آثار جواديپور بسيارمتنوع هستند، او سالها تلاش و تجربه گري در حوزه هنرهاي تجسميرا با خود به همراه دارد. يكي از دلايلي كه جوادي پور را به تجربه در عرصههاي مختلف هنرهاي تجسميواداشت آشنا نبودن هنر آن زمان ايران با هنرهايي مانند گرافيك، چاپ رنگي و ... است. در واقع جوهره مشترك همه آثار جوادي پور در طول شصت سال گذشته كه آثار او را به هم مرتبط ميكند همين تجربهگري است; در عين اينكه او تلاش ميكرد ميراث هنر ايراني را نيز در تمام آنها حفظ كند. البته تمامي هنرمندان فارغالتحصيل سالهاي اول دانشكده هنرهاي زيبا، روح توجه به آثار ايراني و بن مايههاي فرهنگ ايراني را همواره حفظ كردهاند.در توضيح كوتاهي درباره آثار جوادي پور بايد گفت او دركنار منظرهسازيهايش، فضاهايي ايجاد ميكند كه غفلتها، شيرينيها و سرگرميهاي زندگي روزمره را در چهره آدمهاي آشنا و غريب، مشهور و گمنام، شهري و روستايي نشان ميدهد.او تابلوهايي دارد كه در آنها كوزهها جاي همه چيز را گرفتهاند. گاهي اشيا آنقدر تكرار ميشوند كه جاي همه چيز را ميگيرند. اما اين تكرار در كوزههاي جوادي پور ايجاد هيچگونه وهم و ترسي نميكند.همچنين بايد به اين نكته نيز اشاره كرد كه موزه هنرهاي ديني امام علي(ع)، به منظور ارج نهادن به مقام و فعاليتهاي ارزنده هنرمندان اصيل ايران زمين، در پانزدهم مرداد ازسرديس استاد «محمود جوادي پور» طراح و نقاش برجسته ايراني رونمايي كرده و آن را به نمايش گذاشته است.جوادي پور از هنرمندان پيشكسوت نقاشي مدرن ايران به شمار ميرود. با او درباره سالهايي كه تحصيل در دانشكده هنرهاي زيبا را آغاز كرد و درباره وضعيت آن روز نقاشي ايران صحبت كرديم. او از وضعيت امروز نقاشي هم حرف زد و آيندهاي كه به گمانش پيش روي هنر نقاشي ماست.
فرهنگ و انديشه، سميه مومني-خيلي از اساتيد قديميمعتقدند جوانان امروزي كه كار هنر را دنبال ميكنند معمولا بدون اينكه آن پيش زمينه ذهني و عملي را داشته باشند از شيوههاي غربي تقليد ميكنند... بله همينطور است. جوانان ما اغلب بي آنكه به پيشينه نقاشي خودشان نگاه كنند نگاهشان به آن سمت است. اين تقليد آن اورژيناليته و خصوصيتي كه مخصوص هنر ايراني است را از كار آنها ميگيرد و كارهايشان شبيه كارهايي ميشود كه در نقاشي غربي انجام ميدهند.
بايد مقداري از نظر كاري توجه هنرمندان جوان را به هنر مملكت خودمان جلب كنيم كه بتواند چيزهاي تازه اي بيافريند كه درعين اينكه وجهه ايراني دارد بتواند نوآوري را هم در خود داشته باشد. يعني يك هنرمند هوشيار بايد بتواند شخصيت هنري خود را حفظ كند كه با جاهاي ديگر قاطي نشود. از وقتي ارتباط بين كشورها زياد شده است هنر از حالت انحصاري بودنش در آمده و هنرها با هم قاطي شده و سليقهها به هم نزديك شدهاند.
به نظر ميرسد نقاشي ما سير يكنواختي را طي ميكند. حتي نميتوانيم بگوييم كه سقوط ميكند. همه تكرار و تقليد شده است. عدهاي شيوههاي نقاشي ايراني را تكرار ميكنند و عدهاي از شيوههاي غربي پيروي ميكنند. هيچ خلاقيتي كه بتواند كار را متمايز كند وجود ندارد.
