تبليغاتX
بازمانده
وبلاگ محمدتاجیک یک روزنامه نگار سینما،موسیقی وتلویزیون/این روزها نیش زنبوررااز دست ندهید
محمد تاجیک : بهرام رادان بازیگر مشهور سینمای ایران به تازگی گفته است تنها با اجازه بهروز وثوقی در بازسازی قیصر شرکت خواهد کرد و بدون اجازه وثوقی هر گز دراین بازسازی حضور نخواهد یافت . رادان این سخنان را بخشایی از مصاحبه مفصل خود با نشریه ایران دخت عنوان کرده است .علی معلم منتقد وتهیه کننده شناخته شده ایرانی و مدیر مسئول ماهنامه دنیای تصویر پیش از این در گفت وگویی از تمایل خود نسبت به بازسازی فیلم قیصر مسعود کیمیایی خبر داده بود . کار گردان این فیلم قرار است بهروز افخمی باشد . علی معلم عنوان کرده که بهرام رادان گزینه مورد نظر او و بهروز افخمی برای بازی کردن در نقش قیصر است .اما آقای رادان گفته است : انتخاب من به عنوان بازیگر نقش قیصر انتخاب بهروز افخمی و علی معلم است . باید بگذاریم زمان بگذرد و ببینیم که آیا این فیلم ساخته خواهد شد یا نه یا یک خبررسانی صرف است .

 /قیصری جدید/

 وی درادامه گفته : تازه آن زمان باید فکر کنم چطور آن را باید بازی کنم که قیصری که این همه سال درذهن مخاطب بوده خراب نشود . فکر می کنم باید قیصر جدیدی به وجود آید که به نوعی ادای دین باشد .ولی من اولین کاری که انجام می دهم گرفتن دست خط از بهروز وثوقی است وبدون اجازه او دراین فیلم بازی نمی کنم .

 /عاشقان قیصر وواکنش به بازسازی آن/

  چند سال پیش نیز خبر بازسازی قیصر منتشر شد و وقتي خبر ساخت اين فيلم اعلام شد، سيل جمعيت و آدم‌ها به دفتر علی معلم  مراجعه  کرده  و همه آنها که ازدوستداران سابق قيصر بودند درواقع  مي‌خواستند كاري براي آن انجام دهند. علی معلم نیز درباره بازسازی قیصر گفته :من به همراه بهروز افخمي قصد داشتيم، «قيصر» را كه قابليت باز‌سازي دارد را بسازيم و كار را تا جايي هم بيش برديم كه متاسفانه آقاي كيميايي در حالي كه ابتدا موافقت كرده بودند، احساس ناشكيبايي كردند و ما نمي‌خواستيم مولف و صاحب حقوق معنوي فيلم ناراضي باشد.

   به گفته معلم قرار بود نقش «قيصر» را بهرام رادان بازي كند و صحبت‌هايي با پرويز پرستويي براي نقش «منصور آب منگل» و آتيلا پسياني براي «خان‌دايي» كرده بوديم و به بازيگران ديگري هم كه فكر كرده بوديم كه در نهايت گروه خوبي شده بود.

معلم: اين اولين فيلم ايراني است كه رسما بازسازي مي‌شود و اين براي تاريخ سينماي ايران مهم است. ضمن آنكه «

 /چرا خود قیصررا نشان نمی دهند؟/

این در حالی است که مسعود کیمیایی چندی پیش در شیراز و در واکنش به بازسازی قیصر گفته بود : بحث‌هايي درباره بازسازي مجدد فيلم «قيصر» نيز شده است، که من نيز مخالفتي ندارم به شرط آنکه «قيصر» همانند نسخه قديمي‌اش سياه وسفيد و عکس به عکس ساخته شود. او در عين حال گفته است :اگر قرار است اين فيلم نسخه کپي همان اثر قبلي باشد، چرا خود فيلم ازتوقيف خارج نشود و به نمايش در نيايد! اما علی معلم در سخنان دیگری به نوعی جواب کیمیایی را داده و گفته است :قيصر» فيلمي است كه با آن شرايط قابليت نمايش ندارد و رويكرد دوباره به آن داستان مي‌تواند، تماشاگران فيلم اول را هم تقويت كند.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 22:8  توسط محمد تاجیک  | 

 

