌ام، در رسانه‌ها بیش‌تر طنز منثور کار می‌شود. اما خب، این هست که ایرانی‌جماعت نظم را بیش‌تر از نثر دوست دارد. ولی مخاطب روزنامه‎خوان و کتاب‌خوان عادت کرده است به خواندن طنز منثور. اگرچه کتاب من هم‌زمان با کتاب «ضدحالات» سعید بیابانکی که مجموعه‌ی شعرهای طنز است، منتشر شده است و آن کتاب فروش بهتری دارد. شاید همین نشان دهد که اقبال مردم به شعر بیش‌تر است.

***شما با نشرهای مختلف کار کرده‌اید، هم تجربه‌ی کار کردن با نشر دولتی و هم نشر خصوصی را داشته‌اید. تفاوت کار کردن با این دو دسته از نشرها به چه صورت است؟

*مجموعه‌های شعرم را بیش‌تر نزد ناشر خصوصی (سپیده‌باوران) منتشر کرده‌ام. اما این هست که هر ناشری حوزه‌های خاصی از مخاطبان را پوشش می‌دهد،‌ مثلا آرم سوره‌ی مهر روی یک کتاب باشد، طیفی از مخاطب را جذب می‌کند و طیف دیگری را دفع.‌ آرم‌ نشر مروارید هم همین‌طور. ترجیح من لااقل تا این لحظه این بوده که فضاهای مختلف را تجربه کنم. احتمالا هستند مخاطبانی که فقط همین کتاب «حالیوود» را از من می‌بینند و مخاطبانی هم کتاب «با کاروان حوله» را می‌بینند که در سوره‌ی مهر منتشر شده.

*** برای شما که با هر دو طیف از ناشران کار کرده‌اید،‌ هر کدام از این نشرها چه منفعت‌ها و مضراتی داشته‌اند؟

*نشر سوره‌ی مهر ناشر صاحب سلیقه‌ای است و برعکس سایر نشرهای دولتی و نیمه‌دولتی که شاید مناسباتی غیرفرهنگی و خارج از دایره‌ی‌ عرضه و تقاضای فرهنگی در آن‌ها حاکم باشد، بیش از هر چیز به وجوه فرهنگی انتشار کتاب توجه دارد. همان‌طور که گفتم، ناشر باسلیقه و بافکری‌ هم هست. توزیع نسبتا خوب و دیده شدن کتاب توسط طیفی از مخاطبان مذهبی اهل فرهنگ از محسنات انتشار کتاب در سوره‌ی مهر است. عیبش هم این است که به نویسنده انگ نورچشمی بودن می‌زنند، که زده‌اند! ناشر خصوصی هم به دلیل استقلال نسبی مالی که دارد، می‌تواند نمودار خوبی باشد برای میزان استقبال واقعی مخاطب عمومی از کتاب.

*** فضا را برای چاپ کتاب طنز و پذیرش از سوی مخاطب چگونه می‌بینید؟ گفته می‌شود جامعه در شرایطی است که به طنز نیاز دارد؛‌ حالا آیا مخاطب از کتاب‌های طنز استقبال می‌کند؟

*من فکر می‌کنم وضعیت کتاب‌های طنز خوب نیست. به چند دلیل؛ یکی این‌که تمایل عمومی به کتاب‌خوانی کم شده است، فضای سیاسی هم از بعد از سال 88 هنوز از التهاب نیفتاده است و تازه انتخابات جدیدی هم پیش رو داریم. در این فضا هم حساسیت‎ها درباره‌ی طنز بالا می‌رود و هم گاه پیش می‌آید که خود طنزنویسان به دلایل مختلف، که یکی‌اش احتیاط از عواقب طنزنویسی است، راغب به کار نیستند. خود ماها اکنون بیش‌تر تمایل داریم که در فضای مجازی و یا وبلاگ‌های خودمان طنزها را منتشر کنیم. کتاب‌های طنز زیادی هستند که یکی دو سال است که هنوز مجوز نگرفته‌اند و کتاب‌های طنزی هم هستند که منتشر شده‌اند و خوانده نمی‌شوند. سرجمع شرایط خوبی نیست!

امید مهدی‌نژاد

*** درعرصه‌ی مطبوعات فضا چقدر برای طنز نویسان باز است و مخاطبان با طنز مطبوعاتی چگونه برخورد می‌کنند؟

*در شکل کلی، فکر می‌کنم همان اتفاقی که در حوزه‌ی کتاب می‌افتد، در حوزه‌ی مطبوعاتی هم هست. کسانی هستند که کار مطبوعاتی می‌کنند و خوب کار می‌کنند مثل شهرام شکیبا، جلال سمیعی و رضا ساکی. اما به نظرم مشکلاتی که در حوزه‌ی نشر کتاب هست، در حوزه‌ی مطبوعات هم هست. من چون خودم در یک نشریه‌ی اصول‌گرا طنز می‌نویسم‌، علی‌الظاهر باید از حاشیه‌ی امنیت بهتری برخوردارم، اما اصولا احتیاط از قدیم‌الایام شرط عقل بوده است!

***این‌که گفتید در نشریه‌ی اصول‌گرا می‌نویسید، این‌گونه است که از ابتدا برای نگارش طنز چارچوبی را در نظر دارید؟ یا چون در نشریه‌ی اصول‌گرا می نویسید،‌ دست شما بازتر است و آزادی عمل بیش‌تری دارید؟

*به هر حال این‌که یک متن کجا منتشر می‌شود، خیلی بر تفسیری که از آن می‎شود، تأثیر دارد. آقای زرویی که عمرش دراز باد، در مصاحبه‌ای که خودم با او انجام دادم، مثالی گفت که یک متن واحد ممکن است یک‌بار مثلا در روزنامه‌ی «کیهان» منتشر شود و یک‌بار در روزنامه‌ی «شرق». واکنش عمومی درباره‌ی مطلبی که در «کیهان» منتشر شده، این است که: «ببینید وضعیت به جایی رسیده که خودی‌ها هم به فغان آمده‌اند. باید به این فریادهای دردمندانه توجه کرد...» اما در مورد همین مطلب در روزنامه‌ی «شرق» گفته خواهد شد «باز دست دشمن از آستین عوامل ظاهرا خودی بیرون آمد و..!» آقای زرویی معتقد است، خط قرمزها اصولا خیلی چیزهای واضح و مشخصی نیستند و حواشی بیش‌تر از متن در این زمینه تأثیرگذار است. این‌که یک متن را چه کسی در چه زمانی در کجا نوشته، گاهی بیش‌تر از خود متن اهمیت پیدا می‌کند. وقتی کسی در نشریه‌ای اصول‌گرا می‌نویسد، این‌گونه تفسیر می‌شود که خودی بودن آن آدم مسلم است و حالا آن آدم خودی دارد نقد دلسوزانه و سازنده می‌کند. حالا اگر همان مطلب جای دیگر چاپ شود،‌ ممکن است نیتش و همه‌چیزش از اساس زیر سؤال برود. از این جهت من چون در یک نشریه‌ی اصول‌گرا طنز می‌نویسم، ‌دستم را بازتر می‌بینم. شاید هم توهمی بیش‌تر نباشد و همین روزها بیابند ببرندم!

***نگارش طنز در فضای مجازی به نظر شما چقدر می‌تواند بر خواندن کتابی که‌ می‌دانیم از مراحل مختلفی برای چاپ گذاشته است،‌ اثر بگذارد؟

*قطعا تأثیر وجود دارد. چه از سوی نویسنده و چه مخاطب. گاهی این ترجیح وجود دارد که طنز را در فضای مجازی و یا فیس‌بوک دنبال کنند؛ چون نویسنده فکر می‌کند چیزی که می‌نویسند‌، سریع منتشر می‌شود، لازم نیست کسی آن را ببیند و تأیید کند، مخاطب هم می‌داند که مستقیم با مؤلف سروکار دارد و با نوشته‌ی دست اول مواجه است. این اتفاق قطعا بی‌تأثیر نیست و همین است که لزوم بازنگری در صدور مجوز برای کتاب را بیش‌تر می‎کند. این یک سؤال اساسی است که وقتی متنی به راحتی می‌تواند در تیراژ 5000 نفری فیس‌بوک منتشر شود، چرا باید برای انتشار یک کتاب 1000 نسخه‌یی، این مراحل فرساینده و آزارنده طی شود و گاه روی کلمه به کلمه‌ی یک کتاب بحث شود؟ به نظرم توجه به این واقعیت‌ ایجاب می‌کند که به لحاظ فنی، روند و فرایند صدور مجوز برای کتاب‌ها اصلاح شود. این همه زمان و انرژی و حوصله صرف می‌شود که در نهایت نه برای نویسنده و نه برای ناشر و نه حتا برای ممیزان هیچ فایده‌ای ندارد.

***شما به عنوان یک طنزپرداز فکر می‌کنید باید چه چیزی را در کتاب خود بیاورید که کتاب‌تان بتواند در این رقابت قرار بگیرد و مخاطب تمایل پیدا کند که کتاب شما را بخواند؟

*امید ما و فکر می‌کنم امید همه‌ی کسانی که هنوز کتاب می‌نویسند، به کسانی است که هنوز به کتاب و کتاب‌خوانی عنایت دارند و دوست دارند کتاب بخرند و کتاب را دست بگیرند و ورق بزنند. کسی که کتاب چاپ می‌کند، فکر می‌کند هنوز کسانی هستند که از نفس کتاب خواندن لذت می‌برند؛ از همین عمل ساده‌ی خریدن و باز کردن و خواندن یک شیء کاغذی به نام کتاب. من هنوز خودم عادت نکرده‌ام که مطالعه‌ی جدی‌ام را با کامپیوتر و تبلت و مانیتور و ای‌بوک و غیره و غیره انجام بدهم و هر وقت می‌خواهم از خواندن لذت ببرم، به کتاب رو می‌آورم. فکر می‌کنم امید همه‌ی نویسندگان به این طیف از مخاطبان‌شان باشد.

