نیلوفر رستمی: میدانم كه پرستاری جنسیتبردار نیست و ما پرستارهای مرد خوب هم زیاد داریم اما به احترام روح بانو فلورانس نایتینگل بنیانگذار پرستاری- و اینکه شغل پرستاری بیشتر با روحیه مادرانه و مهربان زنها نزدیكتر است و از همه مهمتر تعداد پرستارهای زن نسبت به مرد، به طرز چشمگیری زیادتر است، فقط به سراغ پرستاران زن رفتم. این گزارش 4، 5 شخصیت دارد كه همگی در گردونه پرستار، بهیار و كمكبهیار جا میگیرند و همگی نیروهای بیمارستان دولتی فیروزگر هستند؛ زنانی كه زندگیشان به دلیل ساعتهای طولانی و اجباری كار و كارهای سنگین در میان راهروها، تختهای بیمارستان و تصاویر بیماران خلاصه میشود و حقوقشان هم آنقدر نیست كه به عنوان پادزهر زحمتهایشان عمل كند. سالانه چند هزار نفر در رشته پرستاری فارغالتحصیل میشوند و به جمع بیكاران میپیوندند در حالی كه اكثر بیمارستانها به دلیل كمبود بودجه قادر به جذب نیروهای بیشتر نیستند و مشكل را در طولانیكردن ساعتهای كاری پرسنل درمانی شاغل به زعم خود حل كردهاند. در واقع عدهای از بیكاری رنج میبرند و عدهای دیگر از فرط كار. لابد اگر فلورانس عزیز زنده بود از فرط خجالت سرخ میشد اینها روی مادربزرگشان را هم سفید كردهاند. فقط معلوم نیست چرا اسم فلورانس در تاریخ باید ماندگار شود! ساعت ملاقات- بیمارستان فیروزگر
پرسنل بیمارستان بدون ذرهای كنجكاوی یا پرسیدن نام روزنامه و خواستن مجوز یا كارت، راحت و ساده حرف زدند. نمیدانم به خاطر روحیه خاص پرستاری است كه جواب دادن به همه را جزء وظایف خود تعریف كردهاند یا...
در بخش زنان بیمارستان فقط دو پرستار حضور دارند. این بخش با 28 تخت در هر شیفت با دو پرستار و غالبا بدون هیچ كمك بهیاری اداره میشود. در حالی كه حداقل به 4، 5 پرستار و كمكبهیار در هر شیفت نیازمند است. در این وضعیت پرستارها نهتنها كارهای مراقبتی بلكه كارهای نظافتی را مانند ملافه عوض كردن، لگن گذاشتن و همراه شدن با بیماران تا آزمایشگاه، رادیولوژی و... را انجام میدهند.
یكی از پرستارها كه تازه از تمام شدن طرحش گذشته، درباره انتخاب این شغل میگوید: «من این رشته را بدون آگاهی انتخاب كردم. تا قبل از دوران دانشجویی هیچ وقت به بیمارستان نرفته بودم و نمیدانستم كه چه كارهایی منتظرم است. اگر میدانستم كه شبكاریهای اجباری- با حقوق اندك و ساعت كاری زیاد- منتظرم است، هیچوقت این شغل را انتخاب نمیكردم. اولین روزی كه به بیمارستان رفتم را خوب به یاد دارم. آن روز زن مریضی با زخم بستر وحشتناكی كه تا به حال نظیرش را ندیدهام بستری بود، او همان روز مُرد و در روحیه تمام بچههای كلاس تاثیر گذاشت. هنوز وقتی كسی در حال مرگ است حالم بد میشود. معمولا تا زمانی كه عملیات احیای حیات انجام میگیرد در اتاق هستم اما وقتی میفهمم دیگر كاری نمیشود كرد و مریض رفتنی است، بیرون میآیم. با این حال ما مرده هم میپیچیم اوایل برایم مثل فیلم ترسناك بود اما بعد عادت كردم. وقتی اجبار كاری باشد عادت هم میكنی؛ یعنی عادت جایگزین اجبار میشود.»
