پایان یا آغاز
مجید اسلامی: تعطیلی هفت برای من، نه شوكآور بود، نه غیرمنتظره. راستش در تمام این پنج سال هر لحظه منتظر چنین اتفاقی بودم. نه به دلیل آگاهی از نوعی كار مجرمانه (همه میدانند كه هفت نه سیاسی بود، نه مبتذل)، بلكه به این دلیل كه خطوط قرمز در جامعه ما چنان مغشوش و مبهم است كه فاصله میان نشریه مطلوب و شایسته تشویق بودن در سال 85 (از دید وزارت ارشاد) و لغو امتیاز در پایان سال 86 نزدیكتر از آن است كه به ذهن بیاید. این خبر در واقع پایانی بود بر پنج سال اضطراب و نگرانی: آیا فلان عكس مشكل ندارد؟ فلان مطلب مشكل ندارد؟ روی جلد مشكل ندارد؟… و اینها را اضافه كنید به اضطرابهای دیگر: آیا فلانی مطلبش را خواهد رساند؟ صفحهبندی به موقع انجام خواهد شد؟ چاپ و توزیع بیمشكل پیش خواهد رفت؟ رضایت خوانندگان جلب خواهد شد؟… البته هر كسی كار مطبوعاتی كرده باشد میداند كه بخشی از این اضطراب طبیعیست. (البته فقط بخشی!) همان بخشی كه این عذاب را با لذتی در میآمیزد كه در هر كار خلاقهای هست. حالا در این لحظه خطیر، لحظه پایان، لازم میدانم از همه كسانی كه در این پنج سال بهنوعی با هفت همكاری كردند؛ نویسندگان، مترجمان، نمونهخوانها، عكاسها، همكاران صفحهبندی و امور فنی و از همه مهمتر همه خوانندگانی كه دلشان با ما میتپید، تشكر كنم؛ همه آن چهرههای آشنایی كه در نمایشگاه مطبوعات ما را از لبخند رضایتشان بینصیب نمیگذاشتند و صداهای آشنایی كه تلفنی به ما دلگرمی میبخشیدند و ایمیلدهندگان؛ آن جماعت خاموشی كه در تمام این سالها مایه مباهاتمان بودند (چرا كه تشخص هر نشریهای به خوانندگانش است). همچنین در این لحظه غمناك ولی باشكوه، لازم میدانم از همه هنرمندانی كه به آثارشان پرداختیم (چه مثبت و چه منفی) و آنهایی كه نادیده گرفتیم (بهحق یا ناحق)، نویسندگان ادبی، سینماگران، تصویرگران و اهالی تئاتر و موسیقی، همه كسانی كه بهدلیلی در این مدت از ما رنجیدهخاطر شدند حلالیت بطلبم. همچنین از تمام كسانی كه در این دو روز چه در نشریات و چه شفاهی از این واقعه ابراز تاسف كردند متشكرم. میماند این جمله: آنچه آغاز مینامیم اغلب پایان است
و پایان بخشیدن همان آغاز كردن است
پایان جاییست كه از آنجا آغاز میكنیم
تی. اس. الیوت
(چهار كوارتت)
در انتظار باران
سروش صحت: 17 سال پیش، سر پل تجریش میرفتم كه شماره اول «دنیای تصویر» را روی پیشخوان روزنامهفروشیها دیدم. قطع مجله از بقیه مجلهها بزرگتر بود و روی جلد مجله عكسی از فرامرز قریبیان چاپ شده بود، شاید هم از چارلی چاپلین، شاید از یك نفر دیگر، درست یادم نمانده است چون 17 سال زمان كمی نیست. موهای فرامرز قریبیان كه آن موقع سیاه بود، حالا بیشترش سفید شده. موهای خیلیها سفید شده است یا ریخته و سرهایی كه بیمو یا سفید شدهاند، ملاك مهمی هستند. 17 سال زمان زیادی است. «دنیای تصویر» 17 سال با سینماییخوانها بود. عدهای موهایشان ریخت، عدهای موهایشان سفید شد، بعضیها مردند و بعضیها به دنیا آمدند، مو درآوردند، سواد یاد گرفتند، به سینما علاقهمند شدند و خواننده «دنیای تصویر» شدند. بهار 82، شماره اول «هفت» درآمد. در شماره اول كیومرث پوراحمد، هوشنگ گلمكانی، احمد طالبینژاد، مجید اسلامی، مینو فرشچی و... درباره كتاب «چراغها را من خاموش میكنم» زویا پیرزاد مطلب نوشته بودند. علی مصفا داستانی از دی.اچ لارنس ترجمه كرده بود و حمیدرضا صدر مطلبی درباره فیلم «آمریكایی آرام» فیلیپ نویس نوشته بود. مجله داد میزد كه «آهای، مرا بخوانید.» و این داد زدن 45 شماره ادامه پیدا كرد. گاهی آرامتر و گاهی بلندتر.
