شهریار مندنی پور در اعتماد ملی می نویسد :زمان كتيبهها، از آن زمان كه نخستين حرفها بر سينه سنگ نقر ميشد، تا سخن يكتاي شاه جاودان گردد، سانسور آغاز شده است. همانا همين كه با كتيبهها، فقط يك روايت، آن هم روايت غالب و حاكم براي مخاطبان و آيندگان حجاري ميشده، دقيقا، پندار و كردار و گفتار سانسور انجام ميگرفته، چراكه سانسور در اصل همين است كه هميشه يك سخن، يك روايت و يك نظر بايد حاكم باشد، كه آن هم سخن و روايت و نظر حاكم بايد باشد... زخم كتيبهها به سينه كوهها، از آن زمان تا به حال، همين را ميگويند و به رخ ما ميكشند...
بهره اول: روزي غباري و تلخ، شايد ابري، كند و اندوهگين ميگذرد... مردمان خاموش گرداگرد ميدان ايستادهاند. صورتها: صورتك... و صورتكها به رنگ وحشت، با صداي سكوت، با خطوط تسليم و موافقت... هيچ كسي را جرأت اعتراض نيست. هيچ كسي را ياراي آه و مويه هميشگي هم نيست. گوشهاي، ميان جمعيت، دلافگارو دلپژمرده، مردي سر و روي پوشانده، ايستاده. نه دل ميكند كه با خلايق يكي و يكسان شود و نه دل دارد كه از پناه هيكل آنان بيرون بيايد و جدا و به تنهايي، خود نمايان كند... سر ميزنند. باز در ميدان شهر سر ميزنند و اين بار، اميري خوشدل و كمآزار را سر ميزنند. جبار فاتح، فرمان روانه ميكند... جلاد تيغ بالا ميبرد و فرو ميآورد. فواره خون، داستان ديگري بر نطع مينويسد. داستاني از هزاران هزار داستان سر زدنها، كور كردنها و حبس و خفه كردنهاي تاريخ سرزمين ما...
شبانگاهان، حافظ، جگر خسته و افسرده، در كوچه پس كوچههاي باريك و تاريك شيراز، راه ميسپرد. تصوير، مدام پيش چشمانش تكرار ميشود: سر قطع شده فرو ميافتد: چشمانش به خلايق: ثابت، خيره و بينور و خلايق ساكت، خيره و بينور در چشمانش... ديگر از در سراها و پنجرههاي شيراز، آواي شادي و سرور مردمان بيرون نميزند. خاك مرده وزيده بر شهر و شاعر، دهانش عطر كلمه عشق، دهانش عطر كلمه كلمه، از هر تاريكي كوچه وحشت دارد. هر هشتي و هر سوكي، هر خرابه متروكي، كمينگاه سايههايي تاريكتر از شب است. راه ميگيرند بر رهگذر، نامش ميپرسند، از كجا آمدنش، چه كار كردنشهايش و به كجا رفتنش... و بند بر گردن و دست مياندازند و ميبرند... حافظ، به خانه محقرش، اگر مايهاي هم مانده باشد بهر روغن چراغ و شمع، شايد شعلهاي نيفروزد. تا مگر وقتي كه عسس و محتسب را هم خواب تاراج كند، يا مگر وقتي كه سحر نزديك باشد، اما شعلهاي كه او ميافروزد، كسي چه ميداند كه در نور رو به سپيدهاش، زيباترين شعرهاي جهان به تولدند؛ شعرهايي كه در كلماتشان، شور حيات و اميد عشق، آوازي خوش سر ميدهند و در سايه كلماتشان، وحشت از جهل و ريا و قهقاه ميكشد.