 علی جعفرآبادی- دو - سه سال پیش ، شنیدن خبر پشت دوربین رفتن دوباره مسعود کیمیایی برای ساخت رییس ، آنهم با فاصله ی نه چندان دوری نسبت به فیلم قبلی ، حکم ، برای" کیمیایی بازان" و طرفداران پروپاقرص  سینمای آقای با سابقه ی این سینما ، به همان اندازه شیرین و دوست داشتنی بود ، که تماشای رییس و ترسیم و تصور وضعیت و موقعیت کیمیایی  و سینمایش در جامعه امروز ما پس از ساخت آن فیلم آشفته و درهم ، دردناک و نا امید کننده بود . حکم، با تمام ضعف های آشکار و نهان ، با هوشمندی کارگردان در پردازش فضای ورای زمان و مکانش ، اندک طرفداری برای خود دست و پا کرد اما رییس آشفته تر و عجیب تر از آن بود که توان جلب رضایت مخاطبین آثار کیمیایی را داشته باشد . در حرکت از قیصر به جلو و تا زمان معاصر ، کیمیایی کارگردانی شناخته می شود که همواره بر اصول محتوایی آثار خود پافشاری نموده و در ترسیم فضاهای خاص خود – مردانگی مفرط ، فضاهای پست مدرن و غیر رئالیستی ، تکیه بر وجوه خاصی از انسانیت همچون غیرت ، عشق ، رفاقت ، ناموس پرستی و ... – تبحر پیدا کرده است .  و هر چه جلو تر بیاییم ، فیلم های کیمیایی کمتر مورد ستایش قرار گرفته  و همچنان قیصر و گوزن ها ، شاخص ترین آثار پرونده کاری وی شناخته می شوند و در عین حال  ، او بر اصول خود پایبند و به آنها مقید است و دست از تفکرات خود برنمی دارد و همچنان فیلم های او سرشار از مردانگی –زنان تنها حضور گره آفرین دارند و در حکم تزیینات عمل می کنند - و عشق و رفاقت و ناموس و غیرت است . اما در طول زمان ، همان آقای کیمیایی و همان طرز تفکر ،  چگونه کمتر مورد توجه و ستایش قرار می گیرد ؟ پاسخ چرایی این موضوع و انواع پارادوکس های دیگر مربوط به مسعود کیمیایی ، در تحلیل موقعیت های مکانی و زمانی آثار وی نهفته است .  طبعاً در زمانه ای که قیصر ساخته و پرداخته می شود ، مظروف که همان تفکرات ثابت کیمیایی باشد ، در ظرف متناسبی قرار می گیرد ، و زیبا جلوه می کند ، و در زمانه رییس ، باز هم همان طرز تفکر ، این بار در ظرفی جای می گیرد ، که تغییراتی بنیادین و اساسی با زمانه قیصر دارد و اساساً  تاب پذیرش تفکرات کیمیایی را ندارد . اگر در سال های میانی دهه 40 ، ذره ای نیز رفاقت ها به سبک خاصی از رفاقت فداکارانه و جان نثارانه آرمانی کیمیایی شباهت و همخوانی داشت ، اگر تعریف عشق در جامعه رئال و حقیقی آن دوران ، هم پوشانی قابل توجهی با عشق ناموس پرستانه و افراطی ذهن آقای کیمیایی داشت ، اگر سبک بیان و دیالوگ عامه مردم با دیالوگ نویسی او مانوس بود ، یا حتی اگر در ساده ترین مثال ، مبارزه و نزاع در بطن جامعه ، همچون آثار کیمیایی دلایلی چون خیانت و ... و ابزاری چون  چاقو و قمه داشت ، قیصر این گونه ستایش می شود . در ابتدای دهه 80 ، کیمیایی با شناخت صحیح تغییرات وسیع جامعه ، برای روایت داستان دیگری با همان درونمایه های ثابت ، اینبار خود دست به پردازش فضای تازه ی بی زمان و مکان یا حد اقل شناخته نشده ای می زند که آماده پذیرش محتوای دلخواه او باشد و نتیجه، فیلمی است به نسبت قابل قبول به نام حکم .  و در میانه دهه 80 ، رییس مسعود کیمیایی ، نا مانوس و غیر قابل باور و یکی از آشفته ترین آثار سینمای ایران لقب می گیرد ،  چرا که این بار کیمیایی داستان و محتوای پست مدرن خود – انسان ها ، فضا ها ، چهره و صحنه پردازی ها ، دیالوگ ها و درونمایه های غیر رئال – را در لایه های جامعه ای به تصوبر می کشد ، که به شدت با فضای فیلم غریبه است . اگر تک تک دیالوگ ها ، صحنه ها ، طنز و شوخی ها و ... فیلمی همچون درباره الی ... برای یک ایرانی دهه 80 باور پذیر و فیلم به مثابه آینه ای ، قشر های مختلف جامعه را به تصویر می کشد ، رییس کیمیایی سرشار از غریبگی و بیگانگی است .


 