«هفت» را هم سینماییها، هم تئاتریها، هم ادبیاتیها، هم نقاشها، هم موسیقیایها، هم مجسمهسازها هم همه اینجور آدمها میخواندند یا دستكم ورق میزدند.
«دنیای تصویر» و «هفت» شاید دیگر منتشر نشوند. در شماره آخر هفت حمیدرضا صدر درباره لئونارد كوهن نوشته است: «مثل كسی بود كه میخواهد به آرامش ابدی دست یابد، ولی خوب میدانست به آنجا نخواهد رسید. جایگاهش در این عكس پرتنش دور از رمانتیسم، مستحكمتر شده و میخواهیم باور كنیم هنوز مسیر طولانیای پیش رو دارد.» روی جلد شماره آخر «هفت» عكسی از كوهن كه او هم موهایش سفید شده، چاپ شده كه به دوردست نگاه میكند. بغل عكس نوشتهاند: «در انتظار باران نمیماند.»
تو اهل دانش و فضلی همین گناهت بس
حبیب رضایی: بیخود نیست. بیجهت نیست. حق دارم. حق دارم که یاد «آدینه» و «پیام امروز» بیفتم. یاد «کارنامه» و «زنان». یاد همه ساختههای شمس الواعظین و قوچانی. حق دارم. برای روح دل بسته و وابسته ما کم تلخ نیست خاطره توقیف همه اون کاغذایی که سطر سطرشون رو میبلعیدیم. اونقدر که گاهی فلان نوشته فلان شماره هر کدومشون رو با جزییاتی مثه طرح روی جلد هنوز به خاطر داریم. حق دارم. فقط نمیدونم چرا پوستم کلفت نمیشه یا دلم گشادتر. نمیدونم چرا هر بار که خبر توقیف میاد دردش هیچ کم نداره از دفعات قبل. نمیدونم چرا هنوز چیزی از انتشار شماره ی نوروز دنیای تصویر نگذشته دلتنگ کاغذهای نازکش میشم که اردیبهشت رو کنارش نمیگذرونیم. نمیدونم چرا انگشتام درد میگیره از اشتیاق ورق زدن «هفت» شماره اردیبهشت. حق دارم. اما این اسفند عزیز که انگار بعد از جاده و مسافر نماد انتظار و امیده بهم میگه اگه اونچه هفت رو خوندنی و دوست داشتنی میکرد فکری بود که پشتش جریان داشت، پس میشه به این جمله جاودانی پناه برد که هیچ درختی برای سبز شدن به اجازه نیاز نداره. مجله معتدل و مودب و محترمی مثه «هفت» که جایی برای ابتذال و بیحرمتی نداشت نمیشه که تموم بشه. نمیشه خشکش کنن و جاش هیچ جوونهای در نیاد. «هفت» اگه هفت شهر بود یا هفت هنر یا هفت قدم یا هر هفت دیگه صاحباش رو ناگزیر میکنه از حرکت. به قول مانی حقیقی فعلا باید استراحت کرد که بعد از عید کلی کار داریم. هفت گیرم با یه اسم جدید گیرم نه اردیبهشت که چند وقت بعد- وقتی غصه از دست دادنش از شدت بیفته و وقتی بشه اسم جدیدی رو اونقدر مزه مزه کرد تا توی ذهنا بمونه- باز همراهمون میشه. ما هر چقدر که با هم متفاوت باشیم تو یه چیز شبیهیم. دیگران اغلب به امیدواریمون میخندن. لابد حق دارن. من با اشک و امید سال نو رو به همه دلای تنگ گریونی که هی ساختن و نترسیدن از دستی که با بیمهری خراب میکنه تبریک میگم. جای همه کاغذایی که تا اجازه داشتین برامون فرستادین و همه درختایی که برای کاشتنشون به اجازه نیاز نداشتین میون سبزه هفت سینمون سبز.
