تبليغاتX
آژانس شیشه ای - یادداشتهای امیر قادری ، سپیده شاملو، جواد طوسی وامیر پوریا درواکنش به تعطیلی هفت ودنیای تصویر!
وبلاگ یک خبرنگار سینما وموسیقی
 امیر قادری ، سپیده شاملو، جواد طوسی وامیر پوریا درواکنش به تعطیلی هفت ودنیای تصویر!یادداشتهایی را درروزنامه اعتماد نوشته اند که درزیر می آید :
 
 امیر قادری: امروز خبر رسید که ماهنامه دنیای تصویر به دستور اداره نظارت بر مطبوعات لغو امتیاز شده است. خب، به نظرم بد نبود که دوستان سر فرصت و با حوصله بیش تری به هفده سال سابقه و تجربه این مجله نگاه می کردند و بعد تصمیم می گرفتند. از این اتفاق تعجب کردم و راست اش هنوز نمی دانم چرا. لابد اداره نظارت چیزهایی در این مجله دیده اند که من به عنوان مخاطب ( و این اواخر نویسنده ) ای که نیمی از عمرم با دنیای تصویر گذشته، حواس ام به آن ها نبوده یا در جریان خیلی از وقایع و رویدادها نیستم. و الان بیش تر می خواهم درباره آن چه در این فاصله اتفاق افتاده و منتشر شده و به ام چیز یاد داده و تربیت ام کرده حرف بزنم، تا آن چه ندیده ام و خلاف هایی که اگر بوده، توجه به آن ها و تصمیم گیری درباره شان هیچ ربطی به من ندارد. منظورم مثلا گفت و گوی مارتین ریت است در آن سال های اول انتشار مجله، وقتی از خاطره اش از برخورد با رابرت راسن گفته بود؛ راسن سر پرونده سناتور مک کارتی رفته سراغ ریت و گفته بود علیه همکاران اش شهادت نمی دهد، چون: من یکی را نمی توانند شکست دهند؛ و چند روز بعدش راسن رفته بود و خیلی ها را لو داده بود، یا مثلا مطلبی درباره چگونگی ساخت فیلم پدرخوانده، وقتی فیلمنامه را داده بودند دست سام پکین پا و پکین پا گفته بود: 77 تا از این لعنتی ها تو قسمت اول کشته می شن، و گفت و گو با آل پاچینو این اواخر ( که شماره به شماره منتشر می شد و هنوز تمام نشده بود که... )، و در آن استاد هشدار داده بود: دور و برها و اوایل سی سالگی است که آدمیزاد ناگهان از میرا بودن خودش مطلع می شود، و یک مطلب خیره کننده درباره چگونگی ساخت "مخمصه" مایکل مان، وقتی از برخورد دو "مرد" در آن کافه گفته بود. هنوز یادم هست قبل چاپ، وقتی علی معلم در دفتر نشریه، بخش هایی از این مطلب را بلند بلند می خواند. یا حرف های فرانسیس فورد کوپولای بزرگ، وقتی در این باره حرف زده بود که چطور از شم و غریزه اش، خوب مواظبت می کند و بلد است که مثل حیوانات و بچه ها بر اساس همین شم تصمیم بگیرد. و این همان چیزی است که در طول زمان همه فراموش شان می شود و یادشان می رود. در همین دنیای تصویر بود که میرشکاک گفت: مخملباف از سطحیت مذهب به سطحیت روشنفکری رسیده است، و کیست که نداند این فقط مشکل یک گروه از آدم ها در یک دوره خاص و در یک حوزه خاص در کشور ما نیست. و مطلبی درباره پدرخوانده 2 و این جمله اش درباره سرمایه داری آمریکایی ( قدرت، همان چیزی را از بین می برد که برای ایمن ساختن اش به وجود آمده است ) که حالا و در این بعد از ظهر غمگین، اسم نویسنده اش یادم رفته؛ و خاطره ای که ابراهیم حاتمی کیا از غرق شدن قایق اش در سال های جنگ تعریف کرده بود و مقاله ای که رابرت زمه کیس درباره فیلم های "بد" دوست داشتنی عمرش نوشته بود و رابرت بنتون که گفته بود هیچ چیز دراماتیک تر از زندگی روزمره نیست و حرف اسپیلبرگ درباره گذر عمر و پیر شدن: "مهم نیست. سن و سال آدم فقط یک عدد است..."
 