امید مهدی‌نژاد

***تحمل طنز را در جامعه چطور می‌بینید؟ در این مجموعه شما گاه با کارگردان‌ها وارد شوخی شده‌اید،‌ یا در مطبوعات که می‌نویسید‌، قطعا با واکنش‌هایی مواجه بوده‌اید‌، این واکنش‌ها چطور هستند؟

*الآن نمونه‌ی مشخصی در ذهنم نیست. اما در کمال تعجب باید بگویم واکنش آدم‌های سیاسی معمولا از آدم‌های فرهنگی معقول‌تر است. آدم‌های سیاسی یاد گرفته‌اند معقول و منطقی و دیپلمات‌وار رفتار کنند و تحمل داشته باشند، یا لااقل ادای تحمل داشتن را دربیاورند. دست کم واکنش رسمی آدم‌های سیاسی بسیار معقول‌تر است. اگر هم من تجربه‌ی تلخی از این واکنش‌ها داشته باشم‌، از سوی کسانی بوده که در حوزه‌ی فرهنگ فعال هستند. کم‌تر پیش آمده با واکنش غیرمنتظره‌ای از سوی سیاسیون مواجه شوم؛ مگر در حد تذکر یا گله به سردبیر یا مدیرمسؤول مجله. لذا از جمله خوش‌شانسی من است که دوستان سینمایی اغلب کارهای کسانی مثل ما را نمی‌خوانند!

*** نقدی که به طنزهای تصویری ما وارد می‌شود، ‌این است که متن خوبی ندارند که کار بر اساس آن کار شکل بگیرد. شما ارتباط میان طنز تصویری و متن طنز قوی را چگونه می‌بینید؟

*یک سوءتفاهم عمده در رابطه‌ی اهالی طنز تلویزیون و طنزنویسان هست که به نظر حل‌ناشدنی می‌آید. من و جمعی از دوستانم یک‌بار براساس پیشنهاد یکی از شبکه‌های تلویزیون و زیر نظر تهیه‌کننده و مشاور او متن‌هایی نوشتیم. اما وقتی کار به مرحله‌ی اجرا رسید، کارگردان‌های مختلفی که تجربه‌ی کار تلویزیونی داشتند، متن‌ها را می‌خواندند و می‌گفتند ما نمی‌توانیم با این نوشته‌ها ارتباط برقرار کنیم. یعنی حتا وقتی مدیران و تهیه‌کنندگان تلویزیون هم به این نتیجه رسیده بودند که باید جنس جدی‌تر و خاص‌تری از طنز را بسازند، با سد سازندگانی مواجه شدند که جنس جدی‌تر طنز را نمی‌فهمیدند. به نظرم در این شرایط بهترین متن‌ها هم که برای تلویزیون نوشته شود، ساخته نخواهد شد و وضع طنز تلویزیونی ما همین خواهد بود که هست. البته همیشه نمونه‌های خاصی مثل رضا عطاران یا سروش صحت بوده‌اند که سریال‌های شاخصی مثل «بزنگاه» و «خانه ‌به‌دوش» و «ساختمان پزشکان» را نوشته و ساخته‌اند. اما این‌ها را باید استثنایی بر قاعده شمرد. لذا به نظرم شکاف میان طنزنویسان و سازندگان طنز تلویزیونی جز در موارد استثنایی پرشدنی نیست.

گفت‌وگو: آزاده شمس – ساره دستاران


برچسب‌ها: ساره دستاران, آزاده شمس, امید مهدی نژاد
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 19:19  توسط محمدتاجیک  | 


برچسب‌ها: ساره دستاران
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 19:29  توسط محمدتاجیک  | 

در آستانه‎ی نخستین سالگرد درگذشت سیمین دانشور، پای حرف‌های خواهرش نشستیم که از سیمین گفت، از روز‌های کودکی و جوانی و کهنسالی‌ بانوی داستان ایران.

گزارش خبرنگار ادبیات خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، از خانه‌ی سیمین دانشور و جلال آل احمد و گفت‌وگو با ویکتوریا دانشور در پی می‌آید.

پیچ کوچه‌ی رهبری در دزاشیب را که رد می‌کنی، خانه‌ی آجری دونبشی نمایان می‎شود که دری چوبی و سبزرنگ دارد و هنوز بر زنگ آن نوشته شده «دکتر سیمین دانشور». در را ویکتوریا دانشور، خواهر کوچک‎تر سیمین، می‎گشاید که بعد از فوت سیمین دانشور در 18 اسفند سال گذشته، با همسرش پرویز فرجام در خانه‎ی سیمین و جلال زندگی می‎کند. ویکتوریا ریزنقش است و کمی شبیه خواهرش سیمین است، لهجه‎ی شیرازی دلنشینی دارد. شوخ‌طبع است و با خوش‌رویی به پرسش‌های ما پاسخ می‎گوید. او و همسرش تلاش می‎کنند تا از روزهای گذشته و خاطرات‎شان از سیمین دانشور و جلال آل‎ احمد بگویند.

خانه‌ی سیمین و جلال تغییری نکرده و همه چیز سر جای خودش است، جز این‌که دیوارها و سقف خانه نقاشی شده‌اند. بر سکوت این خانه انگار هنوز رد دست‌های جلال هست. انگار صدای کشیده شدن دمپایی‌ سیمینِ سال‌های آخر، بر موزاییک‎های خانه شنیده می‌شود. این خانه انگار چیزی در خودش دارد که وقتی تکیه می‎دهی بر مخمل سبز مبل‎های قدیمی‌اش، دوست داری همان‌جا بمانی و عصر زمستانی و آرام تجریش را با طعم روایت‎هایی دور ببلعی.

از ویکتوریا می‎خواهیم از سیمین روزهای گذشته بگوید و کودکی‌شان در شیراز. می‌گوید: من خاطرات زیادی دارم، من 86 سال دارم و خودم تاریخ‌ام.

ویکتوریا دانشور

سیمین کودکی‌ها

شروع می‎کند از کودکی خودش و سیمین می‎گوید: ما کودکی خیلی خوبی داشتیم. پدر و مادرمان خیلی روشنفکر بودند. توی حیاط‌مان یک حوض بود که با خانمْ سیمین توی آن شنا می‎کردیم. نان ریز می‎کردیم و می‌دادیم به ماهی‎ها. من پنج سال از خانمْ سیمین کوچک‌تر بودم، اما با او خیلی عیاق بودم. او هر جا می‎رفت، مرا با خودش می‌برد. حتا بعدها وقتی با جلال آل احمد می‌رفتند دماوند، من هم با آن‌ها می‌رفتم. ما شش خواهر و برادر بودیم که همه فوت شده‌اند و فقط من مانده‎ام.

او ادامه می‎دهد: در زمان کودکی هر وقت میهمان می‌آمد، سیمین شعرهای مختلفی می‏‌خواند و من ویولون می‎زدم. پشت پرده قایم می‌شدم، به پدرم می‎گفتم، بابا بگو من هم بیایم و ساز بزنم. بعد قرقر ویولون می‎زدم. جمعه‎ها هم همه‌ی خانواده و بچه‎ها می‎رفتیم «بابا کوهی» غذا می‎بردیم.

ویکتوریا دانشور همچنین درباره‎ی علاقه‎ی سیمین به ادبیات و شعر می‌گوید: خانمْ سیمین حافظه‌ی خیلی خوبی داشت. شعری از حافظ را یک بار که می‎خواند، حفظ می‎شد. سعدی را هم حفظ بود. روزنامه‌ی مدرسه دست او بود. سر صف که مقاله می‎خواند، همه برایش دست می‎زدند و می‎گفتند، این سیاه‌سوخته چه هوشی دارد! اولین کتاب خانمْ سیمین «آتش خاموش» بود. «شهری چون بهشت» هم کتاب دیگرش بود که من پشت جلد آن را نقاشی کردم. «سوشوون» به 17 زبان ترجمه شده است.

قرار عقد سیمین و جلال در نهمین روز آشنایی

خواهر سیمین دانشور همچنین درباره‎ی چگونگی آشنایی سیمین با جلال آل احمد می‌گوید: ما عید رفته بودیم اصفهان و در اتوبوسی که می‎خواستیم به تهران برگردیم، آقایی صندلی کنارش را به خانمْ سیمین تعارف کرد. آن دو کنار هم نشستند. بعد آمدیم خانه. صبح دیدم خانمْ سیمین دارند آماده شوند بروند بیرون. من هم می‎خواستم بروم خرید. وقتی در را باز کردم، دیدم آقای آل‌ احمد مقابل در ایستاده است. نگو این‌ها روز قبل قرار مدارشان را گذاشته‎اند. روز نهم آشنایی‌شان هم قرار عقد گذاشتند. بعد همه را دعوت کردیم و در مراسم‎شان فامیل و همه‌ی نویسندگان بودند. صادق هدایت هم بود. بعد آن‎ها خانه‌ای اجاره کردند و رفتند سر زندگی‎شان.

ویکتوریا دانشور

نویسنده‎ که آشپزی نمی‎کند

ویکتوریا دانشور درباره‌ی زندگی سیمین می‌گوید: آدم نمی‌تواند همه‎ی کارها را با هم بکند، بنابراین او آشپزی نمی‎کرد. چند روز بعد از ازدواج‌شان آقای آل احمد از او پرسیده بود، چه می‌پزی؟ سیمین گفته بود، نیمرو. فردا آل احمد گفته بود، چه داریم؟ سیمین گفته بود، تخم مرغ آب‌پز. بعد بنا شده بود یا از بیرون غذا بگیرند، یا بروند بیرون غذا بخورند. یا همیشه تخم مرغ می‎خوردند. اما چند وقت بعد آمدند در خانه‌ی من شب ساعت 9، گفتند، پول‎مان تمام شده است، از بس بیرون غذا خوردیم. آن زمان شش ماه بود که من وارد آموزش و پرورش شده بودم و بهشان کمی پول قرض دادم و بعد کلفتی گرفتند که برای‌شان غذا بپزد. چون آدم وقتی چیز می‏‌نویسد، نمی‎تواند به کارهای دیگر برسد.

غم کودکانی که زاده نشدند

او همچنین می‌گوید: سیمین و جلال زندگی پرباری داشتند. همدیگر را دوست داشتند و مکمل هم بودند. از زندگی‎شان راضی بودند. تنها ناراحتی‎شان نداشتن بچه بود. اسم دو تا از بچه‎های من را خانمْ سیمین گذاشت؛ مانی و مرجان. اما برای سومی گفتیم ما بچه به دنیا بیاوریم، خانمْ سیمین اسم برایش بگذارد؟! اسم سومی را خودمان ستاره گذاشتیم.

ویکتوریا دانشور در پاسخ به این سؤال که کدام یک از آن دو بیش‌تر به خاطر بچه نداشتن ناراحت بودند، می‌گوید: خانمْ سیمین بیش‌تر ناراحت بود.