به اين روزگار، اگرچه زوال زوزهاي بس بلند و سرخوش كشيده، اما اين زمان، آغاز تباهي نبود... پيش از اينها، دوران شكوه و جلالمندي بود. بيش از چند قرن قبلتر، به قرون سوم و سپس چهارم هجري، در سرزمينهاي بيغروب اسلامي، نام شرق فقط طنيني جغرافيايي نداشت، كه نام روشنايي مدنيت هم بود و قله منارههاي اين مدنيت، مدارس بزرگي بودند كه در شهرهاي باشكوه: قاهره (جامع ازهر) بغداد، نيشابور، مرو، بلخ، هرات، اصفهان... بنا شده بودند و در آنها با تساهل فرزانگي و با شوق دانايي و با آزادي علمي، طلبههاي خرد زميني و آيههاي خداوندي، به تحقيق و بحث و درس مشغول بودند. در قدمهاي نخست، انتقال دانش سماعي بود و سپس، خرد آشامان روزگاران، دوران ولعناك جستوجو و طلب دانش و ترجمه آن را ولو از صين (چين)، پشت سر نهادند و به تاليف رسيدند... نفس فارابي و رازي و ابنسينا در حجرهها، زنده و به كام، جاري بود، چنان كه آن تمدن درخشان و مدنيت جلالمند شرقي، به خواب هم، كابوس زوال را نميديد، اما از قدوم تركان سلجوقي و سرانجام با غروب خاندان سلجوقي، همراه بر آماسيدن فساد خلفاي بغداد، داستان غمانگيز زوال آغاز شد. گويي مرگ «جلالالدين ملكشاه سلجوقي» و «نظامالملك» خردمند، نماد گسترش و شيوع زوال بود. در اين زمانه، ديگر در حجرههاي مساجد، بيمارستانها، خانه بزرگان و آن مدارس عظيم، بحثهاي باشكوه خردمندي و علم و تحقيق حقيقت در نميگرفت. به جاي اينان، جنگهاي قدرت، نزاعهاي مذهبي بين سني و شيعي و اشعري و معتزلي و اسماعيلي، رياكاري و سالوس و حقارت انسان، شدت گرفت. بازار خشكانديشي «اشعري» رواج يافت... علم از محور حقيقي كه بحث در حقايق اشيا بود، منحرف شد، فكر عالم پست شد و علما به دشمني با يكديگر افتادند و آن مدارس بزرگ تبديل شدند كه مكان بار آوردن دعات و مبلغين مذهبي كه هر يك تحت نظر يك فرقه، افرادي را تربيت كنند كه در فنون جدل و مناظره مقتدر باشند و از عهده اثبات صحت نظر مذهب خود در ميان مدعيان برآيند...» و اين گونه، بزرگان اگر مدرسهاي هم تاسيس ميكردند، به قصد پرورش سلحشوران كلامي بود، تا در جنگ بر عليه فرقههاي ديگر، پيروزي آورند، يا مردمان را به كشتار و غارت برادران ديني خود تشويق كنند... طبيعي است كه در چنين شرايطي، منشهاي بالقوه ناشايست آدميزادگي، خيلي بيشتر فرصت رويش و ريشه دوانيدن و شاخه زدن مييابند. ريا عادت ميشود؛ دو رويي لذتبخش و زره ميشود، خبرچيني و آدمفروشي سلاح و پيشه ميشود و حقارت انيس...
و چنين مهلكهاي، همچنين بود و بود، تا به قرن هشتم و روزگار حافظ...:
در كتابها، چنان مينويسند كه انگار به روزگار شاه شيخ ابواسحاق، خلايق همه نيك پندار و نيك كردار و گفتار بودهاند و همه سر خوش و خوشبخت، با مهر با يكديگر ميزيستهاند و شيراز و فارس، سرزميني بوده است بهشتي كه اما با پا نهادن امير مبارزالدين به آن، نوعي وارونگي رخ داده و سالوس و تزوير، ستمكاري و ستمبارگي، يكبارگي رواج يافته است. اين كتب تاريخي، گويي هيچ در نظر نميآورند كه ممكن نيست كه چنين وارونگي همهگير، در چندين سال رواج بيابد. اينگونه نتيجهگيريها و نقلها، چندان عجيب نيست، چراكه پس از گذشت قرنها قرن تاريخ تلخ و رنجبار بر ما مردمان، اينك دريافتهايم كه تاريخنگاري در ايران، معمولا با سنت روايت احساسي همراه بوده است... نكته مهم اين است كه روايت حافظ از اين دو دوره و سپس روايت همو از دوره «شاه شجاع»اي نقش بسيار مهمي دارد، در چنين داوريهايي و چنين روايتهايي. منظور من اين نيست كه روزگار محتسبي امير مبارزالديني را تطهير كنم، بل، ميخواهم بگويم كه روزگار شيخ ابواسحاق هم، با وجود زوال و فسادي كه از قرن پنجم به تقريب آغاز شده بود، چندان مسلماني و انسان مداري و عدالت خاص و چشمگيري هم نداشته، مگر كه آن سختگيريها، آن ستمهاي به ظاهر دين سالارانه و آن قلم فرهمند آزاريهاي امير مبارزالديني را نداشته و بنابراين، به يمن روايت نوستالژيك حافظ و با تأثير روايتهاي قلمداراني مانند حافظ، خوشنامي نصيبش شده...
پس با اندكي تخيل، تيزهوشي و پرهيز از سطح انگاري احساسي، به كمك همان دادههاي تاريخي، ميتوانيم نتيجهگيري كنيم كه ريا و تزوير، انديشه و آزاديستيزي و بيعدالتي، همچنان كه در ايران شيوع مييافته، به روزگار ابواسحاق هم، روند طبيعي صعودياش را طي ميكرده، البته با استثناهايي و اما در زمانه امير مبارزالدين، دقيقا به سبب آنكه همه نيتها و اعمال به نام دين و با ظاهر دين صورت ميگرفته، بيشتر به چشم آمده و خشكانديشي و جنون رنجدهي اين امير هم، به سرعتش افزوده و به همين دليل هم هست كه وقتي شاه شجاع، اين پدر جبار را به بند ميكشد، به چشمش ميل ميكشد و ميميراندش، باز هم شيراز و فارس، آن گلستاني نميشود كه حافظ از آن به نيكي ياد كند... يعني كه قصه ادامه داشته، اما با نمودهايي كمتر و كمتر آشكارا...
