چرا در ادبيات جدي كشور ما به ژانر علمي- تخيلي بيمهري شده است؟ اين سئوال را با فرشته ساري در ميان ميگذاريم كه در مجموعه داستان جديدش چهار داستان در ژانر علمي- تخيلي به چشم ميخورد. «... به حروف لاتين سبز كه به سرعت بر ديواره كابين نقش ميبست، خيره شده بودم و نميدانستم در كدام ايستگاه پياده شويم. يكهو روي صفحه، ايستگاه مركز خريد خاطره ظاهر شد. فوري دكمه را فشردم...» (مركز خريد خاطره - فرشته ساري - ص 67)ادبيات علمي- تخيلي. نخستين نويسندهاي كه با شنيدن اين عبارت به يادش ميافتيد، چه كسي است؟ احتمالا اغلب شما يكصدا پاسخ ميدهيد: «ژول ورن». ترديدي نيست كه داستانهاي علمي- تخيلي ژول ورن الهام بخش تخيلات و ابتكارهاي بسياري از ما در بازيهاي دوران كودكي مان بوده است اما نبايد فراموش كرد كه ژانر علمي- تخيلي به كتابهاي دوران كودكيمان خلاصه نميشود و بسياري از نويسندگان مطرح جهان كه كتابهاي خود را براي خوانندگان بزرگسال مينويسند نيز در اين ژانر قلم زدهاند. نويسندگاني چون «ي.جي.بالارد» و «كورت ونه گات». اما چرا در ادبيات جدي كشور ما به اين ژانر بيمهري شده است؟ سئوالم را با «فرشته ساري» در ميان ميگذارم كه در مجموعه داستان جديدش، «مركز خريد خاطره» چهار داستان در ژانر علمي- تخيلي به چشم ميخورد; داستانهاي «گزارشي از آينده»، «مركز خريد خاطره»، «فرد بيشماره» و «يادداشتهاي ناتمام يك نيوشا».ساري به گفته خودش، نخستين بار نيست كه آثاري را در ژانر علمي- تخيلي خلق كرده است. از او پيش از اين نيز دو شعر كه ميتوان آنها را «شعرهاي علمي- تخيلي» ناميد، به چاپ رسيده است; شعرهاي «گردشي درموزه فردا» و «گسترش و ايستايي».از فرشته ساري كه دست كم بيست و اندي سال است در ادبيات اين مرز و بوم قلم ميزند، تاكنون كتابهاي متعددي در حوزه شعر، داستان و ترجمه منتشر شده است كه از آن جمله ميتوان به مجموعه شعرهاي «پژواك سكوت»، «شكلي در باد»، «روزها و نامهها»، مجموعه داستان «چهره نگاري دنيا» و رمانهاي «مرواريد خاتون»، «ميترا»، «عطر رازيانه» و «پريسا» اشاره كرد.
سپيده جديري- در ابتدا، از آنجا كه ژانر علمي- تخيلي از ژانرهاي مهم و پرطرفدار ادبيات داستاني جهان محسوب ميشود و نويسندگان برجستهاي در جهان معاصر چون كورت ونه گات و جي.جي.بالارد در اين ژانر قلم زدهاند، بد نيست گفتگويمان را بر چند داستان مجموعه «مركز خريد خاطره» متمركز كنيم كه در ژانر علمي- تخيلي نوشته شدهاند. اتفاقا عنوان كتاب هم از يكي از همين داستانها گرفته شده و همين شايد نشانه توجه ويژه شما به اين ژانر باشد. نميدانم سابقه كار ادبي در اين ژانر در ايران به چه زماني باز ميگردد اما هميشه برايم اين سئوال مطرح بوده كه چرا در كشور ما به اين ژانر به اندازه ژانرهاي ادبي ديگر پرداخته نشده است.
من هم خودم درباره سابقه ادبيات علمي- تخيلي در ايران اطلاعات دقيقي ندارم اما بد نيست در اينجا براي باز شدن مبحث ادبيات علمي- تخيلي به نكاتي اشاره كنم. ادبيات علمي- تخيلي در دنيا دو شاخه است: يك شاخه، آثاري را در بر ميگيرد كه علمي- تخيلي بسيار اغراق شده، فني، تكنيكي و تجاري است و بر اساس آنها فيلم هم ساخته شده است; مثل «جنگ ستارگان». اين شاخهاي است كه بعد تجاري و اغراق شده و صرفا علميو معمولا بسيار سياسي ادبيات علمي- تخيلي را در بر ميگيرد. به خصوص زماني كه هنوز موضوعات جنگ سرد مطرح بود، خلق اين گونه آثار بسيار مد شده بود. شاخه ديگر ادبيات علمي- تخيلي كه من به آن بسيار علاقه دارم، آثاري نظير «1984» جرج اورول يا «برج» جي.جي.بالارد را در بر ميگيرد. در اين شاخه، ادبياتي جدي و آثاري كه نفس ادبيات در آنها اهميت دارد، مطرح ميشود. در اين شاخه آثاري نظير «سرگذشت نديمه» اثر مارگارت اتوود يا «هرگز تنهايم نگذار» اثر ايشيگورو را نيز ميتوان گنجاند.