آقای فیلمساز ، این بار فراموش کرده بود که زمانه قیصر به پایان رسیده ، و ما در عصر تازه ای زندگی می کنیم . و حالا مسعود کیمیایی پشت دوربین رفته تا فیلمی با نام" محاکمه در خیابان" را ساخته و پرداخته کند . تلاش برای الصاق خود به عنوان یک کارگردان کار بلد ، به این زمانه تازه ، عصر تازه .
محاکمه در خیابان
پیش از ورود به بحث اصلی پیرامون فیلم تازه ، بد نیست به این نکته نیز اشاره ای داشته باشیم که نحوه تبلیغات و فضا سازی برای اکران فیلم محاکمه در خیابان ، در نوع خود و در این سینما کم نظیر و بلکه بی نظیر بود . پخش آنونس های فیلم با این شدت و فراگیری ، تهیه پوستر های فیلم با طراحی تازه و کمتر دیده شده و ارائه آن به مخاطبین از مدت ها پیش از آغاز اکران ، و همچنین برپایی مراسم فرش قرمز برای افتتاحیه نمایش فیلم ، جزو امور پیشتر انجام نشده و تجربه نشده ای بودند که به گواه فروش فیلم ونحوه استقبال از آنها ، مثمر ثمر نیز واقع شدند .
اینکه چرا مسعود کیمیایی پس از فیلم خوش رنگ و لعاب رییس ، فیلمی با این نحوه تصویر برداری و با این لنز خاص مرده و در عین حال جذاب را کارگردانی می کند ، احتمالاً از این دو حالت خارج نیست .  ابتدا آنکه طبیعتاً نگرش رسمی ، حتی به یکی از با تجربه ترین فیلمسازان کشور نیز اجازه بروز انتقاد و طرح مسائل خاص از دید منفی در یک اثر سینمایی را آنهم به شکلی کاملاً  رو و قابل درک نمی  دهد . پس فیلمساز برای رفع این موانع ، ناگزیر از برگزیدن راه تازه ای و البته پنهان گو تری برای بیان مسائل درونی خود می شود . و محاکمه در خیابان و سازنده آن نیز ، روایت داستان بر یک بستر سیاه و سفید  را ترجیح داده و با استفاده از همین حربه ، و امید به اینکه تماشاگر فهیم در پی رمز گشایی از این تعداد فراوان  نمای هلی شات از خیابان های تهران ، آنهم به این صورت تاریک و ساکن باشد ، اقدام به طرح مسائلی می کند . و دوم ، آنکه کیمیایی نیز  ناچار از بازگشت حداکثری به زمانه ساخت آثار با ارزش خود شده و موقعیت خود را درک کرده ، و در این راه حتی از تغییر دادن جنس تصاویر به گونه های قدیمی آن نیز فروگذار نکرده است . در ادامه بحث های مطرح شده در بخش قبل ، اشاره شود که اینگونه تغییر دادن جنس تصاویر و دکور ها ( فضاهای فیلم تا آنجا که امکان پذیر بوده است از تهران رئال دور و بیشتر به فضایی قدیمی  و بازسازی شده شبیه است ) ، بیشتر به مثابه تغییر اجباری ظرفی است که قرار است تفکرات کیمیایی را در خود بگنجاند ، تا بیان ضمنی مطلب یا پیامی . هنگامی که کارگردان ، موفق شد که به مخاطب خود بقبولاند که این مکان برای تو آشنا نیست ، او هم کمتر توقع شراکت در سیر داستان و درگیری با تک تک اجزای آن را دارد . و این یعنی حل مسئله از راه طی کردن مسیر به صورت برعکس و به نوعی دست پیش را در مواجهه با مخاطب گرفتن . قبل از اینکه مخاطب به این نتیجه برسد  که فضای فیلم برایش نامانوس است و به تبع آن امکان برقراری ارتباط را با فیلم پیدا نمی کند ، متوجه می شود که با فیلمی روبه روست که نا آشنایی با آن ، امری " طبیعی " است ،  نه مذموم . و این یعنی الصاق خود به زمانه تازه . به عصر تازه ای که درباره الی ... را می ستاید ، و در جستجوی چنین آثاری است .
حرف بزنی خط می ده ...
داستان محاکمه در خیابان ، حکایت عشق و خیانت است در یک بستر شهری و خشن . با دو قصه ی موازی در هم تنیده شده – به سبک سینمای مدرن هالیوود -  و تعداد نسبتاً زیادی بازیگر و ریتمی تند . و مفاهیم نهفته در داستان ، با توجه به پرداخت اولیه داستان از طرف اصغر فرهادی ،  به شدت  به آثار فرهادی و خصوصاً آخرین فیلم وی – درباره الی ...- نیز نزدیکی و جناس دارد .  تم اصلی جاری در فیلم ، قضاوت ، آنهم به شکلی زودهنگام و پیش از موعد است از طرف داماد جوانی – پولاد کیمیایی- نسبت به همسر خود ، در شب عروسی این دو  . منشاء اصلی این شک و قضاوت ، دیدار داماد با دوست قدیمی مکانیک خود – حامد بهداد – است – پس از آن سکانس نچسب گل فروشی که البته دیالوگ به شدت به جای" حرف بزنی خط می ده" را در دل خود داشت - و خبری که از طرف دوست به او می رسد و داماد را در پی تحقیق و تفحص می فرستد . سکانس مکانیکی و دیدار دو دوست از بهترین سکانس های فیلم و لحظات" یا حسین" گفتن های امیر ، هر چند بسیار نا پخته و زود هنگام به نظر می رسد ، اما از بهترین پلان های فیلم و بازی پولاد کیمیایی در این پلان بهترین بازی او در تمام طول فیلم به نظر می رسد . همزمان با این قصه ، که" ابد" ( عبد الله ) نیز جزوی از آن است ، شاهد داستان دیگری