او كه 26 سال دارد بعد از گذشت 2 سال از كارش گرفتار واریس، سردرد و كمر دردهای شدید شده است: «طبیعتا باید پرستارها بهصورت تك شیفت كار كنند اما به دلیل كمبود نیرو ما مجبور به اضافهكاری هستیم و اجبارا ماهانه تقریبا 90 ساعت اضافی كار میكنیم. شیفتهای صبح معمولا برای پرسنلهای رسمی و با سابقه است و جوانترها به شیفت عصر و شب منتقل میشوند. خیلی از همكاران جوان من به خاطر فشار شدید كار و شبكاریها تصمیم دارند دیگر بعد از اتمام طرحشان این شغل را ادامه ندهند.» او به پرستار دوم كه كنارش نشسته اشاره میكند، او هم با تكان سر تایید میكند كه بهزودی میرود. همان پرستار درباره سختیهای كارش میگوید: باید در هر شیفت به اندازه 3 نیرو كار كنم، حقوقمان هم نسبت به حجم كارمان بسیار پایین است. من پارسال بهتر از الان كار میكردم. هر چقدر كه زمان بگذرد من هم بیشتر فكر میكنم كه برای خودم زندگی نمیكنم و تمام ساعتهایم وقف كار شده. وقتی در خانه هستم یا میخوابم یا كسل هستم و سردرد دارم. اصلا به كارهای دیگر نمیرسم. من تازه عقد كردهام، نمیدانم در آینده همسرم با شبكاریها و بیحوصلگیهای من چطور كنار میآید. تا به حال برایش نقش بازی كردم و ناراحتیهایم را نشان ندادم.او درباره رفتن یا ماندن میگوید: «نمیدانم. گذاشتم به عهده زمان. شاید آنقدر عادت كردم و پوستم كلفت شد كه ماندم. من به حقوقاش هم احتیاج دارم. انصاف نیست كه برای شغل سختی مثل پرستاری پایه حقوق 230 هزار تومان باشد. با اضافه كاریها نهایتا من 300 هزار تومان در ماه میگیرم. خیلی از پرستارهای مرد كه نانآور خانه هستند در 3، 4 بیمارستان مختلف كار میكند؛ یعنی روز استراحت این بیمارستان را در بیمارستان دیگری مشغول میشوند. یك جور تمام زندگیشان در مسیر بیمارستان و خانه خلاصه میشوند.» با این وضعیت حرف قدیمیها را باید جدی گرفت كه خدا نكند آدم پایش به بیمارستان باز شود! از پرستارهای خوابآلود و خسته نمیتوان خیلی هم انتظار داشت و خیلی هم عجیب نیست اگر اتفاقهای وحشتناكی در درمان بیفتد. انگار باید خودمان را برای هر اتفاق سوزناكی آماده كنیم. اما هر دو پرستار مخالف این حرف هستند و میگویند: «اگر شده جان خودمان بالا بیاید، نمیگذاریم مریض مشكلی برایش پیش بیاید. درست است كه كارمان دشوار است. اما ما وجدان داریم و میدانیم نباید سرمریض مظلوم خالی كرد. وقتی مریض خوب میشود و موقع ترخیص مثلا میگوید: خدا عمرت بدهد همین برایم كافی است. از اینكه احساس میكنم 28 مریض به من احتیاج دارند احساس قدرت پیدا میكنم و همین حس باعث میشود كه بیشتر انرژی بگذارم. با این حال به خاطر اینكه در اكثر شیفتها كمك بهیار وجود ندارد، خیلی از نیازهای بیماران هم بیجواب میماند. ما تا جایی كه بتوانیم همه كار میكنیم ولی واقعیت این است كه بیشتر فرصت میكنیم به كارهایی نظیر كنترل علائم حیات 28 مریض رسیدگی كنیم. میدانم هرچقدر هم تلاش كنم نمیتوانم خیلی از كارها را انجام بدهم. ما در شیفت شب حتی از ساعت خوابمان هم به ندرت استفاده میكنیم چون فقط 2 پرستار هستیم با 28 بیماری كه مرتب باید چك شوند.»