 که نکوست از آخر اسفندش پيداست
جواد طوسي

اين علي آقاي معلم ما هم آدم عجيبيه، صبح از لغو امتياز مجله اش (بعد از 17 سال انتشار بي وقفه) باخبر مي شود و شبش در جايگاه يک مجري توانا و مسلط در مراسم بازگشايي «سينما آزادي» قرار مي گيرد. خيلي آدم در اين دوره و زمانه که دائماً «ضدحال» به سويش پرتاب مي شود بايد متمرکز و واقع بين و صبور باشد تا در مناسبات روزمره و رفتار و برخوردهاي فردي و اجتماعي اش کم نياورد و ناخواسته «تابلو» نشود.

وضعيت «علي معلم» در يکشنبه اين هفته مثل بازيگري بود که صبح خبر مرگ يکي از عزيزانش را مي دهند و بعدازظهرش بايد بازيگر نقش اصلي يک نمايشنامه تئاتر باشد که مورد استقبال زياد قرار گرفته است. او مرز ميان «نقش بازي کردن» و «خودش بودن» را با مهارت و هوشمندي رعايت کرد و در لابه لاي اجراي هنرمندانه اش، با استفاده از زبان طنز و تاويل، تصويري عيني از فضاي متناقض و پرکنتراست جامعه کنوني را ارائه داد. اگر مراسم بازگشايي «سينما آزادي» که به همت هيات مديره و مديرعامل خانه سينما برگزار شد را يک حرکت اصيل صنفي و فرهنگي بدانيم، جا داشت که جدا از مجري برنامه، فرد يا افرادي از جمع سخنرانان رسمي و غيررسمي به موضوع لغو امتياز يکي از دو نشريه شاخص و پرمخاطب سينمايي (دنياي تصوير) و نيز نشريه جدي و فرهنگي همکار قديمي مان احمد طالبي نژاد (هفت) اشاره مي کردند. آيا دوستان فکر نمي کنند که ممکن است در اهداف سترگ و متعالي پيش بيني شده، اين نهضت ادامه پيدا کند؟ اين فتح باب، به منزله دخالت در رسيدگي و تصميم گيري مستقل مراجع قانوني در چارچوب وظايف نوشته و نانوشته شان نيست، بلکه بحث بر سر اعمال نوعي موضع گيري منطقي و معقولانه در يک مجموعه صنفي و آسيب شناسي غيرمستقيم اين «رخداد فرهنگي» است.همين همدلي و وفاق و توجه نشان دادن به موضوعي که شامل حال عده يي از همکاران جدي و صاحبنظر و دغدغه مند حوزه فرهنگ و هنر شده، مي تواند اين بستر فرهنگي را فراهم سازد که به هر حال بايد بين يک نشريه تخصصي و صاحب ديدگاه با قدمتي هفده ساله و همچنين يک نشريه فرهنگي / هنري با مخاطبان خاص خود که کاري به سياست و التهابات اجتماعي روز ندارد، با نشريات زردي که موجوديت واقعي شان را در تيترها و عکس هاي فريبنده و مطالب سطحي جست وجو مي کنند، تفاوت قائل شد.آيا اگر لفظ «عامه پسند» را به همه نشريات لغو امتياز شده اخير نسبت بدهيم، در داوري مان عدالت و انصاف را رعايت کرده ايم؟ حتي در يک نگاه اجمالي به اين نشريات و مقايسه مطالب و اصول و قواعد ژورناليستي شان، به اين واقعيت مي توان پي برد که بايد بين ماهنامه هاي سر و شکل داري چون «دنياي تصوير» و «هفت» با نشريات سبک فاقد تشخص فرهنگي، تفاوت بنيادي قائل شد.با توجه به لزوم «تفسير مضيق» به نفع متهم يا خوانده يک دعوا، آيا عموميت دادن «عامه پسندي» به همه اين نشريات توقيف شده، محمل قانوني و مصداق عيني دارد؟ اين واقعيت را در نظر بگيريم که جلوگيري از ادامه فعاليت نشرياتي که خودشان جلوتر از مميزي به «خطوط قرمز» توجه دارند و فاقد نگاه سهل پسندانه هستند علاوه بر لطمات اقتصادي که مي تواند دامنگير تعداد قابل توجهي از نيروهاي انساني خارج از شوراي سردبيري و سياستگذاري (از يک خدمتکار و آبدارچي و نامه بر بگيريد تا کارمندان بخش توزيع و... مصحح و منشي و تلفنچي و...) شود و زندگي خانوادگي آنها را در اين روزهاي آخر سال مختل سازد، فضاي فرهنگي يک جامعه را نيز غبارآلود مي کند. همين کارگران و کارکنان غيرتخصصي و حقوق بگير ساده اين نشريات، امسال در قبال از دست دادن کارشان و قطع شدن ممر درآمد ناچيزشان با خداي خود چه راز و نيازي هنگام سال نو خواهند داشت؟ هرچند «حال گيري» در جامعه ما دارد شکل نهادينه شده پيدا مي کند، ولي اي کاش اين حال گيري - به ظاهر- فرهنگي در اين ايام که قرار است به پيشواز بهار برويم، صورت نمي گرفت.گيوتين زدن به خاطرات و پيوند ارتباطي خوانندگان نشريه يي با پشتوانه هفده ساله «دنياي تصوير» و نشريه يي همچون «هفت» که نويسندگان و خوانندگانش جاي کسي را تنگ نکرده اند و کار به کار کسي ندارند و زندگي فرهنگي شان را مي کنند، رسم جوانمردي نيست.اين شکوه و دلتنگي را به جاي «بهاريه» از حقير سراپا تقصير بپذيريد و دم سال تحويل اين غزل را از رند شيراز زمزمه کنيد؛