از خیانت دیگری در خانواده دیگری هستیم . سه شخصیت اصلی – فروتن ، کریمی و همسر وی – عاملان این قصه اند که در اواخرفیلم با قصه ی اولیه – ابد و امیر – تلاقی پیدا کرده و گره اصلی داستان نیز در همین تلاقی گشایش مییابد . تمامی سکانس های پنج – شش دقیقه ای محمد رضا فروتن ، قدرت  نادیده گرفته شده کیمیایی در به بار آوردن یک فیلم گنگستری را به شدت به رخ کشیده و به طرز عجیبی دوست داشتنی و فوق العاده از کار در آمده اند . به بحث اصلی برگردیم ، که شباهت فیلمنامه به تم جاری در آثار نگارشی و تصویری اصغر فرهادی بود . غافلگیری پایانی فیلم ، و تصویر بسته آن عکس و دیالوگ ابد ، که آخرین دیالوگ آن فیلم نیز هست ، بیشتر از هر لحظه ی دیگری مخاطب خاص و پیگیر را به یاد دایره زنگی یا چهارشنبه سوری  انداخته و هم چنین است خط اصلی محتوایی داستان امیر و همسر وی ، که می توان آنرا " دروغ ناپسند برای رفع یک مشکل  " دانست ، عیناً خط محتوایی اصلی فیلم آخر فرهادی نیز هست . و به سبک سینمای مدرن این سالها مبنی بر دخالت دادن تماشاگردر قضاوت بر سر مسائل درونی فیلم  ، مخاطب محاکمه در خیابان نیز بر سر چالش بزگ دروغ یا نابودی قرار گرفته و وظیفه نتیجه گیری و ارائه حکم بر گردن وی باقی می ماند .
پدران و پسران
پولاد کیمیایی به هر حال و با هر منطق قابل تصور یا غیر قابل تصوری که برای ایفای نقش اول فیلم برگزیده شده باشد ، بازی قابل قبولی را ارائه نمی کند و حتی در مواقعی به شدت گل درشت و تصنعی در کالبد نقش امیر فرو می رود . این موضوع که او از دیگر بازیگران فیلم های کیمیایی به وی نزدیکتر و با عقاید او آشناست ، همواره امری منفی به نظر رسیده و بازی پسر را چندین سر و گردن در فیلم های اخیر پدر از دیگر بازیگران  پایین تر و گل درشت تر نموده است . در محاکمه در خیابان ، حامد بهداد نیز مثل اکثر فیلم های پیشین ، جذاب و باور پذیر ایفای نقش می کند ، و در کنار محمد رضا فروتن ، در عین کوتاهی نقش ها به عنوان بهترین بازیگران فیلم  شناخته می شوند . نیکی کریمی فرصت کافی برای بروز نقش پیدا نکرده و همچنان و به سیاق حکم و رییس ، تازه بازیگران فیلم که از میان هنرجویان کارگاه سینمایی کیمیایی برگزیده شده اند ، ضعف های عمده بازیگری دارند و توان پا به پایی با بازیگران دیگر فیلم را ندارند .
از لاله زار که رد می شم ...
برای مخاطبین قدیمی فیلم های کیمیایی ، طرز دیالوگ نویسی فیلم جدید با وجود شباهت تقریبی به تجربه های پیشین ، به شدت تهی تر از دیالوگ های خاص کیمیایی شده و منهای دو سکانس ابتدایی و درون تاکسی انتهایی فیلم ، در اکثر سکانس های فیلم ، یا از دیالوگ های شاعرانه  مورد علاقه کیمیایی استفاده نشده است ، یا مانند سکانس های ابتدایی بازی فروتن ، در خدمت قوت گرفتن فیلم و شیوایی بیشتر مطالب هستند . و به همین شکل ، محاکمه در خیابان از مضامین نوستالژیک کیمیایی- همچون سینما و رفاقت های دوران جوانی و ...- نیز تهی تر و تقریباً به طور مطلق خالی است .  موسیقی متن فیلم به شدت عالی و یکی از بهترین موسیقی های متن سینمای ایران است . ترانه انتهایی فیلم نیز – طبق معمول با صدای رضا یزدانی – بیش از آنکه به تقلید از ترانه های قبلی ، در پی تعریف و روایت این مضامین باشند ، جمع بندی انتقادات اجتماعی کیمیایی است که در دل فیلم کمتر امکان بروز پیدا کرده و با این لغات ترانه – همه ی شهر متهم اند ...- مجال بیان پیدا می کنند . البته اگر سینماداران محترم پیش از شروع ترانه ، با روشن کردن چراغهای سالن  و بازکردن دربهای سینما و هدایت تماشاگران به بیرون ، اجازه شنیدن ترانه را بدهند !
و باز هم آقای کیمیایی
محاکمه در خیابان از زوایای گوناگون ، به هر حال به نسبت حکم و رییس فیلم بسیار بهتر و جذاب تر و البته سر راست تری ست که تکلیف خود را با خود از قبل روشن کرده و فاقد آشفتگی است . برای طرفداران سینمای این مرد باسابقه سینما ، تماشای این فیلم همچنان امید تماشای یک شاهکار را از کیمیایی زنده نگه می دارد . اگر کیمیایی به کیفیت بالای فصل های مربوط به محمد رضا فروتن در همین فیلم دقت کرده ، و در پی ادامه دهی آن باشد ، و تنها کمی از اصرار خود بر تغییر همه عوامل به نفع بیان حرف های خود بکاهد ، و سعی در شناخت بیشتر زمانه ما داشته باشد ، می توان انتظار داشت که او فیلمی را کارگردانی  کند که برای تحلیل آثار بعدی او ، همچنان چهل سال به عقب بازنگردیم و قیصر ، ملاک کیمیایی شناسی ما نباشد . سینمای کیمیایی ، معیار و ملاک تازه ای می خواهد ، به غیر از قیصر . شاهکار تازه ای در زمانه ی جدید . عصر