به همهچیز عادت میكنیم
بهیارها و كمك بهیارها كه همیشه در سایه پرستارها قرار گرفتهاند وظایف سختتری برعهده دارند و در مقابل كمتر به آنها توجه میشود. كمك بهیارهایی كه از هر كاری دریغ نمیكنند و بهیارهای با سابقهای كه به دلیل كمبود پرستار در زمانها و طبق توافق پنهانی خیلی از كارهای پرستارها را انجام میدهند. در بخش C.C.U یك بهیار و كمك بهیار در شیفت عصر مشغول به كار هستند. به سراغ بهیار كه زنی میانسال است و خندههایش بخش را پر كرده میروم، اما میگوید: ای وای الان نمیتوانم حرف بزنم مریض بدحالی را دارند میآورند و من را به همكارش «كمك بهیار» معرفی میكند؛ زنی كوچك اندام و فرز و چالاك كه در بخش به زبلخان معروف است: «بهم میگویند زبلخان من هم میخندم». او با كلی معذرتخواهی میگوید الان چند تا مریض بدحال وارد بخش میشوند و اگر وقتش را با صحبت با من بگذراند حتما مسوولانش ناراحت میشوند. زبلخان هم من را به نیمساعت دیگر حواله میدهد.
نیمساعت بعد بهیار بخش كه در واقع از آخرین بازماندگان طیف بهیارهاست؛ طیفی كه تا چندسال دیگر و با بازنشسته شدن نیروهای فعلی دیگر از ردهبندی شغلی درمان خارج میشوند من را به اتاق استراحت پرسنل بخش میبرد.
او زنی 45 ساله است و 9 ماه دیگر بازنشسته میشود. از همان ابتدای كارش در بیمارستان فیروزگر مشغول به كار شده و به جز 6ماهی كه در بخش جراحی بوده مابقی دوران كاری خود را در بخش ویژه طی كرده است. میگوید كه سخت است به عقب برگردد و بالاخره با چند قطره اشك قبول میكند كه نقبی به گذشتهاش بزند: «بعد از دیپلم به دنبال كار میگشتم. یكی از معلمهایم كه مدیر مدرسهای شده بود پیغام داد كه بروم معلم آنجا شوم. گفته بود اگر حوصله تدریس را هم ندارم ناظم یا مسوول دفتر شوم اما قبول نكردم، از كار معلمی خوشم نمیآمد. یك روز در روزنامه خواندم كه برای جذب بهیار نیرو میخواهند. اصلا نمیدانستم كه بهیاری به چه كاری میگویند. به هر حال زنگ زدم و فهمیدم آخرین روز جذب متقاضی است. 21 سالم بود و جنگ هم شروع شده بود. دوره یكساله آموزش را طی كردم. بعد از آن از كسانیكه معدلشان خوب بود، میخواستند كه خودشان بیمارستان مورد علاقه خود را برای كار انتخاب كنند من هم فیروزگر را انتخاب كردم. وقتی كوچك بودم یكبار مادرم مریض شده بود و او را همینجا آورده بودند یادم است كه فقط در حیاط بیمارستان برای مادرم دست تكان داده بودم. از بیمارستان فیروزگر فقط همین یك منظره را به یاد داشتم؛ تنها بیمارستانی كه تا آن موقع دیده بودم و همین بیمارستان را انتخاب كردم.» او بعد از 20 و اندی سال میگوید كه هیچوقت پشیمان نشده از انتخاب شغلش، هیچوقت فكر نكرده بهتر بود مثلا معلمی را انتخاب میكرده. او 8 ماه بعد از ورودش به فیروزگر با یكی از پرسنل بخش اداری بیمارستان ازدواج میكند. 10 سال اول كار خود را در شیفتهای عصر یا شب گذرانده ولی الان مدتهاست كه در دو شیفت صبح و عصر كار میكند.