ساخت خانه‌ی بن‌بست ارض به دست جلال

ویکتوریا دانشور همچنین درباره‎ی ادامه تحصیل سیمین دانشور در خارج و ساختن خانه‌ی بن‌بست ارض می‌گوید: خانمْ سیمین سال دوم ازدواجش رفت دانشگاه استنفورد که فوق دکترای زیبایی‎شناسی بخواند. او در ایران کار می‎کرد و مدتی که نبود، حقوقش را جلال جمع کرد و برایش خانه‌ای ساخت. با نیما دوست بود که خانه‎اش همین نزدیکی بود و آل‌ احمد این زمین تجریش را گرفت و با دست‎های خودش این خانه را ساخت. مدتی که خانمْ سیمین نبود، می‎آمد خانه‎ی ما و می‎گفت، برایم مرغ تو فر درست کنید. اسم این کوچه را هم خودش گذاشت ‌«بن‌بست ارض» یعنی آخر دنیا. او خیلی وطن‌پرست بود، می‎رفت همه‎ی ایران را می‏دید و به همین خاطر «دُرّ یتیم خلیج» را نوشت. جلال آل‌ احمد یک روشنفکر واقعی بود، خانمْ سیمین می‏توانست رشد کند. خانمْ سیمین یکی از بهترین شاگردهای فروزانفر بود. فروزانفر به خانمْ سیمین می‎گفت، «دوشیزه مشگین».

حلقه‌ی جلال که تا مرگ از دست سیمین درنیامد

خواهر سیمین دانشور درباره‌ی مرگ جلال می‌گوید: آقای آل ‌احمد و سیمین اسالم بودند که جلال سکته‌ی مغزی کرد و فوت شد. جلال آن زمان 44 سالش بود و سیمین هم هرگز بعد از مرگ او به ازدواج فکر نکرد. خانمْ سیمین تا لحظه‎ای که فوت کرد، حلقه‌ی جلال را از دستش درنیاورد.

خواهر سیمین دانشور

سال‎های مراقبت از سیمین

خواهر کوچک‎تر سیمین دانشور همچنین درباره‎ی چگونگی آمدن خود و همسرش به خانه‎ی سیمین برای مراقبت از او عنوان می‌کند: از چهار سال پیش از مرگ خانمْ سیمین تا زمان مرگ او، من و همسرم از خانمْ سیمینْ مراقبت می‎کردیم. چهار سال ما هر روز صبح می‌آمدیم، برای او خرید می‌کردیم و می‌رفتیم. او به من می‌گفت که این خانه را باید بعد از مرگ حفظ کنید و آن را خانه‎ای برای هنرمندان کنید. او در وصیت‌نامه‎اش خطاب به ما نوشته بود که برای من سیاه نپوشید و خیرات کنید.

به خاک رسیدن

ویکتوریا دانشور در ادامه می‌گوید: روزی که خانمْ سیمین فوت شدند، من به دیدنش رفته بودم. گفت، از تخت بیرون نمی‏‌آیم و حالم خوب نیست. ما کمی پیش او ماندیم و بعد رفتیم خانه. من دلم شور می‏‌زد. به همسایه‎‌ی خانمْ سیمین زنگ زدم. گفت، رفته‎ا‎م او را دیده‌ام. حالش خوب بود، اما گفت می‌خواهم بخوابم. بعدازظهر دوباره همسایه‎مان به او سر زده بود و دیده بود حالش بد است. به او آب زمزم داده بود. بعد خانم همسایه به من زنگ زد و گفت زود بیا. تا ما رسیدیم، تمام کرده بود. او برای خودش کسی بود، روزها تلفن این‌جا اشغال بود و از همه جا زنگ می‎زدند و به ما تسلیت می‌گفتند. از نزدیک قطب شمال هم زنگ زدند. آقای دعایی هم بر پیکرش نماز خواند و در بهشت زهرا در قطعه هنرمندان به خاک سپرده شد. امیدوارم بتوانم وصیت‌هایش را اجرا کنم.


برچسب‌ها: ساره دستاران
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند ۱۳۹۱ساعت 20:46  توسط محمدتاجیک  | 

ایسنا -ساره دستاران :محمود دولت‌آبادی که پیش از نویسندگی، در تئاتر فعالیت داشته، به دیدار بازمانده‌ی سیاه‌بازی ایران‌، سعدی افشار، رفت.

به گزارش خبرنگار خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، سعدی افشار به زحمت راه می‌رود، ولی تکیه داده به عصایش ایستاده بود دمِ درِ ورودی آپارتمان کوچکش به استقبال محمود دولت‌آبادی. بدن نحیف و رنجورش تکیه داده به عصا، ولی با لبخند گرمش میزبان کسی شد که دلش می‌خواست او را ببیند و منتظر دیدارش بود؛ کسی که سال‌ها پیش به عشق تئاتر به تهران آمده و حالا در کسوت نویسنده‌ی شاخص این سال‌هاست.

سعدی افشار و محمود دولت‌آبادی روی کاناپه‌ای می‌نشینند کنار تخت خواب سعدی افشار؛ تخت خوابی که دو سالی است پیشکسوت نمایش «تخت حوضی» ایران را گرفتار خود کرده است.

با هم از امروز و سال‌های دور می‌گویند؛ خاطراتی که لبخند به لب‌های‌شان می‌آورد و شوخی‌هایی که خنده به همراه دارد.

ديدار دولت‌آبادي و سعدي افشار

محمود دولت‌آبادی که در سال‌های آغازین انقلاب به عنوان دبیر سندیکای تئاتری‌ها انتخاب می‌شود، از فستیوالی گفت که آن سال‌ها به همراهی دیگر هنرمندان برگزار کرده است. گفت، می‌خواسته آن را با قدیمی‌ترین و شاد‌ترین تئاتر ایران شروع کند و به این ترتیب، اجرای نخست به سعدی افشار می‌رسد در تئاتر نصر.

دولت‌آبادی همچنین از خاطره‌ای دورتر گفت که بلیت 15زاری تئاتر سعدی افشار در تئاتر مولوی را خریده، ولی بعد یادش افتاده که دیگر پولی برای شب ندارد و رفته بلیت را پس داده است. هنوز با حسرت و افسوس از آن روز یاد می‌کرد که آن اجرا را از دست داده است.

سعدی افشار از دیدن هنرمند سال‌های دور تئاتر بسیار خوشحال بود. دولت‌آبادی گفت، «باز هم می‌یام» و سعدی افشار در پاسخ گفت، «چیه؟ قشنگی خونه گرفته‌ت؟!» و با هم خندیدند.

در مرور خاطرات گذشته، سعدی افشار مسائل را با جزییاتش به خاطر داشت، که دولت‌آبادی گفت، «عجب حافظه‌ای!» دوستان سعدی افشار گفتند، «حافظه‌ی درازمدتش خوب است، ولی کوتاه‌مدت‌ها را گاهی فراموش می‌کند.» دولت‌آبادی هم به شوخی به سعدی افشار گفت: «پس یعنی فردا یادت می‌رود که ما امروز این‌جا بودیم؟» او هم حاضرجواب گفت، «همین الآن یادم رفت!» بعد زد زیر خنده و گفت، «نه بابا شما را یادم نمی‌رود.»

ديدار دولت‌آبادي و سعدي افشار

سعدی افشار در صحبت‌هایش با حسرت و دلتنگی از تئاتر «تخت حوضی» می‌گفت. گفت، «خانه‌های قدیمی خراب شده و دیگر حوضی وجود ندارد. دیگر چه تئاتر تخت حوضی؟ بریم روی پشت بام تئاتر تخت حوضی اجرا کنیم؟!»

او همچنین به آخرین اجرایش در دو سال پیش اشاره کرد که با ویلچر روی صحنه رفته. در عین حال با اشاره به جشنواره‌ای که دولت‌آبادی در سال‌های دور برگزار کرده بود، گفت، «من خیلی فستیوال دیده‌ام، ولی آن فستیوال در قلب من مانده.» و دوباره از خاطرات آن شب گفتند.

سعدی افشار و دولت‌آبادی در مرور خاطرات به زنده‌یاد مهدی فتحی هم رسیدند، همچنین به نام محمود استادمحمد، و برایش سلامتی آرزو کردند.

رضامندی، دولت‌آبادی و سعدی افشار

رضا رضامندی، دوست سعدی افشار که از 23 سال پیش با او در تئاتر همکار شده و مدت‌هاست پرستار و همدم اوست، در این دیدار از شرایط جسمی سعدی افشار و هزینه‌های سنگین آمپول‌هایی که باید برای پوکی استخوان تزریق کند، گفت.

او همچنین از رسانه‌ها گله‌مند بود و از نوع خبرها و تیترهایی که درباره‌ی سعدی افشار منتشر می‌کنند.

در ادامه‌ی حرف‌هایش به گذشته رسید و خاطره‌ی همکاری و همسفری با سعدی افشار در فرانسه‌، اسپانیا و... . از خاطره‌ی دیدار پیتر بروک (کارگردانان مطرح تئاتر جهان) با سعدی افشار هم یاد کرد.

رضامندی در صحبت‌هایش گفت: به حرمت 60 سال خنداندن مردم، در این خانه اتفاق‌هایی می‌افتد که خیلی عجیب است. آدمی که تراکم استخوان دارد، در تاریکی راه می‌رود و دلش نمی‌آید مرا بیدار کند. می‌گویم، من زن و سه دخترم را ول کرده‌ام، آمده‌ام مراقب تو باشم. مثلا پیش آمده، خواسته بنشیند و افتاده. اولین چیزی که می‌گوید، این است که «نترس،‌ هول نکن، چیزی نشد.» کسی که در سه‌سالگی پدرش را از دست داده و در 12سالگی مادرش از دنیا رفته، چطور این محبت می‌تواند در او ریشه داشته باشد که اول بگوید تو ناراحت نشو؟!

به گزارش ایسنا، سعدالله زحمت‌خواه معروف به «سعدی افشار» در 13سالگی با دوده‌ی لوله‌ی بخاری خودش را سیاه کرده و اولین تجربه‌ی سیاه‌بازی‌اش را داشته و بعدها در یک عروسی در خیابان سیروس با چوب‌پنبه‌ی سوخته خودش را سیاه کرده و به صحنه رفته است. او حالا بازمانده‌ی سیاه‌بازی ایران و پیشکسوت تئاتر «تخت حوضی» است که این روزها با بیماری پوکی استخوان دست به گریبان است و از دو سال پیش که کمرش شکسته، مشکلاتش بیش‌تر شده است.

مدتی بعد از اولین شکستگی که حالش بهتر شده، برای قدم زدن و هواخوری به پارک سرکوچه‌شان در خیابان‌های فرعی جمهوری می‌رفته که آن‌جا دچار شکستگی استخوان می‌شود و باز مجبور به ماندن در تخت خواب. با وجود این بیماری و رنج‌هایی که تحمل می‌کند، همچنان از شوخی دست برنمی‌دارد، گویی طنز و کمدی با وجود او یکی شده است، که در این روزهای ناخوشی هم باز به دیگران شادی و خنده هدیه می‌دهد.