من معتقدم اين تمايز وجود دارد اما بسيار كم است. هستند كساني كه كاري كه ميكنند يك اورژيناليته دارد. اما همه چيزها با هم قاطي شدهاند. خالص بودن همه چيز از بين رفته است. بايد احتياط كرد كه هنرمندان مابيش از آنكه نگاهشان به آن سمت باشد داخل مملكت خودمان را نگاه كنند.
حتي اگر اين قاطي شدن هنرها را هم در نظر نگيريم به نظر ميرسد يك جور سردرگميدر نقاشي ما ديده ميشود. انگار نقاشان تكليف خود را نميدانند.
هنر در آزادي تفكر بوجود ميآيد. شما به عنوان هنرمند هيچ قيد و بندي نبايد داشته باشيد. بايد همان چيزي را كه فكر ميكنيد، عرضه كنيد. اينكه آنچه شما عرضه ميكنيد با محيط زندگيتان انطباق دارد و امكان نمايش آن وجود دارد يا نه دليل نميشود كه هنرمند خود را سانسور كند. هنرمند به هر حال بايد تفكرش را عرضه كند حتي اگر امكان نمايشش وجود نداشته باشد. اين محدوديت در دراز مدت هنرمند را تحت تاثير قرار ميدهد.
به عقيده شما نقاشي ما هويتي دارد؟
در كل بله هويت دارد. خيلي از نقاشان هستند كه كارشان منطبق است با هويت ملي و فرهنگيمان. چه نقاشان جديد و چه آنها كه به شيوههاي قديم كار ميكنند.
اين هويت در كجاي نقاشي ماست؟ در نقاشي ايراني است در نقاشي مدرنمان است؟
بله در مينياتور ميتواند باشد. ممكن است كارها تكراري به نظر برسد اما موضوعات كه تكرار نميشوند.
اما اين تفاوت موضوعات نميتواند كار را نو كند. كار در نهايت تكراري است.
در هنر چيزهايي ثابت است و از بين نميرود. مثل ويژگيهاي نقاشي ايراني مانند پرسپكتيو مقاميدر نقاشي ايراني و.... با گذشت زمان هنرمندان با مسائل تازه و ديدهاي نويي روبرو ميشوند كه آن مسائل را در مثلا مينياتور استفاده ميكنند. اما اگر استادانه نباشد كار را خراب ميكند.
حتي همه اين نوآوريها هم نتوانسته است اين يكنواختي و ركود در نقاشي ايران را از بين ببرد. اينها نشان ميدهد نقاشي ما جلو نرفته است.
اين تفكر كه بدون آموختن اصول اوليه طراحي و نقاشي ميتوان با انتزاعي كار كردن ضعف خود رادر اين اصول پوشاند تفكر اشتباهي است. اگر خواستيد تغييري ايجاد كنيد پس از ياد گرفتن آن الفبا بايد اين تغييرات را ايجاد كرد.
يعني معتقديد نقاشي ما پيش رفته است؟
نقاشي ما تا مدتي پيش رفته بود و داشت يك اين سير پيشرونده را ادامه ميداد. اما با درگذشت اساتيد قديمي يا رفتنشان به خارج از كشور، اخيرا تعدادي از اساتيدي كه در دانشگاهها تدريس ميكنند هنوز محيط را خوب نگه داشتهاند اما در مقابل خيليهايشان خوب كار نميكنند. اين، دانشجوها را سردرگم ميكند و در آينده روي نقاشي ما اثر منفي ميگذارد.
از ورودتان به دانشكده هنرهاي زيبا بگوييد. با توجه به اينكه آن سالها اين دانشكده به تازگي تاسيس شده بود و كمتر كسي شرايط اجتماعي و مالياش و ... اجازه ميداد كه وارد دانشكده شود و اصولا در رشته هنر تحصيل كند.
من در هنرستان صنعتي ايران و آلمان رشته آهنگري خواندهام. در اين رشته هم مانند رشته هنر، اغلب كارهايمان ابتكاري بود. آن زمان هنوز دانشكده هنرهاي زيبا تاسيس نشده بود.
سال دوم يا سوم هنرستان بودم كه جنگ جهاني دوم شروع شد و همزمان با اتمام تحصيلاتم متفقين ايران را اشغال كردند. تقريبا تمام همكلاسيهاي من براي خدمت به راه آهن رفتند و اتفاقا پستهاي خيلي خوبي را هم صاحب شدند.