او درباره ساعت كاری طولانیاش میگوید: «به خاطر كمبود پرسنل میخواهند كه نیروها در چند شیفت كار كنند. نمیدانم. شاید عادت كردم و دیگر برایم سخت نیست و اعتراضی هم نمیكنم. وقتی جوانتر بودم اصلا برایم حجم كار اهمیتی نداشت.» او درباره اینكه چطور شد تمام سالهای كاریاش را در بخش C.C.U گذرانده، میگوید: «روز اولی كه اینجا آمدم من را به همین بخش فرستادند. كلی خوشحال شدم كه به A.C.U نرفتم چون از آن بخش خوشم نمیآمد اما بعد از ورودم متوجه شدم كه این دو بخش با هم قاطی شده و من پرستار هر دو بخش هستم. یك هفته از كارم نگذشته بود كه به دفتر پرستاری رفتم و خواستم كه بخش من را تغییر دهند. میترسیدم چون همه بیماران در بخش ویژه نیمه برهنه بودند و در حال احتضار، اما مسوول دفتر خندید و گفت فعلا جا ندارد. هیچوقت هم جا پیدا نكرد. مدتی بعد دچار وسواس فكری شدم. خیلی دستهایم را میشستم، نمیتوانستم در بیمارستان غذا بخورم، به شیرینی لب نمیزدم، آب نمیخوردم، فكر میكردم آب اینجا از مردهشورخانه میآید (بلند بلند میخندد). حتی در خانهام ظرفها را چندینبار میشستم. خلاصه حالم خیلی بد شده بود، دوباره به دفتر پرستاری رفتم، آنها هم من را به بخش جراحی منتقل كردند. 6 ماه آنجا بودم و دوباره حال و احوالم خوب شد. در بخش ویژه بیمارانی بستری هستند كه قادر به كنترل خود نیستند. پیش میآید كه موقع چككردن بیمار خلط دهانش نه آب دهانش، استفراغ یا حتی خونش سرریز شود روی دستمان، در حالیكه باید از خودمان مراقبت كنیم و حواسمان به روشهای پیشگیری از بیماری باشد باید به بیماران هم برسیم كه خیلی وقتها به خاطر مریض مراقبت از خودمان یادمان میرود؛ یعنی عملا نمیشود. من دچار وسواس فكری هم شده بودم كه آیا مریض شدم یا سالم هستم؟ كی علائم بیماریام عود میكند و خلاصه از این ترسها. روزی 3، 4 تا مرده هم میدیدم چون در بخش ما بیمارانی بستری هستند كه به مرگ نزدیكترند. بعد از 6 ماه دفتر پرستاری به من گفت اگر دوباره به بخش ویژه برگردم هیچوقت شیفت شب را به من نمیدهند. اصرارشان به این خاطر بود كه من كار با دستگاهها را یاد گرفته بودم و ظاهرا پزشكها هم از كارم راضی بودند. دوباره برگشتم اینجا. 14 سال و 3 ماه است كه شیفت شب نماندهام.» این بهیار با وجود سختیهای كارش معتقد است كه هرچند از اول نمیدانسته كه بهیار چه كارهایی باید انجام دهد، اما بعد از آشنایی به آن علاقهمند شده و كارش را دوست دارد. او یكی از بدترین مسائل این شغل را فضای تلخ بیمارستان میداند كه اگرچه پرسنلاش به آن عادت میكنند اما به مرور تاثیرش را حتی به عنوان عادت هم روی آدمها میگذارد: «من خیلی شاد و شنگول بودم. خیلی پرانرژی بودم اصلا این نبودم كه هستم. اما بیمارستان این شادی را از من گرفت. وقتی یك روز صبح خوش و خندان وارد محل كارت میشوی اما گوشهایت پر از صدای جیغ و فریاد میشود یا یك بچه سرگردان كه چیزی به عمرش نمانده جلویت سبز میشود یا مرتب مرده میبینی، بالطبع اگر كوه هم باشی ترك برمیداری. در بخش آیسییو اكثر بیمارها میمیرند و ما مرتب شاهد مرگ آدمها هستیم. ما حتی مردهها را هم میپیچیم. اوایل كار سخت و باورنكردنی است اما بعد عادت میشود.
او با عذرخواهی پیچاندن مرده را به ساندویچ پیچیدن تشبیه میكند و میگوید: «درست مثل یك ساندویچ كه كاغذ را دو طرفش میپیچانیم و لوله میكنیم. اول پاها و دستها را جفت میكنیم میبندیم. بعد چشمها و دهان را با باند و دور كمر را هم با نخ گره میزنیم و آخر سر هم در یك متقال بزرگ مثل ساندویچ میپیچانیم».
