مهدی یزدانی خرم -اعتماد ملی :در سياستتنها راهحل واقعبين بودن است. اين موضوع در مورد ادبيات صدق نميكند، و به همين دليل ادبيات فعاليتي آزادتر و ماندگاتر از سياست است.
ماريو بارگاس يوسا- موجآفريني
احمد اخوت در مقاله زيباي «چمدان گمشده والتر بنيامين» نشان ميدهد كه خلاف آنچه تا چندي قبل گفته ميشد، بنيامين را نه فاشيستها بلكه استالينيستهاي افراطي به قتل رساندهاند. اخوت هرچند شواهد و مداركي را كه چندي از دوستان و همراهان روزهاي آخرين فيلسوف ارائه ميكند اما در نهايت ما را با يك ترديد باقي ميگذارد و آن عدم يقين است درباره قاتل والتر بنيامين. ويتالي شنتالينسكيدركتاب «روشنفكران و عاليجنابان خاكستري» به واكاوي پروندههاي پنهانشده اداره اطلاعات شوروري ميپردازد درباره نويسندگان روسي كه در دوران استالين كشته و تبعيد شدند و جالب اينكه حتي در اين اسناد نيز آنقدر ترديد و ابهام پيرامون چگونگي نابود كردن نويسندگان مذكور وجود دارد كه گاهي نميتوان درباره نحوه از بين بردن آنها به نتيجه قاطعي رسيد. اين دست روايتها درباره بسياري نويسندگان و شاعران ديگري كه در نظامهاي توتاليتر زيسته يا سرو كارشان با آنها افتاده، وجود دارد. نامهايي مانند لوركا و ايساك بابل كه مقتول شدند و چهرههايي چون كورتسار و ميلان كوندرا كه تبعيد شدند در ادبيات قرن گذشته زياد به چشم ميآيد. برخورد نظامهاي اقتدارگرا با ادبيات يك داستان هميشگي است و صاحبان قدرت در اين ساختار اغلب نسبت به نويسندگان برنامهاي سركوبگر و خشن داشتهاند. ديكتاتورها در نظامهايي كه ساختند بر آن بودند تا هر نوع فراروي از ايدهها و اصول خود را به مثابه امري ناخوشايند تلقي كنند و بر آن بودند تا چنان عرصه را بر نويسندگان خود تنگ كنند تا از پا درآيند. پارهاي از اين نظامها بسيار علني و روشن دست به حذف نويسنده ميزدند و برخي ديگر با اجراي دستورالعملهاي پيچيده آنها را ناتوان ميكردند. در واقع روند برخورد ديكتاتورها و نويسندگان يكي از ماجراهاي اصلي تاريخ قرن بيستم است. برخوردي كه در كليت آن انبوهي قتل، خودكشي، تبعيد و افسردگي ديده ميشود كه امر قدرتمند بر نويسنده تحميل ميكند. بنابراين ميتوان اين ماجرا را تاريخ بيخردي نيز ناميد زيرا اصولي كه همواره محبوب ديكتاتورها بوده ما را مقابل چشماندازي قرار ميدهد كه از نظر اخلاقي به جنگي نابرابر ميماند. هرچند هراس حكومتهاي بسته ديكتاتوري از نويسندگان به هيچ عنوان اشتباه نيست. در واقع اين نبرد دايمي ما را بر آن ميدارد تا تماشاگر دو قدرت از جنسهايي متفاوت باشيم. قدرت سياسي مقابل قدرت روشنگري. اولي داغ و درفش دارد و دومي توانايي تحقير و تاريخنويسي خلاف جريان. اولي ميتواند از امكانات تبليغي و ارعابآورش استفاده كند و دومي اين توان را دارد تا اعماق اصول و روان قدرت حاكم را تخريب كند. بنابراين وقتي از رابطه نظامهاي توتاليتر با نويسنده سخن ميگوييم، در حال نشان دادن مقابله در نوع قدرت و گفتمان متفاوت هستيم كه در يك اقليم نميگنجند. تئوري قدرت ديكتاتوري همواره بر هم رنگ كردن تمام ساختارهاي صوري و وجودي جامعه با خود تاكيد دارد و در عين حال عنصري به نام «باشكوه بودن» برايش ضروري است. نازيسم، كمونيسم، حكومتهاي مطلقه سلطنتي و... همگي بر ايجاد نوعي شكوه و عظمت كه قابل تماشا كردن باشند، تاكيد داشتند و در اين مسير ميكوشيدند تا ارزشهاي سنتي ملتهاي تحت فرمان خود را پاس بدارند و خود را دلبسته آنها نشان دهند. در حالي كه امر ادبي و زيباييشناسانه در هر دورهاي