امين رضا پرتو نوري-چهارده سال قبل و در جشنواره دوازدهم فيلم فجر، احمدرضا معتمدي با فيلم فلسفي و سنگين هبوط، كنجكاوي و تعجب منتقدان و نويسندگان مطبوعات را موجب شد. چهار سال بعد او با فيلم زشت و زيبا توانست مفاهيم فلسفي و عرفاني مورد علاقهاش را در قالبي داستاني و تاريخي بيان كند و اگر چه رضايت نسبي منتقدان را به همراه داشت، اما به مانند فيلم هبوط شكست فاحشي در گيشه خورد. ديوانه اي از قفس پريد، سومين اثر معتمدي، با وجود مورد تقدير گرفتن در جشنواره بيست و يكم فيلم فجر، به دليل وجود لكنت و پيچيدگي در زبان روايت داستان بالقوه جذاب اجتماعي و سياسياش نتوانست رضايت كامل بينندگان و منتقدان را جلب كند. حال معتمدي، فارغ از دلمشغوليهاي ذهني خود، كمدي عامه پسند قاعده بازي را ساخته و روانه پرده سينماها كرده است. احمدرضا معتمدي در روند ساخت اين فيلم نيز سعي كرده تا خود را متفاوت نشان دهد. اين موضوع را از تمايزهايآشكار قاعده بازي با كمديهاي معمول سينماي ايران ميتوان فهميد. فيلم داستان تقابل دو خانواده دارا و ندار است كه پسري به نام نارگيل (اكبر عبدي) كه از طرف غربتيها (ندارها) ميباشد عاشق فرشته (الناز شاكر دوست) كه دختري از طبقه داراها است، ميشود. اين در حالي است كه نارگيل متوجه ميشود اسرافيل خان (سعيد پورصميمي)، پدربزرگ طايفه داراها، همان پدر بزرگ خودشان است و اين موضوع سرآغاز كشمكش دو خانواده ميشود. معتمدي تا آنجا كه توانسته از شوخيهاي كلاميمتداول در فيلمهاي كميك ايراني پرهيز نموده و به جاي آن كمدي موقعيت را جايگزين كرده است و ايدههاي خود را كه بالقوه جذاب هستند، با صرف انرژي و وقت زياد و در سايه حمايتهاي مالي نهادهاي دولتي نظير بنياد سينمايي فارابي و سيما فيلم به تصوير كشيده است.اما زماني كه با روند حركتي فيلم همراه ميشويم، تمامياينامكانات و حوصله و دقت را در خدمت داستاني ضعيف، كم مايه وآشفته ميبينيم كه درك مناسبات و روابط شخصيتهايش براي تماشاگر دشوار است. لازم به ذكر است فيلمي كه اكنون بر پرده سينماهاست، نسبت به نسخه اكران شده در آخرين جشنواره فيلم فجر حدود نيم ساعت كوتاهتر شده و همينامر سردرگمي روايي فيلم را شدت بخشيده است. بيشتر ايدههاي جذاب و كميك فيلم در نيمه اول آن جمع شده است كه بخش اعظم آنها با وجود ظاهر بديع و جالبشان در كليت اثر منطق درستي ندارند. با نوآوريهايي كه در جلوههاي ويژه فيلم صورت گرفته است، اين موقعيتهاي نمايشي بالقوه خوب، براي تماشاگر از طراوت و تازگي برخوردارند و حتي او را در بعضي لحظات به خنده وا ميدارند، ولي با اتمام سكانسهاي مربوط به بسياري از اين ايدههاي جذاب، چرايي حضور آنها در دل داستان از نظر تماشاگر به زير سئوال ميرود. حتي به نظر ميرسد در برخي از فصلهاي فيلم معتمدي براي اينكه اين نوع صحنههاي كميك را بتواند در فيلمنامه تزريق كند، برايشان مقدمه چينيهاي مفصلي كرده و زماني از فيلم را، هرچند كوتاه، به آنها اختصاص داده است. تعدد بالاي شخصيتها و نوع روابطشان با ساير كاراكترها، از بزرگترين ضعفهاي فيلم است. در دو جبهه خانواده غربتيها و ايل و تبار داراها با كلي كاراكتر گوناگون روبهرو هستيم كه اگر بسياري از آنها را حذف كنيم، خللي در روند حركتي فيلمنامه به وجود نميآيد. اينامر سبب شده است تا معتمدي از پرداخت صحيح شخصيتهايش باز بماند و همگي آنها در حد تيپهاي معمول كمدي در نمونههاي مشابه وطني و فرنگي باشند. اين موضوع بر هيچكس پوشيده نيست كه اكبر عبدي و عليرضا خمسه با سابقه طولاني مدتي كه در عرصه طنز دارند، ميتوانند با اتكا به استعداد شايان خود باعث نجات و قابل تحمل شدن هر فيلم ضعيفي نيز بشوند.