زبلخان همه جاست
زبلخان میگوید یك دقیقه بیشتر وقت ندارم، اگر در بخش نباشم مسوولم ناراحت میشود.
- چرا به شما میگویند زبلخان؟
(میخندد) برای اینكه همه كارها را تندتند انجام میدهم. كارم زیاد است. اگر نخندم و با آن كنار نیایم، بهم سخت میگذرد. من حتی استكان و ظرفهای پزشكان را هم میشویم وظیفه من نیست ولی فكر میكنم جای مادرشان هستم. حالا از من كم نمیشود که دو تكه ظرف را هم بشورم. والله. او 5 سال دیگر به بازنشستگیاش مانده و از این بابت ناراحت است: «حتما دوباره در جای دیگری مشغول به كار میشوم. من اصلا در خانه نمیتوانم بمانم. كار خانه هر چقدر هم كه زیاد باشد اما انگار كار مهمی نیست، مردگی است.» او درباره اینكه چطور شد از بین تمام شغلهای جهان گذرش به بیمارستان افتاده و كمك بهیار شده است، میگوید: «به خاطر مشكلات و از سر ناچاری آمدم. ولی وقتی كارم را شروع كردم به آن علاقهمند شدم. 20 سالم بود كه وارد بیمارستان شدم. همسرم زندان رفته بود و من باید خرج خودم و دخترم را میدادم. خیاطی بلد بودم اما یكی از فامیلهایم گفت مشتری برای خیاطی یك وقت هست و یك وقت نیست. اما كمكبهیار بودن شغل همیشگی است و من هر ماه حقوق میگیرم. اول به بیمارستان مصطفی خمینی رفتم و بعد به اینجا آمدم. 15 سال در دو بیمارستان و در 3 شیفت كار كردم چون پول زیاد میخواستم. شوهرم بعد از زندان به بیمارستان روانی منتقل شد و بعد از مدتی هم وقتی به خانه برگشت دیگر قادر به كار كردن نبود و مخارج افتاد گردن من. آن موقعها خیلی قوی بودم، نمیدانم این همه نیرو را از كجا میآوردم اما سخت كار میكردم. رئیسهایم میگفتند تو را میبینیم انرژی میگیریم.»
او هنوز پس از گذشت سالها روز اول كاریاش را خوب به یاد دارد؛ روزی كه هیچ دلخوشی هم از آن ندارد. شاید اولین روزی در زندگیاش بود كه فهمید باید به خیلی چیزها عادت كند. «به من گفتند میز و تختها را دستمال بكشم و مرتب كنم، بغض كردم. چند دقیقهای رفتم پشت یخچال و گریه كردم. اما بعد كارها را انجام دادم چون مجبور بودم. پولش برایم مهم بود. نیت اول در این كار، پول بود. 3 ماه اول حقوق نگرفتم بعد از 3 ماه 5300 تومان گرفتم نمیدانید چقدر خوشحال شدم. راستش اوایل كار سخت و پررنجی است اما بعد كه عادت میكنی از كارت لذت هم میبری. وقتی وارد بخش میشوم و مریض میگوید: آخ جان آمدی. خستگی از تنم درمیرود. فكر میكنم كسی از آمدن من خوشحال میشود و به من احتیاج دارد. در این بخش خیلیها میمیرند و وقتی یك نفر از اینجا زنده بیرون میرود خدا را شكر میكنم كه قسر در رفت و زنده مانده است.
زبلخان از ترسهایش میگوید؛ ترسهایی كه ارتباط مستقیم با رئیسهایش دارد: «از اینكه مسوولم ایراد بگیرد میترسم. هر وقت كه از اینجا بیرون میروم 5 تا صلوات میفرستم كه اشتباهی نكرده باشم و به من زنگ نزنند و اعتراضی نكنند. هیچوقت این اتفاق نیفتاده اما ترسش همیشه با من است.»