ياري اندر کس نمي بينيم ياران را چه شد؟ / دوستي کي آخر آمد دوستداران را چه شد؟...

مي خواستم شعر «آسايش دو گيتي تفسير اين دو حرف است/ با دوستان مروت با دشمنان مدارا» را هم براي بعد از سال تحويل تجويز کنم، ولي پيش خود گفتم ممکنه به ريشم بخنديد، زيرا خيلي وقته دوره اين حرف ها ديگه به سر رسيده و فقط براي پشت کاميون ها خوبه.يا حق
تلخ
سپيده شاملو

از همان اولين شماره متفاوت بود. با گرافيکي متفاوت، نگاهي متفاوت و توجهي متفاوت به انواع هنري. تلاشي براي پرداختن به هفت هنر.سياسي نبودنش از همان اول معلوم بود. از ميان صفحات آن مي شد صداي داستايوفسکي را شنيد که مي گويد، پوشکين و شکسپير خيلي مهم تر از روسيه هستند. وفادار به زيبايي. به هنر. و ادامه پيدا کرد. تا 45. و ناگهان شليک. و مرگ. «هفت» کشته شد. بعد از مرگ «زنان» که بسيار تلخ و جگرخراش بود، اين مرگ بسيار مظلومانه و بسيار مظلومانه بود.مثل اينکه عابري از کنار يک دعواي خياباني رد شود و گلوله يي به او اصابت کند. اما اصابت اين گلوله به هفت سهوي نبود. شايد کساني هستند که زيبايي را دوست ندارند. شايد کساني هستند که قصه را دوست ندارند که سينما را دوست ندارند که تئاتر را دوست ندارند و دغدغه مجله «هفت» همه اينها بود. پس اين بود بايد نبود مي شد. و شد. چرا تعجب مي کنيم؟ دلم يک شکلات گرم مي خواهد تا اين تلخي سرد را فرو بدهم.
دنياي ديوانه ديوانه ديوانه
امير پوريا

«در وجود همه ما انسان ها، چيزي در حدود پنج درصد موتزارت نهفته که خلق محض است و اصالتي در آن هست. اما 95 درصد وجود ما، ساليه ري است. يعني خلق و آفرينش را مي فهميم، ولي عناد مي کنيم، حسادت مي کنيم. در فيلم «آمادئوس»، تقابل اين دو بخش وجودي بشر است که به تصوير درآمده؛ و طبيعي است که سيطره ساليه ري، در اصل سيطره عقل است، سيطره شناخت است بر هنر محض، خلاقيت محض و ناب.»علي معلم/ مجله «دنياي تصوير»/شماره 109/ آبان 1381/ بخشي از گفت وگو با نگارنده درباره فيلم «مردي براي تمام فصول».