دوستانم به اصرار از من هم ميخواستند كه با آنها بروم و من بالاخره پذيرفتم. بين راه كه براي استخدام در راهآهن ميرفتم يكي از دوستان قديميام را كه همسايهمان هم بود ديدم. پرسيد كجا ميروم، ماجرا را گفتم. از من پرسيد مگر تو به نقاشي علاقه نداشتي؟ و همانجا خبر تاسيس دانشكده هنرهاي زيبا را به من داد. من هم راهم را به سمت دانشكده كج كردم! خود او دانشجوي سال دوم معماري بود.
دانشكده هنرهاي زيبا، آن زمان، در مسجد مروي برگزار بود. در خود محراب مسجد كلاس نقاشي برگزار ميشد و غرفهها براي شاگردان معماري بود. كلا برگزاري كلاسها در آنجا فضاي خاصي را ايجاد كرده بود. بعد از يك سال دانشكده هنرهاي زيبا را به دانشگاه تهران منتقل كردند و بخشي از دانشكده فني را به ما دادند، تا اينكه دانشكده هنرهاي زيبا در قسمت شرقي دانشگاه ساخته شد و ما به آنجا منتقل شديم. در سال 1326 من از دانشكده فارغ التحصيل شدم.
زماني كه شما تحصيل در رشته نقاشي را شروع كرديد يعني در دهه 20، وضعيت تدريس نقاشي در ايران چطور بود؟
در آن زمان، يعني سال 1320 هنوز دانشكده هنرهاي زيبا باز نشده بود. آن زمان تعداد زيادي از نقاشان ما شاگردان كمال الملك بودند كه بيشتر به سبك كلاسيك كار ميكردند و نقاشيشان در واقع كپي از طبيعت بود.
دانشكده هنرهاي زيبا كه باز شد شيوه تدريس به كلي تغيير كرد و شاگردان ديگر به شيوه قديم كار نميكردند ، اينكه بنشينند به دقت از روي طبيعت طراحي كنند. با تاسيس دانشكده هنرهاي زيبا كارهاي خلاقانه و تخيلي مد نظر اساتيد قرار گرفت. ساعت 8 صبح كه به دانشكده ميرسيديد روي برد مثلا نوشته شده بود نقاشي از يك استخر. ديگر فرصتي براي كپي كردن و پيدا كردن يك عكس از استخر و اين چيزها نبود. بايد از تخيلمان استفاده ميكرديم و همه چيز را تصوير ميكرديم. غروب هم ميآمدند كارها را تحويل ميگرفتند، قضاوت ميشد و به شما نمره ميدادند. اين يكي از برنامههاي مترقي دانشكده بود كه شاگردان را مجبور ميكرد تقليد را فراموش كنند و كاملا مبتكر باشند. مدتي برنامه اين بود كه اين ايدهها را سياه و سفيد اجرا ميكرديم و مدتي در اندازههاي بزرگ تر و به صورت رنگي.
يك برنامه درسي ديگر هم بود كه به آن دكوراسيون يا همان طرح تزييني ميگفتند. دكوراسيون برنامه جديدي بود، به اين صورت كه مثلا از ما ميخواستند جلد يك كتاب را طراحي كنيم. ما اتودهاي اوليه را ميزديم و آخر هفته كار كامل شده را تحويل ميداديم. دكوراسيون يكي از برنامههاي بسيار پيشرفتهاي بود كه شاگردان را از آن شيوه كپيكاري به كلي خارج ميكرد و آنها را به سمت خلاق شدن پيش ميبرد.
اساتيدتان چه كساني بودند؟
يكي از اساتيد ما كه كارهاي كلاسيك را نزد او فرا ميگرفتيم علي محمد حيدريان، از شاگردان برجسته استاد كمال الملك بود. استاد ديگرمان خانم امين فر بود. ايشان فرانسوي بودند كه همسر ايراني داشتند. ما تمرينات كلاسيك را از حيدريان آموزش ميديدم و باقي را از آن خانم.
از آشناييتان با كار گرافيك بگوييد.