خود من هم در ادبيات جدي ايران به آثاري در ژانر علمي- تخيلي برخورد نكردهام اما در اينترنت به طور اتفاقي سايتي ايراني را در زمينه ادبيات علمي- تخيلي ديدم كه مسابقه داستان علمي- تخيلي هم برگزار ميكند. البته اطلاعي درباره كيفيت داستانهايي كه براي اين سايت ارسال شده، ندارم اما اين سايت نشان ميدهد كه ظاهرا گروهي در ايران روي ژانر علمي- تخيلي كار ميكنند، كه احتمالا از شاخه اول است و نفس ادبيات در آن اهميت اول را ندارد. اين كه چرا در ادبيات جدي ايران آثاري در ژانر علمي- تخيلي به چشم نميخورد، شايد به اين دليل باشد كه ذهن نويسندگان ما اغلب معطوف به گذشته است و در آثارشان بيشتر نوعي حس نوستالژي ديده ميشود. در واقع، بخش عمدهاي از ادبيات خوب ما معطوف به گذشته است. البته در آثار داستاني معاصر به زمان حال هم پرداخته شده است اما رفتن به آينده در ادبيات ما به چشم نميخورد. دليل ديگر اين موضوع نيز ميتواند به علايق نويسندگان ما برگردد. مثلا درباره نويسندگان زن، حتي وقتي از آثارشان تمجيد ميشود، يك نگاه پدرسالارانه پشت اين تشويق هست كه مرز كار زن را تعيين ميكند و مشخص ميكند كه راجع به چه موضوعاتي ميتواند بنويسد. اين موضوعات عمدتا موضوعات خانواده است. اما منتقدان ما، آثاري از نويسندگان زن را كه كنكاشهايي در متافيزيك يا كنكاشهايي با زمينه روشنفكري در آنها وجود دارد، سركوب ميكنند. آنها با ذهنيت زني كه در مسائل هستيشناسانه كنكاش ميكند، ارتباط برقرار نميكنند و براي زنها در نوشتن مرزي را تعيين ميكند. در ضمن، ذهن شخصي كه در ژانر ادبيات علمي- تخيلي كار ميكند، بايد آماده و علاقمند به موضوعات علمي باشد. مثلا فيزيك، نجوم و ژنتيك از رشتههاي مورد علاقه من است. علتش اين است كه من در اين علوم و به ويژه نجوم، يك جور حس شاعرانگي ميبينم. وقتي نجوم، هستي شناسي را توضيح ميدهد، يك جور شاعرانگي در آن به چشم ميخورد كه مرا به ادبيات بر ميگرداند.
درباره چگونگي رويكردتان به اين ژانر بيشتر توضيح دهيد.
من باز شدن مجموعه عواطفي را كه در يك نقطه گره خورده بود، در آينده ديدم. علمي- تخيلي براي من اصلا ابزار نبوده و با توجه به پيش زمينه علاقمندي من به رشتههاي علميو شاعرانگياي كه در آنها ميبينم، شكل گرفته است. نياز من به پاسخي كه اين علوم ميخواهند در زمينه هستي شناسي بدهند، به معناي واقعي به اندازه نياز به هوا و غذاست.
در عين حال، فكر ميكنم داستانهايي از من در «مركز خريد خاطره» را كه نگاهي به آينده در آنها به چشم ميخورد، نميتوان فقط علمي- تخيلي دانست. شايد بشود گفت علمي- تخيلي - عاطفي يا... خلاصه نميشود گفت كه كاملا در ژانر علمي- تخيلي قرار ميگيرند.
من داستانهاي «گزارشي از آينده»، «مركز خريد خاطره» و «فرد بيشماره» از مجموعه داستان جديد شما را متعلق به اين ژانر ميدانم و كما اين كه حتي در داستان «يادداشتهاي ناتمام يك نيوشا» نيز جنبههايي از اين ژانر به چشم ميخورد.