برچسب‌ها: محمود دولت آبادی, ساره دستاران, سعدی افشار
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن ۱۳۹۱ساعت 15:5  توسط محمدتاجیک  | 

فردا ۱۳دی روز تولد ساره دستاران از دوستان وهمکاران قدیمی من است .خانم دستاران که از شاعران شناخته شده و جوان است دبیز سرویس فرهنگ و ادب ایسناست . خانم دستاران تولدتان مبارک
برچسب‌ها: ساره دستاران
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی ۱۳۹۱ساعت 18:14  توسط محمدتاجیک  | 


ديوارها را ورق مي‌زني
كه زندگي‌ات شده‌اند
آينه‌ات، دفترت، منظره‌ات

ديوارها همه‌ي زندگي‌ات شده‌اند
خط مي‌كشي و
ورق مي‌زني

برچسب‌ها: ساره دستاران
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۱ساعت 20:22  توسط محمدتاجیک  | 

"ساره دستاران روزنامه نگار وشاعر در فیس بوک خود نوشت :‏اي كاش جاي كلاسورت بودم... اين يه وقتي يه متلك بود. ولي اين روزها بعضي شعرها يا به اسمِ شعرها رو كه مي‌خونم، به چيزهايي مثل اين برمي‌خورم، كه حالا بايد ديد در راستاي كاربردي كردن شعره يا اون اولين كسي كه گفته «اي كاش جاي كلاسورت بودم» خيلي شاعر بوده. ديروز تو يه خبر مي‌خوندم كه متلك جرمه و مجازات داره. خلاصه كه دوستان شاعر حواس‌شون جمع باشه.‏"

برچسب‌ها: ساره دستاران
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر ۱۳۹۱ساعت 18:8  توسط محمدتاجیک  | 


***
با همين كاغذها
قايق درست مي‌كنيم
بادبادك هوا مي‌كنيم
تانك‌ها از دل‌شان راه مي‌افتند
دستور پرتاب موشك را صادر مي‌كنند

كاغذها گاه در آتش سوزانده مي‌شوند
گاه آتش به پا مي‌كنند
كاغذهاي دوست‌داشتني
كاغذهاي لعنتي

س.د.

برچسب‌ها: ساره دستاران
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۱ساعت 21:5  توسط محمدتاجیک  | 

 "‏«فرار از زندان» زنداني بودم اگر يك بار نقشه‌ي فرار مي‌كشيدم براي فرار از اين ترافيك هر روز بايد نقشه‌ي تازه‌اي كشيد س.د.‏"
برچسب‌ها: ساره دستاران
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۱ساعت 13:8  توسط محمدتاجیک  | 

منصور واعظی گفت، اتهام بی‌مطالعه بودن مردم ایران برطرف شده است.

به گزارش خبرنگار کتاب خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، در آیین تجلیل از اصحاب رسانه و خبرنگاران حوزه کتاب که از سوی نهاد کتابخانه‌های عمومی در کتابخانه مرکزی پارک شهر برگزار شد، دبیرکل نهاد کتابخانه‌های عمومی در سخنانی عنوان کرد: امروز موفق شده‌ایم از اتهام بزرگی که سال‌ها به مردم ایران وارد می‌شد و در آن بیان می‌کردند که ایرانی‌ها اهل مطالعه نیستند و سرانه مطالعه در بین آن‌ها دو دقیقه است، برهیم و این ذهنیت را تغییر دهیم و اعلام کنیم که سرانه مطالعه مردم ایران در منطقه در رتبه نخست قرار دارد.

واعظی سپس با اشاره به نقش خبرنگاران و رسانه‌ها در افزایش سرانه مطالعه در بین مردم عنوان کرد: این توقع از این جهت است که کار ما صددر صد فرهنگی است و ما برای تحقق این هدف باید همگی دست در دست هم دهیم.

دبیرکل نهاد کتابخانه‌های عمومی کشور در ادامه عنوان کرد: در افزایش سرانه مطالعه هدف ما مانند چشم‌انداز اقتصادی نیست و با توجه به پیشینه و بنیه فرهنگی و بزرگان دینی که در کشور داشته و داریم، باید در فکر این باشیم تا سرانه مطالعه‌مان در نقطه اوج جهان باشد.

او سپس به نقش صدا و سیما در افزایش سرانه مطالعه مردم اشاره کرد و افزود: کارهایی که در صدا و سیما در این زمینه انجام می‌شود، خوب است، اما با توجه به این‌که این رسانه در روز 2000 ساعت برنامه پخش می‌کند، میزان زمانی که به بحث کتاب اختصاص می‌دهد، کافی نیست و هنوز با نقطه مطلوب فاصله زیادی دارد.

در ادامه این مراسم، محمدجعفر محمدزاده، معاون امور مطبوعاتی و اطلاع‌رسانی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، با بیان این‌که یکی از مهم‌ترین رسانه‌ها و اولین رسانه‌ها خود کتاب است، گفت: خداوند برای ابلاغ پیامش رسانه‌ای بهتر از کتاب پیدا نکرد و بار سنگین شریعت و دین را روی دوش کتاب سوار کرد، بنابراین وقتی صحبت از کتاب و کتاب‌خوانی می‌شود، نباید خود کتاب را از یاد ببریم.

او سپس به عمر اطلاع‌رسانی در حوزه کتاب در مطبوعات ایران اشاره کرد و گفت: عمر اطلاع‌رسانی درباره کتاب تقریبا به اندازه خود انتشار اولین کتاب در ایران است که به 201 سال قبل برمی‌گردد که اولین کتاب در تبریز منتشر شد.

محمدزاده با اشاره به این‌که امروز 80 رساله مکتوب در کشور وجود دارند که 50 درصد حجم خود را به مقوله کتاب و کتاب‌خوانی اختصاص داده‌اند، افزود: بعضی از نشریات هستند که بیش از صددرصد صفحات خود را به کتاب اختصاص می‌دهند که این گروه را نشریات کتاب‌گذار می‌نامیم. همچنین در مطبوعات صفحات و ستون‌های معرفی کتاب وجود دارد و در برخی مطبوعات و خبرگزاری‌ها سرویسی به نام کتاب وجود دارد.

معاون مطبوعاتی و اطلاع‌رسانی وزارت ارشاد در ادامه به تفاوت خبرنگار حوزه کتاب با دیگر حوزه‌های مطبوعات اشاره کرد و گفت: خبرنگاری در حوزه کتاب با سایر حوزه‌ها متفاوت است، چون در سایر حوزه‌ها خبرنگار در صحنه رویداد حضور دارد و از آن خبر تهیه می‌کند، اما در حوزه کتاب خبرنگار علاوه بر این‌که باید با حوزه تخصصی خود آشنایی داشته باشد، باید در زمینه دانش‌های پیرامونی مانند چاپ کتاب و همچنین موضوعات مختلفی که کتاب راجع به آن‌هاست، تخصص داشته باشد، بنابراین یک خبرنگار کتاب باید اطلاعات جامعی در همه زمینه‌ها و عرصه‌های کتاب داشته باشد.

او همچنین گفت: حوزه رویداد خبرهای کتاب مجموعه‌ای از تجارب و معارف بشری است که باعث می‌شود این معرفت‌ها و تجربه‌ها جمع شوند و در نهایت به کتاب تبدیل شوند، بنابراین حوزه رویدادی خبر کتاب مجموع این معرفت‌ها و تجارب است.

محمدزاده در ادامه عنوان کرد: در یک سال گذشته شش عنوان کتاب از آثار خبرنگاران را چاپ کرده‌ایم که رونمایی شده‌اند و تا آخر امسال منتشر خواهند شد. این کتاب‌ها تحت عنوان «کتاب‌های مطبوعات ایران» منتشر می‌شوند و این مسیر در آینده نیز ادامه خواهد داشت. در همین جا نیز در حضور پدرام پاک‌آیین - مدیرکل مطبوعات داخلی - اعلام می‌کنیم که کتاب اختصاصی خبرنگاران در حوزه کتاب نیز منتشر شود.

به گزارش ایسنا، در پایان این مراسم با حضور محمدجعفر محمدزاده، منصور واعظی، پدارم پاک‌آیین و امیرحسن خواجوی (مدیر روابط عمومی نهاد کتابخانه‌های عمومی) از 12 نفر از خبرنگاران و فعالان رسانه‌یی حوزه کتاب در مطبوعات و خبرگزاری‌ها و رادیو و تلویزیون با اهدای لوح و جوایزی تقدیر شد که اسامی آن‌ها به این شرح است: اصغر نوربخش از روزنامه ایران؛ حجت مرادخانی، سردبیر روزنامه خورشید؛ سجاد روشنی، خبرنگار روزنامه جام جم؛ نفیسه اسماعیلی، خبرنگار خبرگزاری فارس؛ الهام عبادتی، خبرنگار ایبنا؛ فاطمه زارع از خبرگزاری ایکنا؛ مریم زباندان از خبرگزاری ایرنا؛ ساره دستاران، سردبیر ادبیات و نشر خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)؛ میترا لبافی از واحد مرکزی خبر؛ حمید تبریزی، سردبیر خبر رادیو؛ داریوش ربیعی، تهیه‌کننده برنامه صبح به‌خیر ایران؛ امیرحسین محمودی، سردبیر برنامه فرهنگ شبکه رادیویی فرهنگ.


برچسب‌ها: ساره دستاران
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۱ساعت 18:6  توسط محمدتاجیک  | 

محمدعلی سپانلو مجموعه‌ای از نقدها و یادداشت‌هایش را در کتاب‌ «دیده‌بان‌ خواب‌زده؛ دیدار‌های پراکنده با ادبیات و زندگی» منتشر کرده است و می‌گوید: آدمی ناگزیر از به یاد آوردن است.

انتشار کتاب تازه‌ی سپانلو که مدتی درگیر بیماری و درمان بود و این روزها بهبود وضعیت جسمی‌اش مشهود است، بهانه‌ی دیدار و گفت‌وگو با این شاعر، مترجم و منتقد پیشکسوت شد.

مشروح گفت‌وگوی بخش ادبیات و نشر خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) با محمد‌علی سپانلو درباره‌ی کتاب «دیده‌بان‌ خواب‌زده؛ دیدار‌های پراکنده با ادبیات و زندگی» و همچنین نوشتن نقد و مقاله در پی می‌آید.