از سال دوم دانشكده براي اينكه كاري داشته باشم و بتوانم خودم خرج دانشگاهم را بدهم به عنوان نقاش در چاپخانه بانك ملي ايران كاري پيدا كردم. از صبح تا ظهر در دانشكده بودم و بعدازظهر را در چاپخانه كار ميكردم. در آنجا من با كار گرافيك آشنا شدم. كارهايي كه انجام ميدادم از طراحي چك بانك گرفته تا سفارشات مختلف ديگري كه ميآمد را شامل ميشد. انجام كارهاي گرافيكي را از آنجا شروع كردم و در چند سالي كه آنجا بودم به اين كار مسلط شدم.
كار ديگري كه در آن چاپخانه موفق به انجامش شدم راه اندازي شيوه چاپ رنگي براي اولين بار درايران بود. ما در آنزمان چاپ رنگي نداشتيم. يعني چاپ رنگي محدود ميشد به اينكه چند صفحه نقاشي شده را كه به صورت تك رنگ كار شده بودند روي هم قرار ميدادند كه نتيجهاش در نهايت يك كار رنگي ميشد. ما كار چاپي رنگي به معناي واقعي نداشتيم. كتابهاي درسيمان هم حتي در خارج از كشور چاپ ميشد در هندوستان و ...
من تصميم گرفتم اينكار را انجام دهم. چاپخانه را جستوجو كردم، ديدم تمام وسائل چاپ رنگي وجود دارد، اما هيچوقت از آنها استفاده نشده است. چون طرز كارش را بلد نبودند.
من در چاپخانه روي چاپ رنگي كار كردم و در سال 1323 چاپخانه بانك ملي ايران توانست براي اولين بار در زمينه چاپ رنگي، سفارشات زيادي را بگيرد. اين پايه چاپ رنگي در ايران بود.
افتتاح اولين گالري در تهران را به شما و دوستانتان نسبت ميدهند. آپادانا را به چه منظور و چگونه تاسيس كرديد؟
در تهران هيچ محلي نبود كه هنرمندان قديميو جديد كارهايشان را به نمايش بگذارند. اگر قرار بود كارهايمان را به نمايش بگذاريم بعضي از انجمنهاي فرهنگي خارجي با استقبال از ما دعوت ميكردند و كارهايمان را به نمايش ميگذاشتند. ما مجبور بوديم به اينها پناه ببريم چون جاي ديگري نداشتيم.
فكر كردم ما چرا نبايد خودمان محلي براي نمايش آثارمان داشته باشيم. به فكر افتاديم كه جايي را درست كنيم. اين كار را با دو نفر از دوستانم آغاز كرديم. حسين كاظميكه نقاش بود و دوست ديگري كه معمار بود به نام هوشنگ آجوداني. با هم صحبت كرديم و قرار شد هر كدام براي آغاز مبلغي را بگذاريم و كار را شروع كنيم. به اين ترتيب محلي براي اجتماع هنرمندان درست كرديم و اسمش را گذاشتيم «آپادانا، كاشانه هنرهاي زيبا».
خوشبختانه آپادانا گرفت و خيلي زود مشهور شد. طوري كه يكي دو هفته پس از افتتاحش در تلويزيون وقتي از كتابخانه ملي و مكانهاي فرهنگي شبيه به آن صحبت ميكردند از آپادانا هم، همرديف آنها گفته ميشد.
در آپادانا كارهاي زيادي انجام داديم. مثلا ظرف يك سال حدود شش هزار نفر از افرادي كه با هنر آشنا نبودند را اگرچه به شكل كاملا ابتدايياش، با هنر آشنا كرديم.
در آپادانا هم كلاسهاي نقاشي و هم نمايشگاههاي هنري برگزار ميكرديم. كلاسهاي نقاشي را من و آقاي كاظمي اداره ميكرديم.
در محيطي كه ما نمايشگاه ميگذاشتيم هر كسي امكان حضور نداشت. در واقع كساني را كه ميشناختيم و كساني كه آشناهاي آن افراد بودند به نمايشگاههاي ما ميآمدند. در ميان اين افراد تعداد زيادي بودند كه با هنر آشنايي نداشتند و اين محل مكاني بود براي آشنايي آنها با هنرهاي زيبا.