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 14:58  توسط محمد تاجیک  | 

 
اعتماد نوشت: در شب برگزاری دعای كمیل خانواده های فعالان سیاسی دو جوان هم اشتباهاً بازداشت شده اند.

گفته می شود در همان ساختمان یك پارتی شبانه در حال برگزاری بوده است و هنگامی كه دو نفر از حاضران در پارتی قصد خروج از ساختمان را داشته اند، ماموران از آنها می پرسند شما هم در دعای كمیل شركت داشتید؟ا آنها نیز از ترس بازداشت به دروغ خود را شركت كننده در دعای كمیل نامیده اما بازداشت می شوند. آنها پس از مشخص شدن هویت آزاد شدند.
+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 14:50  توسط محمد تاجیک  | 

 

کیوان کثیریان :یک لحظه چشمانتان را روی هم بگذارید، فکر کنید الان سال 68 است. شما 18 سالتان است و نقش مکمل یک فیلم متوسط با نام "وسوسه" را بازی کرده اید، هیچکس شما را نمی بیند، هیچکس شما را نمی شناسد.

یکهو سال 69 فرا می رسد و شما با کلی رنگ و لعاب و تغییر در ظاهرتان می شوید عروس فیلم "عروس" . "عروس" که در سال 70 اکران می شود ناگهان و یک شبه به مشهورترن بازیگرایرانی تبدیل می شوید با کلی هوادار و کلی طرفدار. تهیه کننده ها برایتان سر و دست می شکنند، فیلمنامه هاست که به سویتان سرازیر می شود. ولی شما حواستان هست، نمی خواهید مبتذل شوید. عاقلانه رفتار می کنید در حالیکه هنوز بیست سالتان نشده. "ردپای گرگ" کیمیایی  را بعدش کار میکنید . یک سال صبر می کنید تا داریوش مهرجویی سراغتان می آید و دو شاه نقش "سارا" و "پری" را به شما می سپرد و شما هم الحق خوب از عهده اش بر می آیید.  تازه بیست و سه ساله شده اید ولی سختگیری تان را حفظ کرده اید. نه نه . هنوز زود است. چشم هایتان را باز نکنید. حاتمی کیا به سراغ شما آمده است با دو پیشنهاد اساسی ، "برج مینو" و"بوی پیراهن یوسف". رد کردنی نیست، بازی می کنید. خوب هم بازی می کنید. هنوز بیست و پنج سالتان نشده ولی گزیده کارید با هفت فیلم درست و حسابی. همه جا تحسین می شوید و کلی جا افتاده اید. "سایه به سایه" ژکان متوسط از آب در می آید و دیده نمی شوید اما خب ژکان است دیگر. روی کسی که "مادیان" ساخته را که نمی شود زمین انداخت. "روانی" فرهنگ و "تختی" افخمی و "دو زن" میلانی شما را به عنوان یک ستاره پرفروش تثبیت می کند ولی پای فیلم های متوسط را به کارنامه بازیگری تان باز می کند. آن وسط ها مشکلاتی هم پیش می آید و "چهره" سیروس الوند را  نمی توانید بازی کنید. کنارش "دختران انتظار" و "سیب سرخ حوا" و "میکس" و "بازیگر" را هم بازی می کنید. "نسل سوخته" ملاقلی پور را هم. هنوز سی سالتان نشده. چشم تان خسته شد. کمی صبر کنید. شما ده سال است بازیگر شده اید. بازیگر که چشمش زود خسته نمی شود.

"نیمه پنهان" دومین همکاری تان با تهمینه میلانی است . در این فیلم سرمایه گذاری هم می کنید . "هزاران زن مثل من" و "واکنش پنجم" و بعد "دیوانه از قفس پرید" شما را کم کم در نقش یک زن زجر کشیده جا می اندازد و به خاطر این دو فیلم آخر سیمرغ فجر را می گیرید.