- کتاب «دیده‌بان خواب‌زده» فعالیت‌های شما را در حوزه‌ی نقد ادبی دربر می‌گیرد. از همین منظر ببینیم نقد در کارنامه‌ی کاری شما چقدر اهمیت داشته و جدی بوده است؟ از کجا این شروع شد و به کجا رسید؟

- اجبار زندگی من بوده است؛ بیش‌تر مطالبی که به نثر نوشته‌ام، به انگیزه گذران زندگی بوده‌اند، ‌ولی شاید شانس کوچکی هم برای ادبیات معاصر قائل شدم. درست است که من در تمام دوران کاری‌ام‌ هیچ‌گاه تامین مالی نداشته‌ام و الآن هم بیمه و بازنشستگی ندارم،‌ اما لابد وجدان کار باعث شده است آن‌چه می‌نویسم، به نظر خودم به جاهای از یادرفته مهم یا نادیده حوادث ادبی معاصر اشاره می‌کند. در دوره‌ی دانشجویی در برخی روزنامه‌ها که می‌توان گفت تا حدی به اصطلاح امروز «زرد» حساب می‌شد، با امضاهای گوناگون در همه زمینه‌ها مقاله می‌نوشتم.‌ بعدها وقتی حقوق‌بگیر شدم، تجربه ترجمه و روزنامه‌نویسی را جز در موارد معدود کنار گذاشتم، اما ضرورت‌هایی هم در کار بود. مثلا در 23سالگی نخستین نقد جدی بر شعرهای منوچهر شیبانی را من نوشتم که تا به امروز ارکان آن در نوشته‌های بعدی‌ها تکرار شده است. همین‌طور ترجمه شعرهایی که دوست می‌داشتم از رمبو‌، سن ژون پرس‌، ریتسوس و آپولینر‌، یا ترجمه یکی دو رمان البته از زبان واسط. این‌ها فقط برای گذران زندگی نبود، ‌نوعی علاقه هم در کار بود.‌ همین کتابی که در دست شماست، «دیده‌بان خواب‌زده» بیش‌تر گزیده مطالبی است که در مجله‌ی «جشن کتاب» چاپ شده. بخش‌های دیگری از یادداشت‌ها زیر عنوان «ضدفراموشی» که در روزنامه «شرق» درآمده است، درنگی بود برای کتاب‌های خوبی که از سوی نقد معاصر دیده نشده است. بعضی هم درباره‌ی رفیقان هنرمندم مثل هوشنگ گلشیری،‌ منوچهر آتشی و محمود دولت‌آبادی در مجله‌ی «کارنامه» نوشته شده است. یادآوری می‌کنم که مقاله‌های روزگار جوانی و میان‌سالی‌ام در کتابی به نام «تعلق و تماشا» در سال 1378 به وسیله نشر قطره درآمده و حاوی چند مقاله بسیار اساسی است که اکنون نایاب است.

- فراموشی در این کتاب به معنایی برای نویسنده دغدغه است. نویسنده به یاد می‌آورد تا بنویسد، اما گاه به دلایلی نمی‌تواند بنویسد. شما با این موقعیت متناقض چگونه روبه‌رو می‌شوید؟

- شک نیست که موقعیتی متناقض است. فقط هم مسأله‌ی ممیزی نیست؛ موانع متعددی بر سر راه است. لزوما هم مربوط به ایران نیست. در همه‌ جای دنیا موارد مشابه هست. اما در هر سرزمینی به فراخور فرهنگ آن‌ها این تناقض‌ها وجود دارد. در جامعه‌ی ما سوای ممیزی، کوتاه بودن حافظه‌ی جمعی است، مردم عموما فراموش می‌کنند و عموما به فراموش کردن توصیه می‌کنند. از طرفی حجم زیاد اطلاعاتی که در شبانه‌روز نشر پیدا می‌کند، دیگر مجالی برای آن درنگ بر یادآوری نمی‌گذارد و از این‌ جهت ضدفراموشی مهم است. از طرفی از یاد نبرید داشتن حافظه رنج‌آور است. می‌بینید و می‌شنوید کسی که تا دیروز حرفی می‌زد، الآن خلاف آن را طرح می‌کند و کسی هم یاد نمی‌آورد، شاید هم به روی آن فرد نمی‌آورد. قطعا فراموشی فراگیر برای من یک اشتغال فکری است. یک روز نویسنده‌ی دقیق ما ابراهیم گلستان از فرنگ تلفن کرده بود، می‌گفت کتاب «احیای فرهنگی در عهد آل‌ بویه» کتاب مهمی است؛ در این کتاب «دیده‌بان خواب‌زده» به آن پرداختم. خب این را باید به اهلش یادآوری کرد تا از یاد نرود و بدانند ما در چه زمینه‌ها‌ی فرهنگی حرکت کردیم و به این‌جا رسیدیم. در این کتاب گزارش می‌دهد در ری دانشگاه بزرگی بوده است که معتقدان به فرق مختلف با هم به مباحثه‌های کاملا آزاد می‌پرداختند. هزار سال پیش ری به معنایی یک آتن بوده است و خب این داشته‌ها باید مورد توجه قرار گیرد. من از ری، زیربنای تهران امروز، به عنوان یک آتن فرهنگی یاد می‌کنم. این‌ها باید معرفی شود. کار من نیست، اما عجیب است که اهلش توجه نمی‌کنند. مثلا این جسله‌های انجمن فلسفه که گزارش‌هایش را می‌خوانید، با یک کار کاملا تجریدی روبه‌رو می‌شوید که انگار اصلا به واقعیت، تاریخ و زندگی ربطی ندارد.

- گفتید نثر‌ها را عموما برای گذران زندگی می‌نوشتید. خب اگر این نیاز مالی نبود، لابد خیلی جدی‌تر به کار خلاقه‌ای که دوست داشتید، یعنی شعر می‌پرداختید، یا به ترجمه‌ی آن‌ کتاب‌هایی که دوست داشتید، متمرکز‌تر می‌پرداختید...

- وقتی می‌گویم نثر را برای گذران زندگی می‌نوشتم، به معنای این نیست که در چهار دهه‌ی اخیر مقاله‌های بزن و دررو نوشتم. شاید این شانس ادبیات معاصر ایران است که من این یادداشت‌ها را نوشتم. بسیاری از این‌ها جانشین‌ناپذیر است. به یاد داشته باشید من در همین یادداشت‌ها، نخستین‌بار چند نویسنده‌ی مطرح سال‌های بعد را معرفی کردم؛ چه در این کتاب و چه در کتاب «تعلق و تماشا» و چه در مقاله‌هایی که هنوز به شکل کتاب درنیامده است. بسیاری از آن‌هایی که سرشناس شدند و جایزه گرفتند، از من تشکر کرده‌اند.

- نه ببینید بیش‌تر تأکیدم بر کار خلاقه است. وقت گذاشتن برای فعالیتی پژوهشی، نقد و ... که به معنایی در حوزه‌ی کار خلاقه نیست، فرصت آفرینش‌گری را از آدمی می‌گیرد، یا نه ممکن است چنین اعتقادی نداشته باشید؛ اما ما کلا منتقد به معنای اخص کلمه کم‌تر داریم و این کاری است که شاعر و نویسنده خود انجام می‌دهد. می‌خواهم ارزیابی شما را در این زمینه بدانم.

- وضعی است ناگزیر که سابقه‌ی تاریخی دارد. ما از آغاز منتقد به معنای حرفه‌یی نداشته‌ایم. نقد شغلی نیست که بشود با آن گذران کرد. همچنان روزنامه‌نویس مجبور است در چند زمینه قلم بزند تا زندگی را بگذراند. کمدی‌ای که این‌جا پیدا شده است، این است که منتقد ما خواست درباره‌ی فلان دفتر شعر و داستان اظهارنظر کند، یواش یواش به خود گفت این‌جور نوشتن که کاری ندارد، خودم می‌نویسم. ما چندین منتقد این‌جوری هم داریم که از نقد شروع کردند و به شعر و داستان روی آوردند. البته راه رسوخ به مطبوعات ادبی هم همین است. شما یک مجله‌ی ادبی دربیاورید. همه به شما شعر و داستان می‌دهند، اما کم‌تر پیش‌ می‌آید مقاله‌ی انتقادی یا هنری جان‌داری به دفتر مجله برسد. کم‌وبیش تعدادی هم با نقد شروع کردند. هنگامی که نقد‌ها چاپ شد و طرف نامی و اعتباری کسب کرد، نقد را کنار گذاشت و شاعر شد. از طرفی می‌بینیم امروز در نقد‌ها هیچ اطلاعاتی درباره‌ی کتاب به دست داده نمی‌شود و می‌بینیم که نظر‌های بی‌ربط به موضوع را سر هم می‌کنند. این باب شده است. از این آدم‌ها باید پرسید اصلا شما موضوع مورد بحث را گرفته‌اید یا خیر؟ اما در مورد این‌که این دست کارها وقت می‌گیرد، باید بگویم مسائل خلاقه که با ابداع سر و کار دارد، قانون‌پذیر نیست. هنوز نمی‌توانم بپذیرم نویسنده‌ای حتما ساعت شش صبح می‌نشیند پشت میز کار و دو بعدازظهر از یک کار مشخص دست می‌کشد. از نظر من، این کار قانون‌پذیر نیست و اتفاقا تنوع کاری به خلاقیت اصلی کمک می‌کند.

- با توجه به تجربه‌ای که دارید و به عنوان شاعر، مترجم، نویسنده، محقق و منتقد قلم زده‌اید، این‌که فردی در یک حوزه متمرکز شود، چقدر می‌تواند در توفیق او تأثیر داشته باشد؟ این رویکرد به خلاقیت هم کمک می‌کند؟ یا نه سبب می‌شود در هیچ حوزه‌ای به چهره‌ی شاخصی بدل نشود؟

- این پاسخ به ویژگی‌های شخصیتی و بافت سرشتی آدم‌ها برمی‌گردد. اکبر رادی از دوست‌های نزدیک من بود که از نوجوانی آغاز کردیم. خب او فقط روی نمایش‌نامه کار ‌کرد، گاهی هم مقاله‌ای می‌نوشت و در جراید نشر می‌داد، می‌گفت این یک تاکتیک است برای این‌که دیده شوم و در فضای هنری به شکلی حضور داشته باشم. خودم را یادآوری کنم. اما کار اصلی‌اش نمایش‌نامه‌نویسی شد. برخی‌ چندکاره هستند. یک وقت کسی مانند بهرام بیضایی تئاتر و سینمایش به یک اندازه رشد می‌کند. زندگی هنری هر کسی یک معدل دارد. امتحانی را ضعیف بدهید، معدل آن پایین می‌آید. آن هم هنگامی که لزومی ندارد همه‌جا حضور داشته باشد، حرف بزند و درباره‌ی همه چیز اظهارنظر کند. این رویکرد آسیب می‌زند. اگر فقط برای اعلام حضور باشد و ضرورت دیگری نداشته باشد، سبب می‌شود که این دست اظهارنظر‌ها و رفتار‌ها سبب پایین آمدن معدل کاری فرد شود. البته مقصودم برج عاج‌نشینی نیست. ابدا. تأکیدم بر این است که فرد مجبور نیست همه‌جا باشد. این کارنامه‌ی شما را ضعیف می‌کند. این‌که دم‌دستی درباره‌ی مسائل اجتماعی حرف بزنید، هیچ کمکی نمی‌کند، دست‌کم باید نوعی وظیفه حس کنید که در آن خود‌نمایی نقشی نداشته باشد.