شايد به اين دليل از «يادداشتهاي ناتمام يك نيوشا» تعبير علمي- تخيلي ميكنيد كه درباره موسسهاي است كه هم اكنون وجود ندارد اما ميتواند وجود داشته باشد. ساختماني كه در «برج» جي.جي.بالارد به آن پرداخته شده نيز ميتواند همين الان هم وجود داشته باشد. البته من آن نگاه منفي آخرالزماني بالارد و نويسندگاني را ندارم كه سياهي را حاصل تمدن ميدانند، چون ما در جامعهاي زندگي ميكنيم كه هنوز مشكلات زيادي دارد و در چنين جامعهاي، مسئله پيشرفت تكنولوژي هنوز به نظر فاجعه بار نميآيد. من اصلا نگاهي منفي به پيشرفت علم و تكنولوژي ندارم چون در واقع اينها هنوز مسئله جامعه ما نيست. بنابراين نگاه من به پيشرفت تمدن نگاه مثبتي است. اگر به عنوان نويسنده، تخيلي در اين زمينه دارم، اين تخيل به نيازهاي شخصي خودم و جامعه خودم باز ميگردد. مثلا در «يادداشتهاي يك نيوشا»، نياز به حرف زدن به فاكتوري اقتصادي براي يك موسسه تبديل شده و اين كارآكتر جامعه خودم بوده است.
آيا غير از اين كتاب، تجربه ديگري نيز در زمينه نوشتن در ژانر علمي- تخيلي داشتهايد؟
در شعر بله و در داستان نه. البته در مجموعه داستان قبليام، «چهره نگاري دنيا»، خود داستان «چهرهنگاري دنيا» كه در سال 70 آن را نوشتهام، چهار پايان دارد و شايد آن داستان نوعي خروج باشد كه آينده را با آن به چند شكل ميتوان ديد اما خود داستان، علمي- تخيلي نبود.
شعري با عنوان «گردشي درموزه فردا» دارم كه در مجله چيستا (نه در مجموعه شعرهايم) به چاپ رسيده است. اين شعر، ديالوگي بين دو نفر بود كه يكي از آنها ميخواست ويلايي بخرد در فضا. اخيرا شنيدهام كه ميلياردرهاي جهان دارند از حالا در فضا هتل ميخرند، پس امكانش وجود دارد. شعر ديگري هم دارم با عنوان «گسترش و ايستايي» كه در مجموعه شعر آخرم منتشر خواهد شد. بر اثر انبساط ماده تاريك كيهان تمام ستارگان جهان دارند از هم دور ميشوند، انگار كل كيهان را به بادكنكي تشبيه كنيم كه ستارگان رويش وقتي بادكنك باد ميشود، از هم دور ميشوند. اين مرا به نوعي ياد انسانهايي انداخت كه از هم دور ميشوند و اين شعر شكل گرفت.
البته ارزش ادبي آثار الزاما به اين مربوط نميشود كه اثري در گذشته يا در آينده بگذرد. در عين حال، به طور تصنعي نميشود زمان آينده را براي آثار خود انتخاب كرد. من هم در همه آثارم اين زمان را انتخاب نكردهام. اما اساسا نوشتن داستان، بدون تخيل مرا راضي نميكند. داستانهاي ديگر من هم از تخيل سرچشمه گرفته، تخيلي كه ملهم از واقعيت بوده، نه از خلا.
به نظر من، داستان «مركز خريد خاطره» قابليت گسترده شدن بيشتر را دارد و ميتواند اتفاقهاي داستاني بيشتري را در بر بگيرد. من آن را بخشي از يك داستان بلندتر ميدانم چون به نظر من، اتفاق برخورد با مركز خريد خاطره در بازگشت فردي از اعماق تاريخ به آينده، تنها يك اتفاق از چندين اتفاق عجيبي است كه ميتوان براي داستانهايي با اين گونه موضوعات در نظر گرفت. قصد گسترش دادن اين داستان به شكل داستاني بلندتر يا حتي يك رمان را نداريد؟
اتفاقا نويسنده ديگري هم كه اخيرا با او صحبت كردم، ميگفت كه «مركز خريد خاطره» و «يادداشتهاي ناتمام يك نيوشا» هر كدام ميتوانند رمان مستقل و پرحجميشوند.
من خودم جواب اين سئوال را نميدانم كه اگر در داستان كوتاهي اين ظرفيت وجود داشت كه بتواند يك رمان شود، اين ضعف آن داستان محسوب ميشود يا قوت آن.