اما در قاعده بازي مشاهده ميكنيم اين دو بازيگر توانا، به اقتضاي نقشهايشان در زمانهايي از فيلم كه حضورشان ميتوانست وزنهاي محكم براي فصلهاي ياد شده باشد، از ديدگاه بيننده محو ميشوند و داستان به شاخههاي ديگر ميپردازد. بسياري از ديگر بازيگران فيلم به ارائههاي تيپهاي معمول خود در مجموعهها و آيتمهاي نمايشي تلويزيون روي آوردهاند( نظير محسن قاضي مرادي، كيومرث ملك مطيعي، داوود منفرد و حتي حميد لولايي) و همينامر نشان ميدهد كه خود كارگردان هم از پس هدايت اين همه ستاره و بازيگر عاجز مانده است. كاراكتر اقدس مرده (با بازي خوب جمشيدهاشم پور) از آن شخصيتهاي خوبي بود كه ميتوانست به يكي از بهترين پرسوناژهاي سينماي كمدي ايران مبدل شود، اما اين مورد با توجه به كوتاه شدن بسياري از فصلهاي مربوط به اين كاراكتر ميسر نشده و حتي نوع رابطهاش با شخصيت ابوالهول(داريوش ارجمند) و اينكه چرا از نزديكي با او پرهيز ميكند، آن طور كه بايد و شايد در نيامده و او را بهانداره ديگر شخصيتهاي تيپ مانند فيلم تنزل داده است. توضيح اسرافيل خان و همسر غربتياش (فريده سپاه منصور) در فصلهاي پاياني فيلم در باب عدم سنخيت بزرگي و كوچكي آدمها با ميزان مال و مكنتشان و نيز برتري قناعت و فقر به زياده خواهي و ثروتاندوزي از آن دسته پيامهاي گل درشت اجتماعي و اخلاقي ميباشد كه گريبان اين فيلم را نيز گرفته است و با فضاي هجوآميز آن همخواني چنداني ندارد.اما شوخيهاي قاعده بازي با فيلمهاي معروف تاريخ سينما و استفاده كاربردي از موسيقي براي جذاب كردن ايناشارات كميك از نكات مثبت فيلم به شمار ميرود; هر چند كه پيش از اين در برخي ساختههاي سينمايي وطني شاهد اين نوع شوخيهاي تصويري و شنيداري بودهايم، ولي در اينجا ايناشارهها با جنس هجو صحنهها همخواني دارد. به كار بردن ورسيونهاي ايراني و طنزآميز از موسيقي وسترنهاي اسپاگتي سرجئو لئونه، فيلمهاي پدرخوانده، راكي و مجموعه پوآرو از جمله اين شوخيهاي جالب توجه قاعده بازي است. معتمدي با خلق كاراكترهاي كارآگاه و دستيارش به شخصيت معروف پيتر سلرز در سري فيلمهاي پلنگ صورتي اداي ديني كرده است. اين ارادت تصويري در مورد سكانس سقوط چرخ دستي زباله كه يادآور فصل مشهور پلكان اودسا در فيلم رزمناو پوتمكين است و نيز سكانس پرتاب كيك شخصيتها به يكديگر كه تداعي كننده كمدي بزن و بكوب عامه پسند اروپايي و آثارصامتامريكايي است، صدق ميكند. بارقههاي فيلم آن قدر كم رنگ هستند كه در برابر ضعفهاي محتوايي اثر كه به آنها اشاره شد، قدرت بالا كشيدن فيلم را تا حد محصولي قابل قبول ندارند. جدا از لبخندها و گاه خندههاي زودگذر بيننده در طول فيلم، تنها موردي كه در پايان اثر خودنمايي ميكند، حسرت مخاطب از فرصتهاي به هدر رفته بي شمار فيلم است.