راست اين است که پذيرش و باور ممنوعيت نشريه يي با نگرش «دنياي تصوير»، در نظرم ناممکن جلوه مي کند. به سياق آن بيت منسوب به ابن سينا که مي گفت «در دهر چون من يکي و آن هم کافر؟/ پس در همه دهر، يک مسلمان نبïوîد»، معتقدم که نگاهي اصولگراتر و اخلاقي تر و مومنانه تر از نگاهي که علي معلم مي کوشيد در اين مجله جاري کند (يا اميدوارم باز چنين کند)، نمي تواند بر نشريه سينمايي حاکم شود؛ و هم از اين روست که حتي از طرح بحث توقيف اين مجله حيرت مي کنم، چه رسد به لغو امتياز ناگهاني و غافلگيرانه.

در اين اوضاع که براي شخص من، کابوس وارترين روزهاي شنيدن اخبار توقيف مطبوعات در همه اين سال ها است (چون پاي هيچ نکته و گرايش سياسي مشکوکي در ميان نيست و بعد از توقيف مجله «کارنامه»، بار ديگر اين خود فرهنگ است که دارد زير اخيه مي رود)، طبعاً به هيچ شنيده و گفته يي نمي توان اطمينان داشت. اما شنيده ام و خوانده ام که دليل عمده اين حکم باورنکردني، انتشار تصاويري از بازيگران سينماي امريکا بوده است، من از شما خواهش مي کنم اگر قصد مطايبه داريد، موضوعي را برگزينيد که کمي کمتر سوررئال بنمايد. مگر ممکن است جدي بگوييد که به اين دليل «دنياي تصوير» دارد متوقف مي شود؟ آن هم در اين روزهاي سال که صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران دارد تبليغ انبوه فيلم هاي جديد امريکايي آماده براي پخش در ايام نوروزي را شب و روز به بينندگان ناچارش تحويل مي دهد؟ مگر بازيگران اين حدود پنجاه فيلم امريکايي، با آنها که عکس شان در کنار مطالب تحليلي گاه منفي مربوط به همين فيلم ها، در «دنياي تصوير» چاپ مي شد (يا اميدوارم باز بشود)، فرقي دارند؟ مگر در تصاوير چاپ شده در مجله، همان يقه هاي ساختگي محصول معجزات فتوشاپ و همان آستين ها و همان حذف بطري ها و ليوان ها به کار نمي رود؟ و مگر ميزان اين رعايت، حتي از گوشه و کنارهايي که در پخش تلويزيوني بالاخره به چشم لابد تشنه گناه بيننده لابد نديد بديد امروز و اينجا مي رسد، بيشتر نيست؟ و مگر ميان عکس هايي که براي همراهي مطالب جدي به چاپ مي رسند و فيلم هايي که به طور مستقيم براي نشاندن بيننده متمايل به ماهواره در پاي برنامه هاي شبکه هاي داخلي پخش مي شوند و همان بازيگران را در تبليغات شان ده ها بار با رنگ و لعاب و ريتم و تکرار، به رخ اين بيننده مي کشند، تفاوت مشخصي حس نمي شود؟ واقعاً تعبير موهوم «استفاده ابزاري» را بيشتر در باب «دنياي تصوير» با آن همه مطلب و گفت وگوي جدي و نظري و تحليلي با محوريت علايق و سلايق اخلاقي علي معلم مي توان به کار برد يا درخصوص عملکرد تلويزيون که به ندرت بار تحليلي و فرهنگي را چاشني پخش فيلم هايش مي کند؟ و اگر هم چنين کند، همچون برنامه تحميلي «سينما و ماورا»، چنان در سنجاق کردن زورکي مفاهيم عميقه به فيلم هاي متوسط و زير متوسط اروپاي غربي و امريکاي شمالي و ژاپن افراط مي کند که عملاً به آنتي تز خود بدل مي شود و بيننده را به جاي تاثير گرفتن از آن مراتب معنوي، به پوزخند و ناباوري وامي دارد.اين روشن است که «دنياي تصوير» به تبع شخصيت فردي علي معلم، هميشه احتياط و محافظه کاري کمتري نسبت به هر نشريه جدي ديگر در حوزه سينما و از جمله «ماهنامه فيلم» داشته ( يا اميدوارم باز داشته باشد) رويکرد اين مجله معمولاً به اين نتيجه انجاميده که از دوستي با اهالي سينما تا مجيزگويي هاي خدشه ناپذير بي اثر بر مخاطب، هيچ گاه در دام ريا و دروغ و فريب و سوء استفاده گرفتار نيايد و ديده نشدن اين ويژگي در اواخر دهه هشتاد، غريب تر از اغلب تصميم گيري هاي ضدفرهنگي مسوولان فرهنگي به چشم مي آيد. شخصاً به عنوان سينمايي نويسي که هم در «دنياي تصوير» و هم در «فيلم» مي نوشتم (يا اميدوارم باز در هر دو بنويسم و از سر ناگزيري به يکي محدود نشوم)، همواره مي دانستم که هر جا ميزان واقع بيني، رک گويي يا رياستيزي مطلبي از حد معمول فراتر مي رود، محل عرضه و انتشارش فقط مي تواند «دنياي تصوير» باشد؛ چه وقتي بخواهي ديدگاه ات را درباره سانتيمانتاليسم فريبنده فيلم هاي مجيد مجيدي مطرح کني (که اتفاقاً دوست و مورد تاييد معلم است)، چه زماني که نقد منفي تندي بر فيلم هاي بيهوده بزرگ شده مورد علاقه آکادمي اسکار مثل «دلاور/ Braveheart» مل گيبسون داري (که اتفاقاً خود معلم به کارش حرمت مي گذارد) و چه وقتي که مي خواهي برخلاف جريان پسند عام، فيلم محبوبي مثل «دو زن» تهمينه ميلاني را با بحث و استدلال زير سوال ببري (که اتفاقاً مورد توجه خود معلم بوده و حتي تبليغاتش هم زير نظر او انجام مي شده).