آپادانا بعد از مدتي تعطيل شد. دليلش چه بود؟
اتفاق بدي براي ما افتاد. يكي از دوستان ما به نام دكتر رضا جرجاني، استاد دانشكده ادبيات تبريز، كه خيلي به هنر علاقمند بود، روي مقالات تازهاي كه در مجلات خارجي چاپ شده بود كار ميكرد، آنها را ترجمه ميكرد و قصد داشت در جلسهاي در آپادانا درباره آن مقالات حرف بزند.
ما حدود سيصد، چهارصد نفر از افراد آگاه به هنر را دعوت كرديم. او صحبتهايش را اينطور ادامه داد كه هنرمند هميشه از كار خود راضي نيست. چون بين تفكر و توانش بسيار فاصله است، براي همين هم هست كه اغلب هنرمندان بعد از مدتي كارشان را از بين ميبردند. بعد اين شعر خيام را خواند كه «جاميست كه عقل آفرين ميزندش، صد بوسه ز مهر بر جبين ميزندش/ استاد ازل بين كه چنين جام لطيف، ميسازد و باز بر زمين ميزندش». ليوان آب را سر كشيد و همان جا بر زمين افتاد.
اين شوك عظيميبراي ما بود. بدليل شوكي كه بر ما وارد شده بود، نتوانستيم كارمان را در آنجا ادامه بدهيم و بعد از چند ماه آپادانا را تعطيل كرديم. من خودم برنامهام اين بود كه آپادانا را توسعه بدهيم و تبديلش كنيم به يك آكادميكوچك. آكادميكه بتواند آزادانه كار كند و بتوانيم بعضي چيزها را كه در مراكز آموزشي دولتي نميتوانستند تعليم بدهند آنجا آموزش بدهيم.
برنامههاي خيلي مفصلي داشتيم. اما با اين مسئلهاي كه پيش آمد ديگر نميتوانستيم آنجا كار كنيم. تصميم گرفتيم آپادانا را براي مدتي تعطيل كنيم با اين اميد كه دو مرتبه با يك نيروي جديد كار را از سر بگيريم. كه البته نشد.
هر نقاشي از زماني شروع ميكند به اينكه با روشي منحصر به خود كار را ادامه بدهد. درباره شما از چه زماني اين حس منحصر به فرد بودن بوجود آمد؟
دانشكدهها به فرد الفباي كار را ياد ميدهند. ادامه كار كاملا بستگي به طرز تفكر و سليقه او دارد. دانشگاه به آدم سبك را ياد نميدهد. كار شما تازه بعد از اتمام تحصيلات شروع ميشود. من ابتدا با همان روشي كه در دانشگاه ياد گرفته بودم به كار ادامه دادم; بعد كارهايم را سادهتر كردم و همينطور با تغييراتي كه در ذهنيتم بوجود ميآمد شيوه كارم هم دستخوش تغييرميشد. به عقيده من فرد بايد آنچه در داننشگاه ياد گرفته است را در عمل تجربه كند و بتواند با علم و آگاهي، شيوه كارش را انتخاب كند. تا مسيرش را پيدا كند. كارهاي من از آن بعد در هر دورهاي روي يك زمينه خاص بوده است.
با وجود اينكه شما دست به تجربههاي بسياري زدهايد و اصولا به عنوان يك نقاش تجربهگر شناخته ميشويد، اما هميشه ترجيحتان اين بوده كه رئال كار كنيد...
هر هنرمندي كاري را كه انجام ميدهد با احساسش ارتباط مستقيم دارد. من هم به كار كردن در اين شيوه تمايل داشتم. كسي كه مدرن فكرميكند با كسي كه رمانتيك است با كسي كه بسيار درونگراست كارش فرق ميكند. وقتي اين الفبا را ياد گرفتيد ديگر بستگي دارد به اينكه با توجه به كاراكترتان چگونه آن الفبا را به كار بگيريد. اين تفاوت در كاراكترهاست كه در نهايت كار يك نقاش را از ديگري متفاوت ميكند. هيچوقت نخواستيد كه شيوههاي انتزاعي و... را هم تجربه كنيد؟
اين با سليقه و علاقه من هماهنگ نبود. با كاراكتر من جور در نميآمد. من حرفهاي خودم را با اين شيوه نميتوانم بزنم و اگر كاري را خلاف ذهنيتم انجام دهم به خودم خيانت كردهام.