در جشن تولد سی سالگی تان با دستیاری و تصویر برداری برای عباس کیارستمی کم کم به فکر فیلمسازی می افتید و از همین جا شیب تند بازیگری تان رو به پایین شروع می شود. یک مستند می سازید؛ "داشتن یا نداشتن" . آن لابه لاها  دست به کار ترجمه هم شده اید. کتاب زندگینامه "مارلون براندو" ،  یک مجموعه هایکو و "نزدیکی" حنیف قریشی را هم ترجمه می کنید که چندباری چاپ می شود. حالا شما کلی فیلم بازی کرده اید، کلی جشنواره رفته اید کلی جایزه گرفته اید و تازه کلی برای جشنواره ها داوری کرده اید. اعتماد به نفس تان بالا رفته ، دست خودتان هم نیست.

دیگر دوست دارید کم کاری پیشه  کنید و بیشتر سعی می کنید فیلمسازی یاد بگیرید. بالاخره فیلم بلندتان را در سی و سه سالگی می سازید ؛"یک شب". از فیلم استقبالی نمی شود. منتقدان هم خوششان نمی آید. فیلم به کما می رود و شما دلخور می شوید . شانس هم بهتان روی خوش نشان نمی دهد. "باج خور" و "جعبه موسیقی" را که با فرزاد موتمن کار می کنید خوب از آب در نمی آید. در فیلمسازی هم بدشانسید. فیلم دومتان " چند روز بعد" هم گرچه امیدوارکننده تر است اما اکران نمی شود . بر خلاف فیلم های مخاطب خاصی که ساخته اید، در دهه چهارم عمرتان سختگیری رابه کلی کنار می گذارید. ظاهرا هر پیشنهادی را می پذیرید و می زنید به کار فیلم های بازاری مثل "شام عروسی"و "زن ها فرشته اند". فیلم هایی مثل "چه کسی امیر را کشت" ،"زن دوم" ، "شبانه روز" و حتی "شیرین" کیارستمی هم شما را نجات نمی دهد وامتیازی برایتان محسوب نمی شود. شما جز سال 83 و75 و 72 در تمامی این 20 سال روی پرده بوده اید ولی در این چند ساله اخیر، حسرت یک فیلم درست و درمان را به دل علاقه مندانتان گذاشته اید.

سال 87 کلا بی خیال اعتبارتان می شوید و "دو خواهر" را کار می کنید و "آقای هفت رنگ" را . برای اولین بار با گلزار و عطاران همبازی می شوید و با محمود بهرامی. کنارش هم نمایشگاه عکس برگزار می کنید و  داد بعضی عکاس ها را در می آورید. بالاخره شهرت است دیگر. می شود خیلی کارها با آن کرد. وقتی آن فیلمساز قدیمی پا توی کفش حافظ و سعدی می کند و این یکی بازیگر نمایشگاه عکس و مجسمه می گذارد چرا شما نکنید؟ راستی قبل از اینکه چشم هایتان را باز کنید بگوئید ببینم چه تان شده؟ چه شد که یکهو تصمیم گرفتید همه اعتباری راکه در دهه 70 برای خودتان جمع کرده بودید به باد بدهید؟ واقعا بازیگر گزیده کار دهه 70 و اوائل 80 کجا رفت؟

شما به عنوان سینماگر و ستاره سینمای ایران روی فرش قرمز کن هم قدم زده اید و داور افتخاری این معتبرترین جشنواره جهان بوده اید. اما آیا وقتی جلوی دوربین عکاس ها روی ردکارپت ژست می گرفتید، یادتان مانده بود که بازیگر سارا و پری و دو زن و برج مینو هستید؟ یا نه، توی ذهنتان داشتید دیالوگ های "دو خواهر" را مرور می کردید و برای مبلغ قرارداد "آقای هفت رنگ" نقشه می کشیدید؟

چشم هایتان رابازنکنید. اگر باز کنید دیگر نیکی کریمی نیستید ها؟ پس باز نکنید. اول جواب این سوال ها را بدهید، بعد. کسی جز شما نمی داند چرا بعد از 20 سال بازیگری چهلمین فیلمتان باید بشود "آقای هفت رنگ"؟ راستی چند روزی هم از تولد سی و هشت سالگی تان گذشته. تولدتان مبارک. حالا امید هوادارانتان به "محاکمه در خیابان" کیمیایی است. فکر می کنید اتفاق تازه ای بیفتد؟ ای بابا چرا چشم هایتان را باز کردید؟ پس من حالا جواب سوال هایم را از کی بگیرم؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 9:21  توسط محمد تاجیک  | 

عکس:فرانک آرتا          

صنعت سینما :وقتي سير کارتان را دنبال مي‌کنم، مي‌بينم مسير صعودي را طي کرده‌ايد. حالا هم رسيده‌ايم به بي‌پولي که بازي خوبي از شما ديديم. براي اين کار مثل هرکار ديگر قطعاً همه‌چيز با انتخاب شروع مي‌شود. دلايل انتخاب‌تان براي بازي در بي‌پولي چه بود؟

وقتي شنيدم حميد نعمت‌الله فيلم مي‌سازد خيلي خوشحال شدم و در واقع مي‌توانم بگويم که دليل انتخاب من به خود ايشان برمي‌گردد.

