کمدي شلوغ
نويسنده و کارگردان: احمد رضا معتمدي- مدير فيلمبرداري: فرج حيدري- تدوين: مصطفي خرقه پوش- تهيه کننده: بنياد سينمايي فارابي- بازيگران: سعيد پور صميمي، اکبر عبدي، داريوش ارجمند، الناز شاکردوست، جمشيد هاشم پور، گوهر خير انديش و...
خلاصه داستان: دختر و پسري دلباخته هم مي شوند. يکي پولدار و ديگري فقير. اما زمانيکه پسر براي خواستگاري مي رود در مي يابند پدر بزرگ هردوي آنها يک نفر است و به اين ترتيب دو خانواده با هم درگير مي شوند.
احمد رضا معتمدي با ساختن دو فيلم هبوط و زشت و زيبا سعي کرد سينمايي تجربي و تصويري کاملا آميخته به فلسفه را تجربه کند. اما اين دو تجربه هم از نظر مردم و هم منتقدين محکوم به شکست شد. فيلم ها علي رغم ساختار حرفه اي شان نتوانستند آنگونه که بايد از نظر محتوا با مخاطب خود ارتباط برقرار کنند و از همين رو فرم انها هم درگير پريشان گويي هايي شد که در عمل کارکردي نداشت. معتمدي که اين دو فيلم را با تهيه کننده دولتي ساخته بود در عمل نمي دانست تهيه کننده خصوصي به هيچ وجه حاضر به ساخت چنين آثاري نيست و پس از ناکامي اين دو فيلم، ديوانه از قفس پريد را که داستاني سر راست تر داشت براي بخش خصوصي جلوي دوربين برد. فيلم از بازيگران برجسته اي سود مي برد و توانست در جشنواره نيز جوايزي را به خود اختصاص دهد اما در گيشه چندان پيشتاز تر از دو ساخته قبلي نبود.
اين بار معتمدي فکر کرد براي ادامه فيلمسازي مجبور است بسياري از خواسته هاي خود را در ذهن نگاه دارد و با يک اثر در اختيار گيشه پشت دوربين بايستد. حاصل اين نگاه امروز بر پرده سينما هاي تهران است. يک کمدي موقعيت و بزن بکوب که بسيار هم سعي دارد بر نمونه هاي کلاسيک خود وفادار بماند. از همين رو ما اکبر عبدي و عليرضا خمسه را بعد از سال ها در هيات همان کمدين هاي دهه 60 مي بينيم. 10 دقيقه اول فيلم به مخاطب نشان مي دهد که معتمدي کمدي را مي شناسد و مي تواند با خلق لحظه هايي آبرومند تماشاگر را بخنداند. اما اين 10 دقيقه اول که مي گذرد فيلم به کلافي سردر گم تبديل مي شود که نشان ان را با فروکش کردن خنده هاي تماشاگر در سالن مي توان دريافت.
يکي از مشخصات فيلم هاي کمدي داشتن داستان هايي عامه فهم و ساده است. کارگردان پس اين لحظات ساده مي تواند به خنداندن تماشاگر دست يابد. فيلم هاي چاپلين، کيتن و... را در ذهن مرور کنيد به راحتي و در چند جمله مي توانيد داستان انها را مرور کنيد. اما اين اتفاق در مورد فيلم قاعده بازي رخ نمي دهد. زندگي دو گانه پدر بزرگ که سعيد پور صميمي نقش او را بازي مي کند سرشار از شخصيت هاي مختلف است. هيچ يک از اين شخصيت ها که نقش هرکدام را يکي از بازيگران مطرح سينماي ايران ايفا مي کنند به اندازه کافي اجازه معرفي پيدا نمي کنند. حتي دوربين به اندازه کافي اين فرصت را ندارد که روي آنها مکث کند. اين معماي پيچيده با ورود شخصيت ابوالهول پيچيده تر مي شود. شخصيتي که فقط مرموز است و نمي دانيم چه کسي است و چرا افراد خانواده با آنقدر از او مي ترسند. از سوي ديگر پهنه اطلاع رساني داستان آنقدر گسترده مي شود که ما براي برخي لحظات طولاني شخصيت هاي اصلي رلا فراموش مکي کنيم. به طور مثال اکبر عبدي که از شخصيت هاي اصلي فيلم است ناگهان 20 دقسقه گم مي شود و هيچ توضيحي براي نبودن وي در داستان در اختيار مخاطب قرار نمي گيرد. يا پس از اينکه نمي دانيم پدر بزرگ چرا ناگهان ناپديد شد، او هملت وار بر يکي از همسرانش وارد مي شود و مي گويد فردا باز مي گردد و ما مي فهميم او بدل پدر بزرگ است. حال که او را اورده يا اصلا تعريف اين شخصيت چيست و چه وظيفه اي در داستان دارد بماند.
تنها نقطه مثبت داستان که به خاطر خلق آن مي توان به کارگردان و بيشتر بازيگر نقش اش جمشيد هاشم پور دست مريزاد گفت شخصيت اقدس مرده است. مردي که داراي اختلالات جنسي است و نيمي زن و نيمي مرد به نظر مي آيد. در داستان هم پورصميمي مي گويد ما که نفهميديم او زن است يا مرد. هاشم پور در اين نقش چهره اي زنانه دارد و کارگردان براي اينکه هيکل هاشم پور را که همواره براي مخاطب تداعي نقش هاي رزمي و بزن بهادر را مي کرده پنهان کند وي را در طول داستان عاجز از حرکت نشان داده و روي يک تخت متحرک مي نشاند. هاشم پور هم به زيبايي نقش خود را ايفا مي کند و واقعا نمي توان تضييع حقي را که هيات داوران در مورد اهداي جايزه به او انجام داده ناديده انگاشت.
در هرحال آنگونه که قاعده بازي نشان مي دهد، معتمدي هنوز نتوانسته از ذهنيت هاي پيچيده خود رهايي يابد. بايد ديد سينما در مسير طبيعي خود او را به کجا مي برد