از تاريخ اصولا به انگارههاي اينچنيني مشكوك بوده و تلاش داشته نگاه انتقادياش را در تمامي اين حوزهها تسري دهد. اين اولين و شايد مهمترين تناقض برخورد ميان نويسندگان روشنفكر است با نظامهاي توتاليتر. از سويي ديگر به خصوص از اواسط قرن نوزدهم و بعد در قرن بيستم ادبيات به سمتي حركت ميكند تا بتواند ريشههاي زوال و پريشاني انسان را كه پروسههاي دردآوري را تجربه ميكند، كشف كند و در اين راه قدرت مطلقه و اصولا اخلاقاقتدارگرا از جمله مصاديقي است كه با آن برخورد ميكند. نويسندگاني مانند پروست يا روژه مارتن دوگار فروپاشي نظامهاي زيستي سنتي را اعلام و روايت ميكنند. داستايوفسكي و تورگنيف از ترديدي مينويسند كه گريبانگير ذهنهاي سنتي شده و حتي داستاننويس بزرگي مثل تولستوي در جنگ و صلح تلاش ميكند، روح ملت روسيه را بيدار كند. نظامهاي توتاليتر در مواجهه با اين نوع ترديدهاي همهگير و نگاههاي تاريخي غيررسمي اما جريانسازي كه در ادبيات ديده ميشد، دچار تزلزل ميشوند. حال هر چه نظام مذكور خونريزتر و عوامفريبتر باشد، ميزان اين مواجهه بيشتر است. نويسنده با ايجاد جهاني ذهني و ترسيم رشتههاي روشن و متصلكنندهاي اين متن با واقعيتي بيروني، تاثير عميقتر و كارآمدتري بر ذهن مخاطب خود ميگذارد و ميتواند مقابل مطلقگرايي قدرت حاكم مقاومت كند. اين مقاومت نكته برآشوبندهاي است كه نظامهاي اينچنيني توان تحملش را ندارند و در بيشتر مواقع بر آن ميشوند تا با از بين بردن ظرفيتهاي ذهني و زيستي نويسنده آن را اخته كنند. تبعيد از سرزمين مادري براي قطع كردن رابطه داستاننويس با جامعه، ناامن كردن فضاي زندگياش، بايكوت كردن او از همه مهمتر تخريب چهرهاش در جامعه از جمله ابزارهاي اين مراسم گردنزني است و در نهايت گاه به قتل و گم و گور كردن او يا به زندان انداختنش نيز ميانجامد. قدرت حاكم اغلب تلاش ميكند حتي كوچكترين رابطه نويسنده را با جامعه قطع كند و روندي بسازد كه كليت جامعه او را عنصري ناهمساز، مخالفخوان و ناخوشايند تلقي كنند و او را دشمن شكوه و عظمتشان بدانند. يا اينكه اصول مقبول خود را درباره چگونه نوشتن اعلام كرده و گاه براي تخطي از آن مجازات رسمي تعيين كنند. مثل اصول مشهوري كه در دوران استالين يا در سالهاي به قدرت رسيدن فاشيسم در آلمان وضع شد. در تمام اين وضعيتها امري به نام «نوگرايي» خطرناك و مجرمانه تلقي ميشود و هرچه ميزان آن بيشتر باشد،نويسنده دشمن بزرگتري دانسته ميشود. نوگرايي در مقام ضديت با ارزشهاي سنتي درك شده و انتقادهايي كه بر اين ارزشها وارد ميكند خيانت به ملت معرفي ميشود. مثلا هيتلر در تمام مدت حكومتش چنان از هر اثر هنري نوگرا بيزار بود كه اجازه نميداد اين جريان هنري نشوونما كند. بنابراين ميتوان مدرنيسم ادبي را نوعي طغيان مقابل اقتدارگرايي سياسي و سنتي دانست. اقتدارگرايي كه در عاليترين نمونههاي آن نيز ميشد دلبستگي به سنت و اسطورهها را ديد. استالين چنان بر فرماليستها سخت ميگيرد كه بسياري از آنها مهاجرت ميكنند يا در نظام ديكتاتوري پهلوي اول نوگرايي ادبي تازهپا آنقدر تحقير و سركوب ميشود كه بسياري از شاعران و نويسندگان مانند نيما و هدايت را به سرحد جنون و افسردگي ميكشاند. بنابراين ديكتاتور در تقابل با متن ادبي يك اصل كلي را مدنظر دارد و آن اينكه متن مذكور چقدر با اصول او و نظام حاكمش نزديك و چقدر دور است. بسياري از نويسندگان بزرگ آمريكاي لاتين ـ كه از جمله خشنترين نمونههاي نظامهاي ديكتاتوري هستندـ با سركوب مواجه شدند چون ساختارهاي