|
|
اعتماد ملی :نخبگان فکري جامعه ما، آنها که به حوزه دين و دينداري پرداختهاند، ظاهرا به اجماع اعلان نشدهاي دست يافتهاند. اجماع بر سر اهم مسائل فکري که امروزه در حوزه دين و دينداري، جامعه ما با آن درگير است: مدرنيته، سکولاريزاسيون، لائيسيته، روشنفکري ديني و غير ديني، هرمنوتيک، الهيات انتقادي و کلام جديد... مواضع البته متفاوت است و گاه متضاد اما بر سر اهم مسائل، ظاهرا ترديدي نيست.
در اين ميان اما، يک جاي خالي هست. يک غايب. يک غايب خاموش که نميتواند سهم خود را بگيرد و سخنگويانش اغلب فراموشش ميکنند و آن عامه مردمند. ميگوييم سخنگويان، به اين دليل که نخبگان فکري جامعه از همه نوع، اغلب خود را سخنگوي مردم ميدانند، متن مردم. متن مردمي که صدايشان به گوشمان نميرسد چون سخنران نيستند. حرفهايشان را نميشنويم، چون خاموشند. نوشتههايشان را نميخوانيم، چون نويسنده نيستند و از اين رو دين عامه را، دين خاموشي مينامند. دين خاموش پنهان اجتماع. (دوپرون. دروش.)
در نگاهي سريع به دو دوره گفتمان روشنفکري اما، اين چرخش از متن مردم به حاشيه آشکار است. در حالي که روشنفکران دهه 40-50، که به حوزه دين پرداختهاند، مباحثي چون انتظار،نيايش، عاشورا(شريعتي)، محرمات در اسلام، مسلمان اجتماعي، انتظارات مردم از روحانيت (بازرگان)، حج (آل احمد)را نيز،... که جلوههايي از حيات ديني مردم است، موضوع مباحث خود قرار دادند و تحول در دينداري عامه، از مهمترين دغدغههايشان بود، روشنفکران امروز ما، دينداري عالمانه را حوزه کار خود قرار دادهاند.
تحليل اين واقعيت، نياز به کاوش علتهاي متفاوتي است. يکي از اين دلايل شايد، توضيح کمي داشته باشد. روشنفکران آن زمان محدود بودند وناگزير از اينکه مخاطبان خود را از ميان همين مردم جستوجو کنند. هنوز نيازمند مردم بودند و مساله شان متن جامعه بود. در نتيجه بهرغم اينکه از انديشههاي جهاني تغذيه ميکردند، حساسيتهايشان را از حيات اجتماعي مردم ميگرفتند. نخبگان فکري اما امروز، به يمن ارتباطات، روزنامهها، انتشارات، تکنولوژيهاي نوين، دانشگاههاي از همه رنگ و شکل... بسيارند. با هم گفتوگو ميکنند، جدل ميکنند، يکديگر را دعوت ميکنند و مباحث بيشمار خود را در روزنامهها منتشر ميکنند و به بازار کتاب ميفرستند. در نتيجه يک جامعه نخبگان بهوجود آمده است که بينياز از متن جامعه است و گفتوگوهاي درونياش، چنان بالا گرفته است که کمکم از متن جدا شده و درگير مباحث با خود است و در اين هياهوي فکري، ثقل بحث، گاه فراموش ميشود.
اما امروزه اين بحث قديمي که همان دينداري عامه است، دوباره دارد طرح ميشود و اين بحث قديمي، به يکي از جديدترين مباحث روز بدل شده است. آنقدر جديد که حتي به روزنامهها هم کشيده شد و برخي از مراجع و مدرسين مذهبي و همچنين روشنفکران نيز، در برابر رشد باورهاي عاميانه، خرافه و جادو و شمايلپرستي و مدح... هشدار دادند و با نزديک شدن مراسم مذهبي عاشورا و تاسوعا، اين هشدارها اهميت بيشتري يافته است در نتيجه شايد ضرورت داشته باشد که اين مدار بسته روشنفکري را کمي باز کنيم و به زيست اجتماعي و حيات فکري مردم، توجهي مجدد داشته باشيم.
در حوزه علوم انساني، تحقيقات روي دين عامه از سالهاي 60 ميلادي مشخصا در فرانسه و ايتاليا طرح شد و در همه رشتهها کم و بيش بهوجود آمد. در هنر پاپ آرت مربوط به همين دوره بود. هنرمنداني که تصاوير روزمره تبليغات، سينما تلويزيون را از جامعه گرفتند، به اثر هنري تبديل کردند و به شاخصترين گالريهاي هنري فرستادند. در اوج مدرنيسم در هنر، اين بازگشت به فيگوراسيون ساده و عاميانه و توجه به واقعيت روزمره و پست که همواره مورد تحقير نخبگان بود، جامعه هنري راسورپريز کرد. توجه به زندگي روزمره در جامعهشناسي، آنال در تاريخ، فولکلور در علوم اجتماعي... نيز مربوط به همين دوران است.