- در یادداشتی از همین کتاب «دیده‌بان خواب‌زده» می‌آورید که نویسنده‌هایی به کتاب‌هایی شناخته می‌شوند. دولت‌آبادی با «کلیدر»، هدایت با «بوف کور» و ... می‌خواهم به این سؤال شخصی پاسخ دهید که کدام اثر‌تان را بیش‌تر دوست دارید؟

- ظاهرا پراهمیت‌ترین آثارم را میان شعرهایم سراغ می‌گیرند. از بین آن‌ها «پاییز در بزرگراه» و «قایق‌سواری در تهران». الآن که نگاه می‌کنم، می‌بینم از همان آغاز اشتباه نکردم که در کنار تاریخ، این رویکرد به شعر و زادگاهم تهران امروزی را در آثارم دنبال کردم و دریافت شهودی من بود که تاکنون هم این مسیر ادامه داشته است. می‌گویم اشتباه نکردم. اخیرا دکتر جلال ستاری کتابی نوشته است درباره‌ی تهران و شهر در شعر شاعران و بخش عمده‌ی تألیف‌ و تحلیلش بر اساس کتاب‌های شعر من است و به این اعتبار است که می‌گویم شاید سرنوشت بود که این راه را آمدم. یادم است سال 1339 در روزنامه‌ی «نهیب آزادی» شعر «خیابان» را چاپ کردم که شعر این‌جور شروع می‌شود: «بوی گازوییل/ بوی قهوه/ بوی اسب...». آن سال‌ها بهرام صادقی با طنز خودش با شعرهایم همراهی می‌کرد، علی‌رغم این‌که بسیاری مسخره می‌کردند و جدی نمی‌گرفتند. من کم نمی‌آوردم و راه خودم ر ا می‌رفتم. یکی دو نفر جدی می‌گرفتند، مانند یدالله رؤیایی که برای من مثل یک معلم است. او می‌گفت نه تو دیوانه نیستی. بهرام صادقی تکرار می‌کرد که سپانلو راست می‌گوید: در خیابان پر از قاتل/ یک نفر مأمور پیدا نیست.

- پس تا مدت‌ها دلواپسی این را داشتید که شما را جدی نمی‌گرفتند؛ نه؟

- در دورانی که تازه‌کار هستید، گاهی شک می‌کنید که نکند آن‌ها که مسخره می‌کنند، راست بگویند. قدیمی‌ترین کتابی که چاپ کردم، 15 سالم بود. دو تا کتاب داشتم همان موقع و خب اگر کسی به من می‌گفت کدام را بری چاپ انتخاب کنم، راهنمایی درستی بود و لابد اصلا مسیری دیگر را می‌آمدم. دو نوع کار کرده بودم؛ یک نوع داستانی نوشته بودم به سبک پاورقی‌های تاریخی به نام «نیزه‌های پارس». دیگری را هم تحت تأثیر «پیرمرد و دریا»ی ارنست همینگوی نوشته بودم. نمی‌توانستم هر دو را چاپ کنم. با پولی که داشتم، فقط می‌توانستم یکی از این دو تا را چاپ کنم. یکی نبود بگوید کدام را چاپ کنم. اگر آن روز کسی به من گفته بود کتاب «ماه و درختِ شوم» را چاپ کن، می‌توانستم بگویم نخستین کتابی که من چاپ کردم، این اثر است. اما کسی نبود این را به من بگوید. ولی «نیزه‌های پارس» را که چاپ کردم، اشتباه کردم. یک دوست، پدر، معلم، کسی نبود به من بگوید این کتاب «ماه و درختِ شوم» خیلی بهتر است و برای بچه‌ی 15ساله شروع مناسبی است.

- در کتاب «دیده‌بان خواب‌زده» گزارش و یادداشتی دارید که به دوستان شاعر و نویسنده‌تان اشاره می‌کنید که از دنیا رفته‌اند. می‌گویید آن آدم‌ها عکس دسته‌جمعی بودند که یکی یکی چهره‌شان دارد محو می‌شود. این از کدام جهت است که از بین بی‌شمار رویداد‌ها، این را برمی‌گزینید و به رفتگان می‌پردازید؟ این ناشی از نوعی نوستالژی آن رفاقت‌هاست یا به نوعی مواجهه‌ی شما با «مرگ» است؟

- من به آن شکل آدم مرگ‌اندیشی نیستم. در بیش‌تر کارهای من دیده‌اید یک نگاه امیدوار، یک نگاه خوش‌عاقبت هست. در جایی از کتاب «قایق‌سواری در تهران» یک صدا می‌پرسد: به چه امید در این خشک‌سال می‌باری؟ (و جواب چنین است) - وظیفه‌ی من باریدن است / امید وظیفه‌ی من نیست. اما انگیزه‌ی این نوشتار آن بود که شاملو از دنیا رفته بود. جریده‌ای به اصرار مقاله‌ای می‌خواست. گفتم من قبلا درباره‌ی مرگ شاملو نوشته‌ام. سرانجام پذیرفتم درباره‌ی همه‌ی رفقای از دست‌رفته‌ام یادداشتی بنویسم که این یادداشت از آب درآمد که شما می‌گویید. باز همان «ضدفراموشی» است. این‌که مرگ آدم بزرگی مانند شاملو، مرگ دیگرانی را که در سال‌های گذشته از دنیا رفته‌اند، نپوشاند. نوعی یادآوری است. شعری هست در کتاب «پاییز در بزرگراه» که در آن می‌گویم «مرگ‌ها بی‌جهت خاطره‌های ما را می‌سوزاند.» در آن شعر باز هم از زندگی، با همه‌ی مصائب و ناپایداری‌اش، کورسویی هست.

- پس این ربطی به مرگ‌اندیشی و مواجهه‌ی شما با مرگ ندارد.

- نه ندارد. ‌وقتی می‌گویم مرگ‌ها بدون جهت خاطره‌های ما را می‌سوزاند، یعنی که خاطره‌ها نمی‌میرند. این شعر را به یاد رامین تربیت نوشتم که بعد از شکستن ستون فقرات مدت شش ماه فقط یک سرِ زنده بود روی بدنِ مرده. خط دوم شعر این‌طور است: «ولی چرا این‌جا آفتاب روز پنج‌شنبه را هدر دهیم؟»

- انسان ایرانی در تاریخ پرآشوبی زندگی کرده، چه ضرورتی است این‌ها را به یاد بیاورد؟

- چاره‌ای دیگر نیست، چون تسلیم شدن به فراموشی پذیرفتن سلطه‌ی جهل است. آدمی ناگزیر از به یاد آوردن است. لزوما وقت خوشی‌ها نیست که یاد آدمی می‌ماند. تلخی‌ها هم با ما می‌ماند و ناگزیر به یاد می‌آید. اگر در یک شرایط خوب هم بودیم، این وظیفه را داشتیم به یاد بیاوریم. ضمن این‌که با یاد آوردن، زندگی ما غنی می‌شود، بار می‌گیرد. بد نیست که آدمی 50 سال زندگی کند، اما در یاد آوردن زندگی‌هایش با دیگران احساس کند 100 سال زندگی کرده است. معمولا کسی که 90 سال عمر کند، می‌گویند خوب زندگی کرده است. غیر از این است؟ وقتی شما در جریان ارتباط با دیگران هستید، چند تا زندگی پیدا می‌کنید و عمرتان ‌را در خودش بسط و گسترش می‌دهید. از طرفی برای من خیلی‌ها زنده‌اند. برخی جوری در آثارشان زندگی کردند که احساس نمی‌کنید رفته‌اند. ما این‌جور زندگی‌مان را وسعت می‌دهیم و می‌توانم به دیگران بیاموزم با فراموش نکردن، زندگی‌شان غنی‌تر و با معناتر می‌شود. از طرفی موافقم که حافظه آزاردهنده است، این به یادآوردن‌ها بی‌شک رنج هم دارد. ولی انسان بدون رنج غیر قابل تصور است.

- معمولا در یادداشت‌هایی که نوشته‌اید، بی‌تعارف نوشته‌اید، در حالی‌که کم‌تر صراحت را در فضای نقد می‌بینیم. می‌خواهم بدانم این صراحت و از طرفی انتظارات دیگرانی که درباره‌شان نوشته‌اید، چقدر مد نظر شما بوده است؟ پیش آمده درباره‌ی کسی بنویسید و دلخور شود؟

- بله همین‌طور است، از جمله چند تا از رفقای خیلی نزدیکم. خب من چون آن‌ها را دوست ‌داشتم و برخی کارهایی داشتند که فقط مد روزگار تأییدشان می‌کرد، نه جوهر اصلی کار، آن‌ها را مورد نقد و چالش قرار دادم. برای من، رفیقم و خلاقیتش مهم بوده است. اما خیلی سخت است، در عین‌ حالی که می‌دانست حسن‌نیت داری، اما گاه کدورتی پیش می‌آمد. استدلال من در مواجهه با آن دوستان و آثارشان این بود که تو ظرفیتت بیش‌تر از این‌هاست و با آن کسی که بدانم ظرفیتش بیش‌تر نیست، کاری ندارم. حتا برخی وقت‌ها سکوت سبب دل‌خوری می‌شد. می‌گفتند چرا درباره‌ی ما نمی‌نویسد. به هر حال شما یک نفر را به یک مقاله نصفه و نیمه دوست می‌گیرید، 10 نفر دشمن می‌شوند. این جریمه‌ی نوشتن است. این دشمنی‌ها جریمه‌ی این است که نمی‌خواهید رضایت همه را به هر قیمتی جلب کنید. من نمی‌توانم به دروغ دوست بدارم. فقط درباره‌ی دوستان گاه ملایم‌تر حرف می‌زدم و می‌زنم. اما بدون شعارهای افلاطونی درباره‌ی حقیقت، اگر درست تشخیص داده باشم، حتما به آن دوست یا غریبه کمک کرده‌ام.