يعني کارگردان برايتان مهم بود، بدون اين‌که حتي فيلمنامه را خوانده باشيد؟

بله، البته بعد از خواندن فيلمنامه کمي دلسرد شدم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 9:13  توسط محمد تاجیک  | 

پس از گذشت پنج ماه از انتخابات ریاست جمهوری دهم، حرف و حدیث ها در مورد تاثیرات حوادث پس از آن بر جامعه و خانواده ها ادامه دارد.

خبر آنلاین -الناز محمدی: حوادثی که هرچند به زعم بسیاری از مسئولان و جامعه شناسان تاثیراتی بر فضای جامعه ایرانی گذاشت که سال های زیادی باید نشست و ابعاد آن را بررسی کرد. بعد از تمام هشدارهایی که نمایندگان مجلس و برخی مسئولان درباره گسترش فضای بی اعتمادی در جامعه در ماه های اخیر داده اند، این رئیس سازمان ملی جوانان استان تهران است که با اعلام افزایش آمار 21 درصدی افزایش طلاق در 6 ماه اول امسال، از تاثیرگذاری حوادث پس از انتخابات در این افزایش آمار گله کرده است. زنگنه در این مورد گفته است: « طلاق در شش ماهه اول سال رشد بی‌سابقه و افزایش 21 درصدی داشته و میزان ازدواج نیز 5/3 درصد کاهش داشته است که در این آمار دلایلی مانند حوادث پس از انتخابات وجود دارد که باید توسط متخصصان ذی‌ربط با کنکاش مد نظر قرار گرفته شود.» او در حالی از این آمار ابارز نگرانی می کند که معتقد است از سال 84شاهد افزایش نرخ ازدواج در تهران بودیم و درصد حجم طلاق‌ها نیز کاهش داشته است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 8:41  توسط محمد تاجیک  | 

الیزا ذوالقدر: آمارها نشان می‌دهد سرانه مصرف شیر ایرانیان 91 کیلوگرم در سال است، و این یعنی این که ایرانی‌ها کمتر از یک سوم اروپایی‌ها با سرانه مصرف 300 کیلوگرم، شیر مصرف می‌کنند.

این کمبود مصرف باعث شده ‪۹۰‬درصد از مردم کشور با کمبود کلسیم مواجه باشند و بر اساس برخی آمارها سن پوکی استخوان در ایران نزدیک به 25 سال کمتر از نرم جهانی باشد.
این آمارها زمانی بیشتر تأسف‌آور می‌شود که دکتر محمود نجفی رئیس هیأت‌مدیره مجتمع تشکل‌های صنایع غذایی و مدیرعامل شرکت صنایع شیر ایران از کاهش 20درصدی مصرف لبنیات در سال جاری خبر می‌دهد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 8:35  توسط محمد تاجیک  | 

الیزا ذوالقدر: آمارها نشان می‌دهد سرانه مصرف شیر ایرانیان 91 کیلوگرم در سال است، و این یعنی این که ایرانی‌ها کمتر از یک سوم اروپایی‌ها با سرانه مصرف 300 کیلوگرم، شیر مصرف می‌کنند.

این کمبود مصرف باعث شده ‪۹۰‬درصد از مردم کشور با کمبود کلسیم مواجه باشند و بر اساس برخی آمارها سن پوکی استخوان در ایران نزدیک به 25 سال کمتر از نرم جهانی باشد.
این آمارها زمانی بیشتر تأسف‌آور می‌شود که دکتر محمود نجفی رئیس هیأت‌مدیره مجتمع تشکل‌های صنایع غذایی و مدیرعامل شرکت صنایع شیر ایران از کاهش 20درصدی مصرف لبنیات در سال جاری خبر می‌دهد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 8:35  توسط محمد تاجیک  | 