اين گرايش، تحت تاثير عواملي بود که از آن ميان، چند عامل اهميت بيشتري دارند: موقعيت جديد جامعه شناسي دين و تحقيقاتي که در اين حوزه انجام شده بود و جامعه شناسان دين را دعوت ميکرد تا به جاي پژوهشهاي مفصل در خصوص دين و علوم ديني، دين زيست شده متن مردم را موضوع مطالعه خود قرار دهند، اصلاحات مذهبي در شوراي واتيکان II. که در سالهاي 60 ميلادي با هدف مدرنيزاسيون کليساي کاتوليک، گشايش کليسا به سوي ديگر کليساهاي مسيحي و تقريب(oecumunisme)انجام شد، ظهور مکتب آنال (Annales)، و تاريخ جديد، فرو تاريخ (infra-histoire )، و تاريخ خرد ( micro-histoire) و روانشناسي اعماق (psychologie des profondeurs) که در نتيجه دستاوردهاي روانشناسي فرويد و يونگ بود و توجهات را به اعماق پنهان انسان و ناخودآگاه فردي و اجتماعي معطوف کرد و نظريهپردازان علوم اجتماعي را به سمت آنچه که ژيلبرت دوران جامعه شناسي اعماق خواند، دعوت ميکرد. تحت تاثير اين عوامل، جلسات و برنامههاي بسياري در خصوص دين عامه برگزار شد و تاريخ، علوم اجتماعي(جامعه و انسانشناسي)، روانشناسي و تاريخ اديان را به مشارکت خواند. اولين گام در اين حوزه، ارائه تعريفي از دين عامه بود. دين عامه چيست؟
در تعريف دين عامه، سه رويکرد از يکديگر متمايز شدند: اولين رويکرد، تعريف دين عامه در رابطه و نسبتش با دين رسمي، راست کيشي (orthodoxy ) و راستکرداري ( orthopraxy ) بود. در اين رويکرد، دين عامه، دين زيست شده متن مردم، به عنوان انحرافي از دين حق و دين اصلي قلمداد ميشد و باري منفي مييافت. اگوستن قديس و سپس توماس قديس، دين عامه را با اهريمن شناسي(demonology) پيوند داده و در برابر خداشناسي (theology) قرار دادند، در نتيجه در همه دورانهاي قرون وسطي، کليسا با دين عامه در جنگ بود. دومين رويکرد تعريف دين عامه در نسبتش با فولکلور مردم بود. در اين تعريف دين عامه با بت ﭘرستي، جادو و خرافه (Super-tition بازمانده) اين هماني ميشد. در اين رويکرد دين عامه به عنوان بازماندهاي از گذشته، از دنياي سنت و خرافه قلمداد شد که با گذشت زمان و پيشرفت علم از بين خواهد رفت. سومين رويکرد، دين عامه را در رابطهاش با شرايط اقتصادي و اجتماعي تعريف ميکرد. در اين تعريف دين عامه بار مذهبي و اعتقاديش را از دست ميداد و خصلتي فرهنگي مييافت و با دين دهقانان و روستاييان يکي گرفته ميشد. عامه، عاميانه، بدوي و ابتدايي تلقي شد و در برابر رويکرد فرهنگي به دين که خاص شهرنشينان بود، قرار گرفت. در اين تعريف دين عامه، ديگر اسلام، مسيحيت يا يهوديت عاميانه نبود و ويژگيهاي مشخص خود را داشت و برخي اين دين عامه روستايي و زميني را در مقابل دين مدني شهري و متعالي قرار دادند. در تعريف اول دين عامه يک انحراف بود، در تعريف دوم بازماندهاي از گذشته و در تعريف سوم، يک دين ديگر.