برچسب‌ها: محمدعلی سپانلو, ساره دستاران, حسن همایون
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۱ساعت 12:30  توسط محمدتاجیک  | 

ساره دستاران -دو عزت‌الله فولادوند، دو فرزاد حسني، دو عليرضا محمودي، دو عباس عبدي؛ اما همه‌ي اين‌ها دليل نمي‌شود محمدحسن شهسواري هم دو تا باشد.

به گزارش خبرنگار ادبيات خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، گاهي هم‌نامي افراد دردسر مي‌شود، بخصوص وقتي يكي مشهور باشد و ديگري هنوز نه چندان نام‌آشنا و يا در راه شناخته شدن. همه دومي را همان اولي فرض مي‌كنند.

در عرصه‌ي فرهنگ و ادبيات مشخصا چند مورد از اين نام‌ها را داريم كه اشتباه درباره‌ي بعضي از آن‌ها هنوز هم ادامه دارد.

نوشتن اين مطلب از آن‌جا شروع شد كه باز به نظر مي‌رسيد دو نويسنده‌ي هم‌‌نام ممكن است براي رسانه‌ها باعث اشتباه شوند؛ ولي اين‌بار نتيجه برعكس از آب درآمد؛ يعني اين‌بار به‌جاي دو نويسنده‌ي هم‌نام، فقط يك نويسنده وجود داشت.

ماجرا از انتشار كتاب «وقتي دلي» به نام محمدحسن شهسواري توسط مؤسسه‌ي شهرستان ادب شروع شد كه در نخستين نشست از سري نشست‌هاي «عصر داستان» بنياد ادبيات داستاني هم مورد نقد و بررسي قرار گرفت.

با توجه به نوع كار شهسواري و ناشر كتاب، به نظر مي‌رسيد اين محمدحسن شهسواري شايد يك محمدحسن شهسواري ديگر باشد كه تازه‌كار است و ناآشنا؛ اما با پرس‌وجو اين نتيجه به دست آمد كه نه؛ محمدحسن شهسوايِ نويسنده‌ي رمان «وقتي دلي» كه روايتي است از زندگي «مصعب ابن عمیر» ـ يكي از اصحاب پيامبر (ص) ـ، همان شهسواري است كه پيش‌تر، رمان‌هاي «شب ممكن» و «پاگرد» را منتشر كرده است.

شايد به نظر برسد كه چرا بايد مبنا را بر شك قرار داد؟ اما خب كار رسانه‌يي، انسان را به اين نتيجه مي‌رساند كه اگر شك كند، بهتر است تا اشتباه، و مثلا عكسي را به اشتباه روي خبر قرار دهد يا زندگي‌نامه‌ي فردي را به اشتباه در ادامه‌ي خبر فردي ديگر كار كند.

از اين نمونه‌ها كم نداريم. هنوز هم اگر در اينترنت جست‌وجو كنيد، مثلا به مطلبي برمي‌خوريد كه «عزت‌الله فولادوند» كه به خاطر ترجمه‌ي آثار فلسفي معروف است، جايي درباره‌ي جشنواره‌ي شعر فجر اظهارنظر كرده است! (در واقع، اين گفت‌وگو با عكس فولادوندِ مترجم كار شده و در متن هم نوشته «مترجم پيشكسوت») اين اشتباه از آن‌جا پيش مي‌آيد كه عموما نمي‌دانيم دو «عزت‌الله فولادوند» داريم؛ يكي همان كه مترجم پيشكسوت متون فلسفي است و ديگري كه پژوهشگر ادبيات است و يكي از آخرين كتاب‌هاي منتشرشده‌اش، «مردي‌ست مي‌سرايد» درباره‌ي محمدرضا شفيعي كدكني.

اين اشتباه به «عباس عبدي» هم رسيد؛ وقتي اثري داستاني با نام عباس عبدي منتشر شد و نويسنده‌ي كتاب همان عباس عبديِ روزنامه‌نگار و فعال سياسي فرض شد. عباس عبديِ داستان‌نويس در جنوب ايران ساكن است و نامزد جايزه‌ي گلشيري شده است.

چنين اشتباهي درباره‌ي «فرزاد حسني» هم پيش آمد. يك فرزاد حسني است كه مجري صدا و سيما و بازيگر است و تصور مي‌شد وقتي يك مجموعه‌ي داستان به نام فرزاد حسني منتشر شده، بايد همان فرزاد حسنيِ مجري تصور شود. هرچند اين تصور بي‌راه نبود؛ چون مدتي است خبر انتشار داستان‌هاي چهره‌هاي تلويزيوني و سينمايي، چيز تازه‌اي نيست. اما مسأله اين بود كه اين فرزاد حسني، يك فرزاد حسني ديگر بود كه نويسنده است و فعال فرهنگي.

اما گاهي هم بعضي‌ها راه‌كاري را درنظر گرفته‌اند؛ از جمله اين‌كه «عليرضا محموديِ» داستان‌نويس و فيلم‌نامه‌نويس بر به‌كارگيري پسوند «ايرانمهر» در ادامه‌ي اسمش تأكيد دارد، تا به اين ترتيب،‌ تفاوتش با آن يكي عليرضا محمودي كه در عرصه‌ي فيلم‌نامه‌نويسي و سينما فعال است، و احتمالا ديگر هم‌نام‌هايش، مشخص ‌شود.

گزارش از: ساره دستاران


برچسب‌ها: ساره دستاران
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد ۱۳۹۱ساعت 18:26  توسط محمدتاجیک  | 

 

 


برچسب‌ها: جلال ستاری, حسن همایون, ساره دستاران
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر ۱۳۹۱ساعت 11:19  توسط محمدتاجیک  | 

 

اين روزها

حال و هواي خوبي دارم

صبح‌ها

سنجابي از در و ديوار دلم بالا مي‌رود

شب‌ها

دلفين‌ها در خواب‌هايم شنا مي‌كنند

 

اين روزها حال و هواي خوبي دارم

اما من به پايان چيزهاي خوب مشكوكم

مي‌ترسم چشم باز كنم

از سنجابم پوست گردويي مانده باشد

دلفين‌ها در خواب‌هايم خودكشي كرده باشند

 

 

 

 

سنجابي در تاج‌ محل ـ سفر دهلي، سال ۸۹

 

 


برچسب‌ها: ساره دستاران
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد ۱۳۹۱ساعت 13:2  توسط محمدتاجیک  | 

ایسنا -ساره دستاران-كوچه پس‌كوچه‌هاي محله‌ي قديمي خرمشاه يزد مي‌رساندمان به پيرمردي تنها در كنج اتاقي با ديوارهاي كاهگلي و انبوه كتاب و سكوت و... ديگر هيچ.
راوي “قصه‌هاي خوب براي بچه‌هاي خوب“ بزرگترين لذت زندگي‌اش كتاب خواندن است و فكر مي‌كند چرا وقت نمي‌كند كه بيشتر كتاب بخواند! كتابي درباره‌ي طب روبه‌رويش باز است و وقتي كسي از او پرسيده كه خواندن ”تاريخ ماد“ چه فايده‌اي دارد، پاسخش اين بوده است كه مي‌خواسته درباره‌ي ماقبل تاريخ بخواند؛ اما به ماد قناعت كرده است.
او را پرتيراژترين نويسنده‌ي تاريخ ادبيات كود و نوجوان ايران مي‌دانند. بعد از 50 سال زندگي در تهران، به يزد كه برگشت، فكر مي‌كرد در محيط ساكت و آرام، كارهاي نيمه‌تمامش را تمام مي‌كند و فكرهايش را براي بچه‌ها روي كاغذ مي‌آورد. حالا اما اصلاً نمي‌خواهد كار كند؛ البته در حدود 80 سالگي.
از وقتي چند سالي به‌خاطر يك واژه، چاپ كتاب ”گربه‌ي تنبل”اش با وقفه مواجه شد، دلسرد شده است. فكر مي‌كند بنويسد كه چه شود؟ دوباره چند سالي معطلي و تغييري ناخواستني؟!
كودك ساليان دور هيچ‌گاه مدرسه نرفته است و در 54 سالگي وقتي براي اولين بار يك كلاس درس ديده، نتوانسته است جلوي گريه‌اش را بگيرد. مهدي آذريزدي الفبا را از پدر ياد مي‌گيرد كه موافق رفتن او به مدرسه نبوده است، پاي منبرهاي مذهبي بزرگ مي‌شود و خسته از قصه‌هاي تكراري، وقتي بعد از بافندگي، در كتابفروشي مشغول به كار مي‌شود، مي‌بيند كه دنيا از خرمشاه هم بزرگتر است و چند سال بعد، زمان تصحيح “كليله و دمنه”، متوجه جاي خالي اين “قصه‌هاي خوب” مي‌شود.
كار بازنويسي‌اش با استقبال مواجه مي‌شود، دكتر خانلري به مدير انتشارات اميركبير مي‌گويد: ”كار خوبي است، بگوييد ادامه بدهد”، و مهدي آذريزدي حالا فكر مي‌كند كارش خوب بوده است. مي‌گويد اخلاص داشته، نه شهرت مي‌خواسته است و نه پول. فقط نوشتن براي بچه‌هايي كه كتاب نداشتند برايش مهم بوده است و بركت كار را به‌خاطر اخلاصش مي‌داند. شعر ”قند و عسل“ او هم آن سال‌ها جاي خود را باز مي‌كند و محمدعلي جمالزاده،‌ در سال 46، نامه‌ي بلندي را در تاييد اين مجموعه، از ژنو مي‌نويسد.
پيرمرد قصه‌گو از بعضي كتاب‌هاي اين سال‌ها دل خوشي ندارد؛ كتاب‌هايي كه سراسر تصوير است و با يك ورق زدن در كتابفروشي، خواندنش به پايان مي‌رسد؛ هرچند مي‌گويد امروز جوان‌هاي تحصيلكرده هم روي كار آمده‌اند ـ كساني كه بچه‌ها را مي‌شناسند.
آذريزدي تا امروز چند جلد ”قصه‌هاي خوب براي بچه‌هاي خوب“ نوشته و “قصه‌هاي تازه از كتاب‌هاي كهن“ را. از ”قند و عسل” شعر گفته و از ”گربه‌ي ناقلا” و “گربه‌ي تنبل”، داستان. براي ”بچه‌ي خوب“، “مثنوي” سروده و ”مجموعه‌ي قصه‌هاي ساده” را نوشته و البته براي بزرگترها هم مثنوي مولوي را تصحيح كرده است. حالا اما فقط كتاب مي‌خواند و مي‌خواهد تمام كتاب‌هايش را كه شايد تمام دارايي‌اش است، وقف كند.
مهدي آذريزدي كنج ديوار كاهگلي، زير نور زرد لامپ، دور از تمام هياهوها، هرچند دلش هنوز در تهران است، مي‌نشيند و كتاب مي‌خواند.
بچه‌هايي كه كتاب‌هايش را مي‌خرند، خرج او را مي‌دهند و اگر اين بچه‌ها نباشند ... به اعضاي بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) مي‌گويد: «خدا زيادشان كند (بچه‌ها را)، هرچند حالا بچه‌هاي فوتباليست را زياد مي‌كند، كاش كتابخوان‌ها را زياد كند!»
از فوتبال دل خوشي ندارد، همچنان كه از مرغ؛ تا جايي كه زماني 180 بيت درباره‌ي “مرغ همسايه“ سروده؛‌ اصلاً از صدا خوشش نمي‌آيد ... .
(گزارش از ساره دستاران)

گروه فرهنگي خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، رسيدگي به وضعيت استاد مهدي آذريزدي را از مسؤولان امر، به‌ويژه مسؤولان وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، تقاضامند است.