اخلاقي ـ ارزشي نظام حاكم دوران خود را ناديده گرفته يا به نوع تاريخنگاري خلاف جريان دست زدند. هرچند اكثريت اين جوامع به دليل ترس و بيمي كه از قدرت حاكم داشتند، واكنشهاي صريحي نسبت به اين روحيه روشنگري نشان ندادند اما در باورهايشان ترديدها و همدليهايي با اين نويسندگان پيدا شد. يانيسرتيسوس، شاعر بزرگ يوناني با آنكه بسياري از سالهاي عمر خود را در زندان گذراند اما صداي ملت يونان شد و حكومت ترور سرهنگها نيز نتوانست حضور سنگين او را كمرنگ كند. پس ارتباط ميان جامعه و نويسنده منتقد ديكتاتوري هرچند با مشكلات فراواني روبهرو است اما در نهايت وجود دارد و قدرت سياسي توتاليتر از همين حضور ذهني ابا دارد. مثال قديمي ميگويد كه ديكتاتورها بر جسمها حكومت ميكنند و نويسندگان بر ذهنها. اين مثال هرچند اندكي حماسي و شاعرانه است اما متضمن يك واقعيت مهم است و آن اينكه اصولا حتي حكومتهاي دموكرات نيز توانايي چنداني براي به دست آوردن ذهن جامعه ندارند. قهرمان بزرگ جنگجهاني دوم در فرانسه، يعني دوگل در سالهاي پاياني دهه 60 چنان محبوبيت خود را از دست داد كه حتي عقبه حماسياش نيز نتوانست چهره او را دوباره ترميم كند و نويسندگان و روشنفكران چنان عرصه را بر او تنگ كردند كه حتي پيروزي شكننده در رفراندوم نيز نتوانست كمك چنداني به او بكند. اما در نظامهاي توتاليتر اين وضعيت مذكور اغلب به استيصال حاكمان ميانجامد و گاه ناچار به حذف و نابودي نويسنده ميشوند. اين استيصال اغلب خشن، از نويسنده قهرمان ميسازد و درك تجربه اين نوع قهرمانسازيها براي نظام توتاليتر متاخر، باعث شده تا پروسه تخريب نويسنده شكل و ابعاد پيچيدهتري پيدا كند كه اغلب قطع كردن رابطه ميان نويسنده و جامعه و از آن مهمتر ايجاد احساس بينيازي اكثريت جامعه است به ادبيات «قدرت حاكم از رسانههاي جمعي مانند تلويزيون همچون هديه آسماني سود برد تا ذهن جامعه را در دست بگيرد و اجازه ندهد تا ادبيات روشنگرانه ـ هرچند با اعمال سانسورهاي شديد ـ آنچنان اقبالي داشته باشد. تلويزيون در اين نظامها نقش داغ و درفش را پيدا ميكند و اين وهم را ميپراكند كه ادبيات امري تزئيني است و ديرياب. همين امر بود كه در سالهاي بعد از جنگ دوم جهاني بسياري از اين نظامها را وا داشت تا با بمباران رسانهاي جامعه ذهنهاي آنها را اسير كند و روندي بسازد كه در آن نيازهاي روحي و غريزي اكثريت جامعه با اكاذيب آن تامين شود. حتي در نظامهاي غير توتاليتر نيز اين ابزار در نابودي روح جامعه نقش موثري پيدا كردهاند و گاه كار را به جايي رساندهاند كه نوعي اقتدارگرايي رسانهاي را جايگزين اقتدارگرايي كلاسيك سياسي كردهاند. هرچند ادبيات نيز به فراخور اين وضعيتها تغيير شكل ميدهد و نويسنده به عنوان وجدان آگاهتر جامعه تلاش ميكند روح جامعه را در دست خود داشته باشد... چمدان خالي والتر بنيامين و گور گمشده فدريكو گارسيا لوركا تمثيلهايي ابدي هستند كه نشان از آن مقاومت تاريخي دارند مقابل سركوب قدرتهاي حاكم. روياهايي شخصي كه هرچند نشاني از اندوه و خشونت در آنهاست اما اسطورههاي روشنگرياند مقابل نابخردانگي توتاليتاريسم و بزرگترين اين اسطوره همان ديكتاتورهايي هستند كه به سرعت به ابژه ادبيات تبديل ميشوند و عريان و برهنه مقابل چشم ذهن انبوهي از مخاطبان ادبيات قرار ميگيرد اين روح دوزخي ادبيات است كه مقابل داغ و درفش ميايستد و نفرينسازي ابدي ميشود، بيرحم و گزنده.
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 14:1  توسط محمد تاجیک
|