ويژگيهاي بسياري براي دين عامه بر شمردهاند. دين عامه را دين خاموش يا پنهان ناميدند. ديني که نه با کلام که با رفتار بيان ميشود. روشن کردن يک شمع، نذر، قرباني کردن، نماز و نيايش. ديني که خاموش است. الهيات و کلام و علوم ديني ندارد. خلاف دين نخبگان که خود را شرح ميدهد و تفسير ميکند، دين عامه، تنها براي استمداد، توسل، شفاعت و حاجت به سخن ميآيد. دين پنهان است چون در اعماق جامعه نشت کرده و ماندگار است. دين عامه را، دين آيين و «مراحل گذار» خواندند: تولد، بلوغ، ازدواج و مرگ. ديني که در همه نقاط عطف زندگي مردم، با آنها همراه است. دين عامه را، ديني با واسطه دانستند. ديني که در حاشيه زندگي ميکند. به مرکز و گوهر دين، که انديشه خداست و کتاب مقدس و سنت پيامبر، تنها با واسطه نزديک ميشود، با واسطه نمايندگان دين، قديسين، ائمه و از اين روست که در حيات ديني مردم، واسطهها حضور عينيتري دارند. در نتيجه در آنچه کههانري کربن «پارادوکس توحيد»( در ميانه تعطيل و تشبيه) مينامد، دين عامه به تشبيه نزديک ميشد و به جاي مفاهيم، با تصاوير، آيکونها شمايل سر و کار داشت. دين عامه ديني ترکيبي تحليل ميشود. ديني که خالص نيست چون دين گسست نيست. دين تداوم و انباشت سنت است. چنانچه، مسيحيت اروپايي با آيين و کيشهاي مديترانهاي و سلتي درآميخت، دين عامه مردم چين، محصول کنفسيونيسم، تائويسم و بوديسم است. مسيحيت آفريقايي، ملقمهاي از آيين آفريقايي و پروتستانتيزم آمريکايي است که از آن تحت عنوان اديان Afro-American نام ميبرند. شينتو و بوديسم، دين عامه مردم ژاپن را ميسازند. چرا که، همچنان که دورکهيم ميگويد: يک دين به يک آيين واحد تقليل نمييابد بلکه يک سيستم آيينهاست که داراي خودمختاري نسبي هستند و به اين دليل هست که گاه يک آيين به دلايل مختلف باقي ميماند در حالي که مجموعه ديني که بدان تعلق داشته است، از بين رفته است. دين عامه، تفکيک گذار نبود. ديني که قدسي و غير قدسي در هم آميختهاند و قدسي در زمان مقدس و مکان مقدس و شيئ مقدس تجلي مييافت. و در نهايت، دين عامه را دين غير عقلانيت دانستهاند و ما ميتوانيم به تبعهانري دروش، اين غيرعقلانيت را اميدواري بناميم. اميدوارياي که مخالف ندارد، در نتيجه تکذيب نميشود. دين اسطورههاي طلايي، اتوپيهاي رستگاري بخش، قديسين شفابخش، موعود نجات دهنده که در سير تاريخ مداخله ميکنند و اگر هم به انتظار فوري مردم نيز پاسخ ندهند، باز هم ايمان مردم به آنها از بين نميرود.
سرنوشت اين دينداري در دنياي عقلاني امروز چه بود؟ مدرنيته دين عامه را خرافه خواند. بازماندهاي از گذشته که به مرور زمان و با پيشرفت علم از بين ميرود اما تدريجا، آن را تملک و سکولاريزه کرد. غيرعقلانيت، با واسطه بودن، مراحل گذار، آيين تنظيمکننده، همه وجوهي بودند که در دنياي مدرن دوباره سربرداشتند و با صورتي نو و جلوهاي عرفي ظهور کردند. فتيشيسم،يکي از اشکال بنياني دين بود. فتيشيسم مدرن، همه چيز را کالايي کرد و امروز ما، عشق، تولد، شادي و داغ و درد خود را نيز با کالا و شيء بيان ميکنيم. ايکونوگرافي، شمايل پرستي، يکي ديگر از ويژگيهاي دين عامه است و امروز تصوير، سينما، عکس و تلويزيون به يکي از شاخصهاي زندگي مدرن بدل شده است. دين عامه، دين واسطهها بود و امروز رسانهها جانشين واسطههاي سنتي گشتهاند. دين عامه، دين غيرعقلانيت بود، امروز شانس و اقبال، که هر روز از خلال مسابقات و بليتهاي بخت آزمايي، امتحان ميشوند و فال بيني و ستارهشناسي... يکي از جلوههاي زندگي روزمره جوامع مدرن است. مدرنيته، دين عامه را خرافه خواند اما به شکل پارادوکسيکالي، تملک و سکولاريزهاش کرد. به همين ترتيب، دين رسمي نيز، که قرنها در برابر دين عامه ايستاد و انحرافش خواند، در دوره جديد بالعکس کوشيد تا آن را اهلي و کاناليزه کند و به استخدام بگيرد.
اما مطالعات جديد در خصوص دين عامه، با توجه به تحولات اجتماعي و تاريخي بسياري که صورت گرفته است، امروزه ديگر اولا به سختي ميتوانند آن را بازماندهاي از گذشته بخوانند چرا که علوم اجتماعي نشان دادهاند که گذشتهها نگذشتهاند، نميگذرند، ميمانند و در ناخودآگاه جمعي ما، ته نشين ميشوند و عمل ميکنند. در ثاني، با توجه به ظهور قرائتهاي جديد و رويکردهاي نو به دين، که ارتدکسي را شکننده کردهاند، ديگر به سختي ميتوان دين عامه را انحراف خواند و اگر تا ديروز گفته ميشد که « خارج از کليسا نجاتي نيست» امروز کليسا خود اعلان ميکند که: «راههاي رسيدن به خدا بيشمار است».
در نتيجه ضرورت دارد که به گفته دورکهيم، فراسوي سرماي اخلاقياي که دچارش شدهايم، به اين منبع سوخت عظيمي که در بطن جامعه پنهان است توجه ديگري کنيم و با رويکردي « ماورا-انتقادي» metha-critique (بودريارد) تلاش خود را در فهم دين و دينداري متن مردم و گفتوگو با آن قرار دهيم، اگر ميخواهيم در اين متن، حضوري روشنگرانه و آگاهيبخش داشته باشيم.
گفتاري از سارا شريعتي