ايستادن بر سر اعتقادات گاه تا سرحد افراط و عموماً به بهاي از کف دادن دوستي هاي متکي به مجيزگويي و مجيزشنوي در فضاي رسمي يا بخش خصوصي سينماي ايران، محور اصلي کار و کارنامه معلم در «دنياي تصوير» بوده (يا اميدوارم باز باشد) و اين، بي تعارف، گاه ما نويسندگان مجله اش را عصبي هم کرده است. اين از همان جنس عصبيت هايي است که هنگام هر نوبت تماشاي «مردي براي تمام فصول» فرد زينه مان، نسبت به سًر توماس مور و رفتار و سلوکش به آدمي دست مي دهد. توماس موري که به باور علي معلم در همان گفت وگوي مورد اشاره در آغاز مطلب، «بخشي در وجودش داشت که فارغ از اين دين و آن مذهب، متوجه ريشه و ماهيت اخلاقيات، امور معنوي و امور انساني بود. توماس مور فيلم در واقع به دين هم به عنوان بخشي از اصول گرايي اخلاقي اش پايبند است، نه به عنوان يک تعصب ايدئولوژيک خشک».

وقتي اينها و اهميت شان به اين سادگي نديده مي ماند، مي توان اين بحث معلم در همان گفت وگوي چاپ شده در «دنياي تصوير» را جدي تر گرفت که مي گفت؛ «در شرايط فعلي و به ويژه در شرايط اخلاقي جامعه ما، فيلم «مردي براي تمام فصول» مثل دارويي حيات بخش، قابل تجويز است. اگر من متولي شاخه فرهنگ در کشور بودم، ديدن و بارها ديدن اين فيلم را براي مسوولان الزامي مي کردم؛ مثلاً هفته يي يک بار.»

ابن سينا خوب سرود که «کفر جو مني گزاف و آسان نبïوîد».

amirpouria@gmail.com
+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمد تاجیک  |