توقیف «هفت»
سمیرا قرایی: خبر لغو امتیاز «هفت» شاید عجیبترین خبری است كه در آخرین روزهای امسال میشنویم. ماهنامهای بیهیچ رویكرد سیاسی كه تنها به عالم ادبیات و هنر میپرداخت و ما هرچه سبك سنگین میكنیم از درك خبر لغو امتیاز عاجزیم. بیهیچ اخطاری در طول این شش سال، بیهیچ ابلاغیهای، هیچ توضیحی «هفت» از دكهها حذف شد، تنها مجلهای كه طرح جلدش در میان مجلههای دیگر مجذوبمان میكرد. پرتره «گرتا گاربو» نخستین بار بر طرح جلد «هفت» ظاهر شد و عكس محو «ژرمی رُنیه» در فیلم «بچه» نگاهمان را به عكس طرح جلد تغییر داد. سلیقه عباس كوثری (دبیر عكس مجله) و مجید اسلامی (سردبیر) در انتخاب عكسها معنای گرافیك مجلات را تغییر داد (عكسهای عباس كوثری برای پرونده نفس عمیق را به خاطر دارید؟) و ما شش سال آموختیم و آموختیم و آموختیم. و حالا دیگر هفت نیست، نگاه منحصر به فرد «هفت» به تئاتر خاموش شد و دیگر مطالب «هادی چپردار» در «هفت شهر عشق» لبخند بر لبانمان نخواهد آورد و رنوها (روشنفكرنماهای وطنی) میتوانند نفس راحت بكشند و دیگر كسی برای سواددار شدن جلوی دانشگاه پی كتاب نخواهد گشت. بگذارید از بیفرهنگی بمیریم كه همه چیزمان به هم میآید. در انتها تنها نقل قولی از «خشایار دیهیمی» میماند كه «بازهم، بازهم، بازهم متاسفم. انگار قرار نیست چیزی برقرار و برمدار باشد.»
آینده از آن ماست
بابك احمدی: نمی شد از دولت مهرورزان كه تمام سال لطف خود را شامل حال اهالی مطبوعات كرده بود انتظار عیدی بهتری داشت. توقیف دو مجله هنری و فرهنگی. یكی «دنیای تصویر» كه سالها كوشیده بود تا هنر سینما را برای انبوه تماشاگران معنا كند، همان هنری كه با جشنواره فجر و با سرنوشت فیلم مهرجویی از میزان علاقه مهرورزان به آن باخبر شدیم و دیگری مجله «هفت» یكی از بهترین نشریههای هنری ایران كه روزنهای به فرهنگ زنده جهان بود.
اینگونه روزنههایی مسدود و چراغهایی دیگر خاموش شدند تا در نبودن هوای تازه و در ظلمت حتی كورسوی امیدی به آینده فرهنگ باقی نماند. به زبانی صریح، رك و راست به ما میگویند كه ننویسید، ما مینویسیم و میدانیم كه آینده از آن كسانی خواهد بود كه به فرهنگ احترام بگذارند، آزادی اندیشه و بیان را پاس بدارند و منطق گفتوگو را بپذیرند.
كسانی كه به دیگران عشق به هنر، زیبایی، آزادی و حقیقت را آموزش دهند.
چه كنم كه تو را نازكي طبع لطيف...
سوسن شریعتی...: آنچنان است که آهسته دعا نتوان کرد! نوشتن برای ماهنامه فرهنگی- هنری «هفت» برای من فرصت غنیمتی بود تا لااقل یک بار در ماه، شبیه خودم نباشم، بیآنکه لازم باشد شبیه آن دیگری شوم. وقتی سر دبیر مجله، مجید اسلامی دو سال پیش از امکان ِ نوشتن در حوزه بیمکان ِ بیزمان ِ هنر با من صحبت کرد، گفتم: عجب ! مگر در اینجا که ماییم، چنین حوزهای هم وجود دارد، بیزمان و بیمکان؟ وجود هم داشته باشد، من از پس ِ این تعلیق معلوم نیست چگونه قرار است بر بیایم. ریسک را پذیرفتم و حاصلش شد تجربه پر هیجان نوشتن در باب موضوعاتی که به من مربوط نیست: سینما و گهگاه ادبیات و...امروز که شنیدم ماهنامه هفت، همان عرصه بیزمان ِ بیمکان، لغو مجوز شده آمدم زنگ بزنم به سردبیر و مثلا بگویم: «دیدی؟ کجاست آن «بیجایی» ِ هنر و یا اینکه: «که گفته است هنر میتواند بیجبهه باشد؟» زنگ نزدم. حتما این تجربه سقوط آزاد و ناگهان به زمین ِ سخت ِ همین جا و هماکنون، لااقل امروز، حال و حوصلهای برای بحث در باب موقعیت هنر و هنرمند در روزگار ما باقی نگذاشته است. وحالا من از سر ِ وفاداری به آن خاطره ِ خوش ِ کوتاه ِ شبیه ِ خود نبودن، آن توهم ِ پرسه زدن در«بیجایی ِ» هنر، مجبورم باز درست شبیه همان خود اولیه برگردم به همین زمان ِ مکان دار، اعتراض کنم و البته بیرمق و با نوعی حسرت: حیف ! جایی بود که میشد برای لختی، اعتراض و دعوا و هیاهو را کنار گذاشت و نوشت برای دل ِ خود و دلهای آن مخاطبانی که به آن فرا زمان ِ بیمکان – هنر- میاندیشیدند. خداحافظ الکساندرا!