برچسب‌ها: مهدی آذری یزدی, ساره دستاران
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر ۱۳۸۳ساعت 12:23  توسط محمدتاجیک  | 

ایسنا-ساره دستاران: علي‌اشرف درويشيان بر تأثير افسانه‌ها و فرهنگ مردم در ادبيات ايران تأكيد بسياري دارد و به نويسندگان جوان توصيه مي‌كند كه حتماً فولكلور و آداب و رسوم و افسانه‌هاي مردم را مطالعه كنند.
درويشيان در ديدار اعضاي بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) با وي، با ياد كردن از “احمد شاملو” به‌عنوان بهترين نمونه از اين تأثيرپذيري گفت: تأثير فرهنگ مردم و كوچه و افسانه‌ها، چه در شعرها و چه در ترجمه‌هاي شاملو كاملاً مشخص است و غنايي كه اين تأثير به آثار او بخشيده است، در كار هيچ هنرمند ديگري ديده نمي‌شود.
وي با اشاره به ترجمه ”پابرهنه” و ”دن آرام” توسط شاملو تأكيد كرد: با مطالعه اين آثار به عمق دانش و توانايي او در تسلطش بر فرهنگ مردم پي‌ مي‌بريم.

در سال‌هاي ابتدايي دهه 60، درويشيان وقتي براي گرفتن مجوز انتشار كتاب‌هايش با مشكل مواجه شد، بهتر ديد به افسانه‌ها رو آورد. او مسافرت‌هاي زيادي به روستاهاي ايران انجام داد و به‌خاطر اينكه معلم بود، مقداري افسانه‌هاي كردي را جمع‌آوري كرده بود و اين، سرآغازي بود براي توجه بيشترش به افسانه‌ها و شروع نگارش ”فرهنگ افسانه‌هاي مردم ايران” كه البته با همكاري رضا خندان (مهابادي) انجام شد. درباره چاپ اين كار نيز مي‌گويد: با وجود آنكه اين‌ها افسانه بودند و مربوط به مردم، گرفتن مجوزشان دو سال طول كشيد و عاقبت با كم و زياد كردن چاپ شد.
مشغوليت درويشيان به فرهنگ افسانه‌هاي مردم ايران و چندين و چند كار ديگر از اين دست، مقداري او را از داستان دور كرده است.
بعد از مجموعه‌ي ”درشتي” در سال 73 تا امروز مجموعه داستاني منتشر نكرده و حالا پس از گذشت 10 سال مجموعه ”داستان‌هاي تازه داغ” را آماده انتشار دارد و مي‌گويد: البته همه‌ي فكرم متوجه نوشتن داستان كوتاه است، چون اصلاً با داستان كوتاه شروع كرده‌ام، چه براي بچه ها، چه براي بزرگسالان، ولي اين طور گرفتاري‌ها هم هست كه وقت آدم را زياد مي‌گيرد؛ امروز زندگي براي كسي كه بخواهد مستقل باشد، بسيار مشكل است.
او در عين حال يادآور ‌شد: البته درست است كه ضرورت زندگي مرا به سوي افسانه‌ها كشاند، اما با اعتقاد كامل و شناخت دقيق به اين كار مشغول شدم، زيرا بسياري از نويسندگان و هنرمندان جهان كه به موفقيت‌هايي دست يافته‌اند، اغلب به فرهنگ مردم و فولكلور مردم خود توجه داشته‌اند، كساني چون پوشكين، گارسيا ‌ماركز، شكسپير و بسياري ديگر.

علي‌اشرف درويشيان عضو مؤسسان و هيأت امناي بنياد گلشيري است كه به‌واسطه‌ي آن بيشتر آثار داستاني را مي‌خواند و معتقد نيست كه دوران تك‌چهره‌ها گذشته است.
او مي‌گويد: هنوز هم تك‌چهره‌هايي در ادبيات ما هستند كه حرف آخر را مي‌زنند و اين تك‌چهره‌ها البته از ميان نسل جوان هم به وجود خواهند آمد. امروز هم نمونه‌هايي هستند كه زحمت مي‌كشند و تحت تأثير جو تئوري‌زده‌ي جديد قرار نگرفته‌اند.
به اعتقاد درويشيان، بدون ترديد، جامعه و تفكر آن روزبه‌روز نو مي‌شود. او با بيان اينكه با پديده‌هاي نو كاملاً موافق است، عنوان مي‌كند: در عين حال معتقدم اين تئوري‌ها و پديده‌ها بايد به ضرورت و لازم بودن‌شان در آثار ما پياده شود؛ نه به صورت تقليدي و بدون مطالعه.
به گفته‌ي درويشيان، امروز بعضي از داستان‌نويسان و حتا شاعران جوان ما از روي دست همديگر مي‌نويسند. يعني در محافل ادبي وقتي كسي چيزي مي‌خواند، ديگري هم سعي مي‌كند مثل او بنويسد، بدون آنكه زحمتي براي مطالعه كشيده باشد و تاريخ ادبيات و داستان‌نويسي و تاريخ شعر ما را خوانده باشد.

درويشيان همواره جوانترها را به خواندن دو كتاب توصيه مي‌كند: ”صد سال داستان‌نويسي در ايران” نوشته‌ي حسن ميرعابديني و ”تاريخ تحليلي شعر نو” نوشته‌ي محمد شمس لنگرودي.
به گفته‌ي او اين دو كتاب، خواننده را به منابعي ارجاع مي‌دهد كه دست‌كم سه تا چهار سال كار مطالعه‌ي او را فراهم مي‌كند و آثار مهمي در اين كتاب‌ها به ما معرفي مي‌شود؛ مثل نوشته‌هاي جمال ميرصادقي درباره‌ي ادبيات داستاني، عناصر داستان و... و همچنين نقدها و بررسي‌هايي كه بايد دنبال شود.
درويشيان در گفت‌وگو با خبرنگاران ايسنا به مسأله‌ي ”كانون نويسندگان ايران” نيز اشاره مي‌كند و با اشاره به موقعيت اضطراري و محدود كانون مي‌گويد: نزديك به سه سال است كه مجوز تشكيل مجمع عمومي سالانه را به ما نمي‌دهند و بنابراين نزديك سه سال است كه هيأت دبيران جديد انتخاب نشده‌ است. جلسات جمع مشورتي هم كه تا دو سال پيش تشكيل مي‌شد، به‌خاطر ندادن مجوز، تشكيل نمي‌شود.
درويشيان مي‌افزايد: در آغاز قرن بيست‌ويكم، ما نمي‌توانيم با دوستان و همفكرانمان دور هم جمع شويم و درباره‌ي مسائل صنفي خودمان صحبت كنيم. ما هميشه ضد سانسور بوده و هستيم و اين آرمان را در همه‌ي دوره‌ها حفظ كرده‌ايم.
وي همچنين متذكر مي‌شود: در برابر كساني كه مانع آزادي انديشه و بيان مي‌شوند، ايستاده و مي‌ايستيم.

علي‌اشرف درويشيان متولد سال 1320 در كرمانشاه است. حدود 15 سال به كار معلمي پرداخته و همزمان با كار، تحصيل را هم ادامه داده است. از سال 1345 در دانشگاه تهران در رشته‌ي ادبيات فارسي و سپس تا فوق ليسانس روانشاسي تربيتي درس خوانده و هم‌زمان در دانشسراي عالي تهران تا مقطع فوق ليسانس مشاوره و راهنمايي تحصيلي پيش رفته است.
درويشيان از سال 50 تا 57 به‌خاطر نوشتن ”از اين ولايت” و فعاليت‌هاي سياسي، سه بار دستگير و ممنوع‌القم و بار سوم به 11 سال زندان محكوم شده كه پس از گذراندن شش سال، همزمان با پيروزي انقلاب آزاد شده است.
از نوشته‌هاي او مي‌توان به موارد زير اشاره كرد:
در زمينه‌ي داستان كوتاه و رمان: از اين ولايت، آبشوران، فصل‌نامه، همراه با آهنگ‌هاي بابام، قصه‌هاي بند، درشتي، سلول 18، سال‌هاي ابري، از ندار تا دارا، برگزيده داستان‌ها و چهار كتاب.
در زمينه‌ي داستان براي كودكان و نوجوانان: ابر سياه هزار چشم، گل طلا و كلاش قرمز، رنگينه، كي برمي‌گردي داداش جان؟، آتش در كتابخانه‌ي بچه‌ها و روزنامه ديواري مدرسه‌ي ما.
در زمينه‌ي فرهنگ عامه: افسانه‌ها و متل‌هاي كردي، فرهنگ گويش كرمانشاهي و فرهنگ افسانه‌هاي مردم ايران 15 جلد (با همكاري رضا خندان مهابادي).
در زمينه‌ي گردآوري: كتاب بيستون شماره 1، كتاب كودكان و نوجوانان (11 شماره)، نقد و بررسي ادبيات كودكان و نوجوانان (سه شماره)، خاطرات صفرخان (گفت‌وگو با صفر قهرمانيان)، برگزيده‌ي آثار صمد بهرنگي و...
علي‌اشرف درويشيان اين روزها درگير ادامه كار ”فرهنگ افسانه‌هاي مردم ايران” و ”داستان‌هاي محبوب من” است كه از هفت جلد آن، تا امروز دو جلد منتشر شده است.
او يك روز در هفته را در كتابفروشي نشر چشمه مي‌گذراند و با مخاطبانش به گفت‌وگو مي‌نشيند.
تهيه‌ي گزارش از: ساره دستاران


برچسب‌ها: ساره دستاران, علي‌اشرف درويشيان
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۸۳ساعت 12:17  توسط محمدتاجیک  |