طرفه آن است كه ميبينيم كه روايت حافظ از خوبيهاي دوران ابواسحاقي، بيشتر گرد خوش باشي، بزمآوايي، وظيفه رساني، شعردوستي و از اين قبيل ميچرخد و كمتر از كاهش فقر و جهل، عدالت براي مردم عادي، رفاه عمومي و مبارزه با سرايت ريا و رجالگي سخن ميراند... و اين همه گفته شد، تا در همين ابتداي اين بخش، خاطر نشان بشود كه اگر قرار اين متن بر مطالعه سانسور و سانسورگريزي حافظ است، منظرمان نبايد فقط به زمانه محتسبي امير مبارزالدين محدود شود كه به روزگاران ديگر هم، اگر كمتر، اگر مخفيتر، اگر بيحافظتر، چنين بوده و بوده...
ـ غروب شرق /... / طلوع غرب...
در همان زمانه كه در اين گوشه جهان، در كوچه پس كوچههاي باريك و تاريك شيراز، شاعر خرقهپوش، كلمه نوشيده، از بزم شعر و شادنوشي، به سمت خانهاش ميرود، يا به شامگاهان كه غم ماه گرفته بيدار ميشود «در پاي سروهاي به باغ «حاجي قوام» تكيه زده و آواز ميخوانده و زنان خاندان سلطنت و رجال، پشت پرده به صوت خوش حافظ همراه با بلبلان باغ گوش ميدادهاند» يعني به قرن هشتم ما هجريان و قرن چهاردهم ميلاديان، «قسطنطنيه» به دست سلطان محمد دوم (1453م.) سقوط كرد و اروپا در آشفتگي و خشونت ميسوخت و خون ميريخت (جنگ صد ساله فرانسه و انگليس: ظهور ژاندارك...)... و همين گاه كه آن مرد شايد خرد جثه، در پناه خلايق خاموش، بالا رفتن تيغ جلاد امير مبارزالدين را نظاره ميكند، تا بذر اندوهي تا مرگ، به دل صاف بيغشش كاشته شود، طاعون در اروپا هم كشتار ميكند و به همين زمان كه اين حافظ تنهاي قرآنخوان، از وحشت تكفير زهدان ريايي، از بيم محتسبي كه او هم ظاهرا قرآن ميخواند ـ اما در كنار نطع سر زدن طعمهها و تنقلاتش ـ غزلهاي خود را بينام خود، از خانه بيرون ميراند، در همين زمان كه سپيدي عمر بر موهاي بلند يا تنك حافظمان ميتراود و او با اندوه، بهاري تازه را، كنار بيدي كنار «ركنآباد» نگاه ميكند و همين وقت كه آب و هواي فارس سفله ميپروراند، رياكار و حقناگزار گردن ميفرازد، خبرچين و تفرقهانداز، از عسس خانه با كيسه پر برميگردد و حافظ يا با شانههاي فرو افتاده، ميگذرد از زير ديوار بلندي كه پنجرهاش مرده بر ياد نگاري چشم سياه... در همين زمانها:
... در اروپا «رنسانس» آغاز شده است...
انگار كه نوعي تقابل ترازويي در كار بوده باشد، كفه آن سو، فراز ميكشد و كفه اين سو، فرو. در آن زمان كه در اروپا روشنگري كلمه و كلام گشايي «اصحاب دايرهالمعارف» آغاز ميشود، در اينجا، خاموش كردن كلمه، رياكاري كلام، پنهان كردن سخن و پناه بردن به سايه كلمه و كلام بيشتر ميشود.
حافظ: حقگويي، ستيز و پرهيز
ـ سانسور ستيزيهاي حافظ: همواره، با همه آن همه كه قرنها قرن با سانسور سر و كار داشتهايم سانسور را بسيار ساده، بيمطالعه و خواب آلوده نگاه كردهايم و همين طورها با آن مخالفت ورزيدهايم، يا به زبان انكار و در عمل تاييدش كردهايم. تصور عمومي ما از سانسور، معمولا سانسور «محرمعلي خاني» است. مميزي مكانيكي و اداري كه يك قيچي نشانه آن است، اما سانسور ماهيّت، منش، ترفند و شيوههاي گوناگوني دارد كه كمتر به چشم عادت سادهانگار ما ايرانيها آمده... شايد بتوان به طور كلي براي سانسور، دو منش يا دو چهره را شناسايي كرد:
الف: آشكار / ديواني (محرمعلي خاني) / بوروكراتيك: متغير با جنس و ايدئولوژي حكومت.