در بخش C.C.U كمكبهیار و پرستار در هر شیفت مشغول به كار هستند و این تعداد مشخص است كه برای بخش ویژه یك بیمارستان تا چه اندازه ناكافی است و تا چه حد حجم انرژی را از نیروهای فعلی میگیرد. او چیزهای دیگری هم به یاد میآورد مثلا: «اولین مردی را كه به حمام بردم خوب یادم است. مرد مجروح جنگی بود. سرپرستار صدایم كرد كه امروز نوبت من است. فكر كردم چطور میتوانم مرد نامحرم را حمام كنم! در اتاق قایم شدم و گریه كردم. سرپرستار كه متوجه شد، خودش بیمار را به حمام برد. از آن موقع فكر كردم وقتی سرپرستار من هم این كار را انجام میدهد، پس این كار عیب و ایرادی ندارد.»
با وجود سختیهای فراوان كار و بیمارانی كه بیشتر به دستگاههایی وصل هستند كه زنده بودنشان را آنها اعلام میكند، به ستوه آمدن از آنها كار چندان غریبی نیست. زبلخان یادش میآید كه یكبار دعا كرده یك نفر بمیرد و تا حالا كه 15 سال از آن اتفاق میگذرد، حالش بد است و همچنان هر ماه صدقه میدهد: «ننویسید، آن وقت میگویند ما چه آدمهای بیوجدانی هستیم. چند سال پیش یك پیرزن كه چند ناحیه از بدنش شكسته شده بود را به حمام بردم. پیرزن گفت دعا كن فردا كه میروم اتاق عمل زنده بیرون نیایم. من هم همینطور كه آب را روی سرش میریختم گفتم الهیآمین. فردا از اتاق عمل بیرون نیامد. هنوز كه از جلوی اتاقش رد میشوم حالم بد میشود. من این همه از خدا چیزهای مختلف خواسته بودم هیچكدامش نشد جز این! طلب مغفرت دارم. از آن روز به بعد دیگر هیچوقت چنین حرفی حتی در ذهنم هم نیامده است.»
یك روز از اینجا میروم
از كهنهكارها كه بگذریم، اكنون بیشتر كمكبهیارهای بیمارستان نیروهای جوان هستند، یكی از آنها مریم ممیوند كمكبهیار 22ساله بخش گوارش بیمارستان است كه از 6 ماه پیش در اینجا مشغول به كار شده. او دانشجوی مهندسی است و برای تامین شهریه دانشگاه آزاد در بیمارستان كار میكند. «من به زودی حتما ازدواج میكنم و آن موقع دیگر تصمیم دارم كه كار نكنم و فقط به خانواده و بچههایم برسم. اگر هم ازدواج نكردم بعد از لیسانسم حتما در جایی مرتبط با تحصیلاتم كار میكنم. من همیشه دوست داشتم مهندس شوم كه شدم. اینجا آمدهام برای پولش و البته به خاطر خدا. معتقدم كه خیلی از اتفاقهای خوبی كه در زندگی برایم پیش میآید به خاطر بودنم در اینجاست.» اما مریم از اینكه چرا از بین تمام شغلهایی كه منبع درآمد یك دانشجو به حساب میآیند به سراغ كمكبهیاری آمده، میگوید: «اولا كه در این شغل امنیتی است كه در شغلهای دیگر كمتر دیده میشود ثانیا مگر كار به همین راحتی پیدا میشود ثالثا بعد از دیپلم به اصرار مادرم یك دوره یكسال و نیمه پیش پزشكی رفتم و از او تزریقات، پانسمان و حجامت را یاد گرفتم. من از ساعت 4 تا 9، 10 شب با حقوق 30، 40 هزار تومان كار میكردم. بعد از قبولیم در دانشگاه خیلی برای كار پرسوجو كردم، اول میخواستم رانندگی آموزش بدهم ولی چون دختر مجرد را قبول نمیكردند و شغل مناسب دیگری هم پیدا نكردم، به كمك یكی از آشنایانم به اینجا آمدم. واقعا بدون آشنا هیچ كاری نمیشود كرد.»
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 9:52  توسط محمد تاجیک
|