در واقع، شايد دليل اين كه اين داستان اين گونه از آب درآمده است، اين باشد كه من بسيار شهودي مينويسم و با برنامه قبلي نمينويسم و البته تمام عناصر داستان نويسي در پشت ذهنم وجود دارد. با هر نوشتهاي گرهاي از ذهن من باز ميشود. شايد اگر خودم هم از بيرون به اين داستان نگاه كنم، بگويم كه اين تك داستان ميتوانست يك رمان باشد. اما نميدانم اين كه اين داستان داراي چنين پتانسيلي بوده، نشانه ضعف است يا قوت.
بعضي از داستانهاي كوتاهي كه در حقيقت «رمانچه» هستند (اصطلاحي است كه خودم ساختهام، يعني يك رمان كوچك كه با خلاصه شدن فرم داستان كوتاه را پيدا كرده است)، مورد علاقه من نيستند. داستانهاي كوتاه «آليس مونرو» از اين دسته است.اما داستان كوتاهي را كه در آن پتانسيل بلند شدن وجود داشته باشد، ميپسندم.
در عين حال، از اين برخورد شما به عنوان مخاطب راضي هستم چون به من اين فيدبك را ميدهد كه داستانم تخيل شما را به كار انداخته و از خودتان ميپرسيد كه چرا اين فرد حالا به مركز خريد ديگري نميرود. در واقع پايان داستان باز است و شايد هدف اين بوده كه شما هم در آن داستان شركت كنيد. ضمن اين كه مركز خريد خاطره عينا ميتواند اتفاق بيفتد، اما اين را كه چند سال ديگر اتفاق ميافتد، نميدانم. به هر حال، تخيل صرف نيست.
تا به امروز تصميم به نوشتن اين داستان به شكل داستاني بلند يا يك رمان را نداشتهام، اما كمي جلوتر را چه كسي ميداند.
تاكيد داريد كه داستانهايتان تخيل صرف نيست. مگر داستانهايي كه تخيل صرف باشند، چه ايرادي دارند؟
تخيل صرفي كه امكان اتفاقش در عالم واقعيت وجود نداشته باشد اما داستان، تعريفهاي خودش و ساختار خودش را براي گنجاندن آن تخيل داشته باشد، داستان خوبي ميشود، مثل داستان «الف» بورخس. خودم هم آثار تخيلي بورخس را خيلي دوست دارم. اما گاهي كه نويسنده تخيل خود را بسيار تصنعي مينويسد، داراي پيچيدگي تصنعي ميشود و داستان خوبي از كار در نميآيد.
در داستانهايي از مجموعه داستان شما كه در ژانر علمي- تخيلي نوشته نشدهاند، يعني داستانهاي ابوالهول، فيلم و پانزده آذر نيز نوعي نگاه جديد توام با حركت در زمان به چشم ميخورد. مثلا در داستانهاي فيلم و پانزده آذر با پرشها و شكستهاي ذهني - زماني متعدد روبرو هستيم. در ابوالهول هم با وجود سير خطي اتفاقات داستان، مدام شاهد تداخل و پرشهاي ذهن راوي هستيم كه به نظر من اين نوع برخورد با چنين داستانهايي، بر تعليق و كشش متن ميافزايد و در عين حال، به ما گوشزد ميكند كه با داستاني از نوع داستانهاي ساده گزارشي روبرو نيستيم. ميخواستم ويژگيهاي اين داستانها را كه از تلفيق دريافتهاي جهان پيرامون با تخيل و نگاه خاص نويسنده پديد آمدهاند، از زبان خودتان بشنوم.
درباره داستان پانزده آذر بايد بگويم با اين كه آن را ميتوان اساسا يك داستان كاملا مستند دانست كه ظاهرش گول زننده است و به نظر ميآيد كه داستاني گزارشي است، در باطن خود همان طور كه ميگوييد، اصلا گزارشي نيست. در اين داستان نشانهگذاريهاي مختلفي وجود دارد كه شايد خواننده متوجه آنها نشود، اما ذهن خواننده ناخودآگاه از نقاط مختلفي كه نويسنده در داستان گذاشته است، خطوطي را به هم وصل ميكند و ميتواند چند چيز را همزمان ببيند. قرار دادن اين نقاط در داستان به سليقه هنريام بر ميگردد و البته فرم كار هم برايم بسيار اهميت دارد. مجموع اينها باعث ميشود كه در داستان، چند صدا را همزمان بشنويد كه ناشي از پرداختن به چند واقعيت كاملا دور اما كاملا مرتبط در داستان است.
براي نوشتن داستان ابوالهول، بخشي از ما به ازا وجودم پرداخته شده و داستان بسيار شهودي نوشته شده و سرانجام، چيزي كه از كار درآمده براي خودم هم مستقل است.