ترانه علیدوستی: نشریه هفت لغو امتیاز شده است. مدتهاست سعی میكنیم از واژه توقیف برای محصولات فرهنگی استفاده نكنیم، به خود میقبولانیم فیلمی كه دوستش داشتیم را به خاطر احترامی كه به ما گذاشته شد ندیدیم، فلان موسیقی مردمپسند را به خاطر حفظ شأنمان بود كه نشنیدیم، سریالی كه دنبال میكردیم به این دلیل در ساعات خلوت شب پخش شد كه به صلاحمان نبود خودمان را با موضوعی سرگرم كنیم كه فكر كردن به آن ترسناك و نگرانكننده بود. ما روی هیچیك از دلسوزیهایی كه برای سلامت نگاهمان شد نام توقیف نگذاشتیم. نشریه هفت لغو امتیاز شد و من نمیدانم كه چرا؟ واژه محترمانه لغو امتیاز احتمالا برای توقف در انتشار یك نشریه مطبوعاتی واژه متداولی است اما من یكی حاضر نیستم بپذیرم دلیل منتشر نشدن ماهنامهای مانند هفت امتیازی بوده كه روزی داشته و دیگر ندارد. به گمان من امتیازات ماهنامه هفت نمیتوانستند لغو شوند و خیلی ساده یك روز بعدازظهر دیگر نباشد. مجله هفت توقیف شده است. سال نو، سال 1387 شمسی در راه است و به نظر من 87 بدون هفت یك عقبگرد است؛ عقبگردی هفت ساله.
یک روز بیخبر
نغمه ثمینی: «هفت» نشریه خوبی است و این را حتی دشمنانش هم میدانند. میتوانست عكسهای چهاررنگ هنرپیشهها را با انواع رنگ و لعاب مرسوم چاپ كند كه چهار مشتری بیشتر به دام بیندازد، ولی نمیكند، میتوانست بدون وسواس هرچه كه به دستش میآید به خورد چشمان معصوم خوانندگانش دهد، ولی نمیدهد. میتوانست كاری به كار متاع بیخریدار فرهنگ و هنر ایران نداشته باشد، ولی دارد؛ به دور از ابتذال و تظاهر.... میتوانست فراموش كند كورسوی تئاتری هم هست، نمهای از ادبیات، یا بارقهای از نقاشی و شعر و... ولی فراموش نمیكند. میتوانست نان را به نرخ روز محاسبه كند ولی تا آنجا كه خبر دارم متولیانش آخر هر ماه حساب یك قران دوزارشان را میكنند برای ماه بعدتر و حتی مجیز نزدیكترین دوستانشان را هم نمیگویند. «هفت» نشریه خوبی است و این را حتی دشمنانش هم میدانند. نگاهش به هنر دقیق و صریح و وسواسی است. اگر واقعا تهاجم فرهنگی یك شعار به روز نباشد، «هفت» مصداق ضدیت با تهاجم فرهنگی است. گرافیكاش چشمگیر است، خوش سلیقه صفحه آرایی میشود، نوشتهاش هویت مستقل و خواندنی دارد. از همه مهمتر مال خودمان است. همینجا كنار گوش خودمان چاپ میشود. از غرب نمیآید. از شرق نمیآید. نتیجه وسواس و سواد آدمهایی است از پوست و گوشت خودمان كه میتوانستند به جای مجله با كاغذ، كارتن خالی تولید كنند یا شانه تخممرغ بسازند.این یادداشت را وقتی مینویسم كه در ماشینی در حال حركت نشستهام و از خیابانهای شهر میگذرم. چشمهایم درد میگیرد، نگاهم را به بیرون میاندازم. دهها تابلوی تبلیغاتی اجناس خارجی! خوش به حال صاحبانشان! دوباره یادداشت را میخوانم؛ نمیتوانم فعل مضارعام را به فعل ماضی عوض كنم و بنویسم. مجله خوبی بود، چاپ میكرد، ... نمیتوانم! دلم نمیآید. دوست دارم فكر كنم اتفاقی نیفتاده و بنویسم «هفت» مجله خوبی است. برای همین هم دیده میشود، برای همین هم یك روز...