ب: پنهاني / ميداني (مردمي) / ديرپا و ناسور.
حافظ با هر دوي اين چهرهها روياروي بوده است. به نشانه يا نماد درگيري حافظ با سانسور، ميتوان حكايتي را نقل كرد كه اگرچه در راستي و درستي آن شك هست، اما از آن چه كه به آن روزگاران بر اين مرد رفته، تصويري گويا و حسي عرضه ميكند. به نقل از شيرين سخني و شكرشكني زنده ياد «مهدي اخوان ثالث» در گردآوري تعدادي روايت عاميانه از زندگي حافظ كه به طور كلي بنا بر مضمون غزلهاي او تخيّل، ساخته پرداخته شدهاند و دهن به دهان ما ايرانيان نقل دوست گشتهاند؛ آوردهاند كه: ... به تازگي غزلي از حافظ شهرت يافته بود كه چنين مقطعي داشت:
گر مسلماني از اين است كه حافظ دارد
آه اگر از پس امروز بود فردايي...
شاه شجاع ديد كه رايحه كفر ميشنود. با فقيهان و خوشخدمتان مشورت كرد، ايشان نيز چربش كردند كه: بلي اين بيت حاكي از آن است كه گوينده در قيام قيامت شك دارد و شك در قيامت از مقولهكفر و كافري است، محضري كردند و فتوا نوشتند و كسي را به دنبال حافظ فرستادند... حافظ مضطرب شد و چارهاي جز رفتن نيز نداشت، اما پيش از رفتن به دربار، در سر راه نزد «ابوبكر زينالدين تايبادي» رفت كه از معاريف عرفاي خراسان بود و پس از ويراني خراسان به دست «تيمور» سفر بر حضر گزيده، قصد رفتن به مكه داشت و چندي بود كه موقتا در شيراز منزل گرفته بود... وقتي زينالدين ماجراي فتواي فقيهان را شنيد و اضطراب دوست خود را ديد، گفت غم مدار كه اين مشكلي نيست. هم در راه كه به دربار ميروي، بيتي ديگر به سياق اين غزل بگوي حاكي از اين معني كه ديگري چنان ميگفت و آن را پيش از اين مقطع بيار تا به مقتضاي اين دليل و مقدمه كه «نقل كفر، كفر نيست» از مهلكه نجات يابي. حافظ خوشحال شد و همچنين كرد. وقتي فقيهان از حافظ اقرار گرفتند كه آن بيت او گفته، فتوا بر خواندند و مجلس منتظر جواب بود. حافظ گفت: «ائمه اين مجلس همه بر حقند و فتواي ايشان نيز بر بنياد تحقيق، قوام مباني اسلام نيز از همين گونه امامان و فتاوي است، اما اين شكسته خاطر ميپرسد كه آيا نقل كفر هم از مقوله كافري است»؟ فتوادهندگان همه اتفاق كردند كه به نقل كفر، كافري نيست، آن گاه حافظ گفت: «آنان كه غزل را به سمع عزيزان رساندهاند، اين بيت پيش از مقطع را نقل نكردهاند كه هم من گفتهام:
اين حديثم چه خوش آمد كه سحرگه ميگفت
بر در ميكدهاي با دف و ني ترسايي
گر مسلماني از اين است... الخ».
و بدينگونه خواجه شيراز از آن مهلكه خطرناك رهايي يافت...
اين مشت نمونه خروار يا اين «تا نباشد چيزكي...» بيانگر تمثيلي زمانهاي است كه سطر سطرها زير ذرهبين بدبيني و سكوتطلبي، جستوجو ميشدند، تا بهانهاي به كف آورده شود. چنين جستوجويي، اگرچه ديوان و دستك و مامور معذوري نداشت، اما در زمره سانسور ديواني دولتي قرار ميگيرد، از آن رو كه سخنچينياش به دستگاه حاكم نقل ميشد، تا مقاصد حاكم شهر برآورده شود و حاصلش هم لابد بگير و ببند و حبس و بسا كه اعدام بوده، از آنگونه كه بر «حلاج» و «عينالقضات» رفته...
اما حافظي كه شايد در تهديد، تيغ غضب محتسبي هم مماس گردنش كشيده بودند و حافظي كه حافظ كلام بود، خاموشي كلام حق نميتوانست، پس رندي جان رندش را به كمك گرفت، تا حق زيبايي كلام انسان را به جا بياورد و سخن حق و عشق و آزادي بگويد، طوري كه انگار نگفته باشد و سخن از ستمكاري و ستمطلبي بگويد طوري كه انگار نگفته باشد
+
نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 10:45  توسط محمد تاجیک
|