اما داستان فيلم، كميآگاهانهتر نوشته شده است. اين داستان هم بر اثر واقعيتهاي مستند نوشته شده و شايد برايتان جالب باشد كه بگويم دقيقا فيلمي را كه در داستان به آن اشاره ميكنم، ديدهام و مرا هم به ياد كسي كه از نظر حركات، شبيه شخصيت فيلم بود، انداخته است. اين مضمون در داستان نهفته است كه آيا ذهن مرد مدرن امروزي هنوز هم آنقدر سنتي نيست كه بتواند شخصيت همسرش را در فيلمي ببيند و اين احساس را تحمل كند كه همسرش نيز ميتواند مانند شخصيت فيلم، خيانتي را در آينده انجام دهد؟
عنصر كشش همواره از زماني كه اولين كلمه را به نثر نوشته ام تا به امروز، براي من از عناصر اصلي داستان نويسي بوده و فكر ميكنم كه كشش تا ابد عنصر اساسي داستان باقي خواهد ماند. البته اين به آن معنا نيست كه نويسنده كشش را با آكروبات بازي ايجاد كند بلكه منظور اين است كه نبايد فقط آنقدر در خود فرو برويم كه خواننده و كشش داستان براي او را اصلا در نظر نگيريم، از اين مهمتر; وجود كشش ارتباط تنگاتنگي با تسلط بر فرم بيروني و دروني داستان دارد.
درباره پرشهاي ذهني و زماني داستانها كه اشاره كرديد، بايد بگويم اتفاقا به نظر ميآيد كه فقط داستانهاي ساده در ميان جامعه كتابخوان ما ترويج ميشود. آوردن جزئيات رويدادها، اعمال و ظاهر شخصيتها در داستاننويسي به اين منظور است كه شخصيتهاي داستان به شكل روبوت نباشند و اين جزئيات، روحي به كار بدهد و آن را طبيعيتر كند، اما در داستان امروز ايران جزئيات دارد به اصل تبديل ميشود. اين جزئيات بايد جايي در داستان بيايد كه حالت طبيعي بودن را به داستان ببخشد اما به خودي خود نميتواند هدف باشد.
البته داستانهاي ساده و خطي و داراي فلاش بك يا به ندرت، فلاش فوروارد هم ميتواند آثار بسيار خوبي از كار درآيد و به نوبه خود، ارزشمند هم باشد. چيزي كه مرا دلخور ميكند اين است كه تعيين كنندگان در ادبيات (منتقدان) بگويند فقط همين و بقيه سبكهاي داستاني را سركوب كنند. مثلا درباره نويسندگان زن، منتقدان زن فقط با نگاه فمينيستي آثار آنها را تحليل ميكنند و به نگاه هستي شناسانه اصلا اهميتي داده نميشود.
خانم ساري، شما شاعر هم هستيد اما در داستانهايتان كاملا مثل يك داستان عمل ميكنيد و برخلاف بسياري از شاعراني كه به داستان نويسي روي ميآورند، زباني به نسبت ساده را براي داستانهايتان انتخاب كردهايد، نه زباني پيچيده و شاعرانه. چگونه توانستهايد مرزهاي زباني خود را در نوشتن شعر و داستان حفظ كنيد؟
شايد يك علتش اين باشد كه من ادبيات داستاني را بسيار جدي و حرفهاي مطالعه كردهام و ميزان تلاشي كه براي داستان نويسي كردم، بسيار زياد بود و در آنجا به عنوان يك آدم مستقل كه عرصه داستان نويسي را تجربه ميكند، با داستان برخورد كردم. البته جالب است افرادي كه در جامعه ادبي ما به كلي گويي و كلي بافي عادت دارند، به من با وجود زبان بسيار سادهاي كه براي داستانهايم انتخاب كردهام، ميگويند: داستانهاي شما كه شعر است!
ظاهرا جامعه ادبي ما نميتواند تحمل كند يك نفر هم در عرصه شعر كار كند و هم در عرصه داستان. در حالي كه در دنيا نمونههاي بسيار خوبي از نويسندگاني كه شاعر هم هستند وجود دارد. من از روي تفنن به ادبيات روي نياوردهام و ما به ازا زندگيام را برايش گذاشتهام. اين كه به من ميگويند به خاطر مد به سمت داستاننويسي آمدهاي و بايد به همان شاعريات ميچسبيدي، نشانه اين است كه تنها معياري كه براي آنها وجود ندارد، انصاف است.