زهرا نعیمی

اینجا بام تهران است.اما اشتباه نکنید این بام همانی نیست که به توچال می رسد و نزدیک اوین است .این بام را شاید تهرانی های شرق تهران هم ندانند دقیقا کجاست؟ جایی در بلندترین نقطه شهرک شهید محلاتی و بالای پارک محلاتی که منظره اش دقیقا شبیه همان بام تهران آشنای خودمان است.کل شهر را از این جا می توان دید .تا چشم کار می کند چراغ خانه ها و خیابان ها و چراغ های به خط و منظمی که متعلق به اتوبان هاست و در دورترین نقطه غربی تنها برج میلاد است که دیده می شود .انگار تهران آنجا تمام می شود وبقیه اش شهری است دور که کیلومترها با ما فاصله دارد . با خودم فکر می کنم  با این اوصاف مردم اینجا با آن سر شهر که من هم از آنجا آمده ام چقدر فاصله دارند و چقدر از هم دورند.
خوب این گزارش جغرافیای تهران نیست.شرحی از لوکیشن فیلم جدیدی است که منیژه حکمت تهیه کننده اش است ."چیزهایی هست که نمی دانیم " عنوان اولین فیلم بلند سینمایی فردین صاحب زمانی است که به همراه گروهش در این بام تهران در حال فیلمبرداری است.
هوا خیلی بیشتر از آنچه تصور می کردم سرد است و وقتی همه اعضای گروه را می بینم که با کاپشن های گرم و لباس های زیاد آنجا حضور دارند ، دلم برای خودم می سوزد که  فکر کردم اگر در مهرماه پالتو بپوشم مسخره است. به هرحال گویا از سرما به خود لرزیدن خیلی عادی است چون بعد از چند دقیقه یک پتو سربازی بزرگ برایم می آورند که آنقدر سنگین است که زیر آن خم می شوم .اما این پتو در این سرما بدجوری کار می کند .
علی مصفا و همسرش لیلا حاتمی کنار آتش کوچکی نشسته اند و حرف می زنند .هومن بهمنش با انبوهی از لباس پشت دوربین روی ریل نشسته و عقب جلو می رود و هر از گاهی تخمه ای می شکند. فعلا تمرین است." لیلا به علی مصفا می گوید : گذاشتمش پیش یکی از فامیلامون.دلم خیلی براش تنگ شده ...بعد ازکمی مکث  - اون پایین چه خبره؟  و مصفا جواب می دهد : یه راهیه که به پایین می ره . و بعد دوتایی به سمت پایین می روند . "
اما این راهی که به پایین می رود دقیقا لبه یک بلندی است که عرض خیلی کمی دارد و هر بار که لیلا  روی این لبه راه می رود من به جای او می ترسم و فکر می کنم احتمالا او مثل من ترس از ارتفاع ندارد. اما سرما لیلا را کلافه کرده . هر از گاهی می گوید: "بگیریم دیگه .تورو خدا زود باشین. کار من تموم شد؟ وای چقدر سرده ." و در فاصله بین تمرین ها با اینکه شاید کمتر از سی ثانیه طول می کشد ، فوری یک نفر پتو بدست و آماده،  پتو را روی دوش لیلا می اندازد.البته ماشین ها هم هستند؛ تنها جایی که می شود برای فرار از سرما به آنجا پناه برد. سرما واقعا در مغز استخوان نفوذ می کند.هرچه نباشد روی کوه هستیم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 9:0  توسط محمد تاجیک  | 

جلسه علنی روز چهارشنبه مجلس حاشیه هایی داشت که برخی از این حاشیه ها در زیر آمده است.

به گزارش مهر جلسه علنی روز چهارشنبه با 50 دقیقه تاخیر آغاز شد که لاریجانی رئیس مجلس علت تاخیر در آغاز جلسه را ارائه گزارشی از سوی غلامرضا مصباحی مقدم رئیس کمیسیون ویژه درباره جلسه این کمیسیون با رئیس جمهور بیان کرد.

- علاوه بر این محمد دهقان نماینده چناران نیز پیش ازآغاز جلسه علنی امروز گزارشی درباره سفرلاریجانی به عراق ارائه کرد.

- بعد از آغاز جلسه علنی امروز مجلس نیز صحن علنی با نصاب شکننده مواجه بود تعداد نمایندگان حاضر در صحن مجلس بین 193 و 197 در نوسان بود و در بخش هایی از جلسه علنی امروز مجلس فاقد حد نصاب 194 نماینده بود.

- لاریجانی رئیس مجلس شورای اسلامی چند بار نسبت به کم بودن تعداد نمایندگان و لب مرز بودن نمایندگان تذکر داد و درنهایت درخواست کرد درهای مجلس را ببندند تا نمایندگان از صحن خارج نشوند.

- در جلسه علنی امروز مجلس طرح اصلاح قانون خدمت نیمه وقت بانوان مطرح شد و نادر قاضی پور نماینده ارومیه در مخالت با این طرح خطاب به لاریجانی گفت: آقای رئیس شما به من گفته بودید زن ذلیل اما خودتان بیشتر از همه زن ذلیل هستید و چون زن ذلیل نیستم مخالف طرح حرف می زنم. لاریجانی در واکنش به این تذکر برای لحظاتی می خندید.

قاضی پور همچنین در بیان علت مخالفت خود با این طرح گفت: اگر طرح تصویب شود دیگر کسی زن متاهل استخدام نمی کند و با استخدام زنان مجرد مشکلات اخلاقی بوجود می آید!

- نیره اخوان بیطرف نماینده اصفهان در تذکری آیین نامه ای نسبت به سخنان قاضی پور با استناد به ماده 77 آیین نامه داخلی مجلس تذکر داد و یادآور شد: این طرح مربوط به کل زنان نیست بلکه فقط زنانی که فرزند معلول دارند مشمول آن می شوند.

- زمانی سخنگوی کمیسیون اجتماعی نیز هنگام اعلام نظر کمیسیون گفت: قاضی پور قصد داشت زن ذلیل نبودن خود را بیان کند اما سخنانی که به کار برد دلیل نمی شود.

- در زمان بررسی طرح شورای عالی استان ها سخنگوی کمیسیون شوراها برای اعلام نظر غایب بود و لاریجانی از رئیس این کمیسیون خواست در جایگاه حاضر شود اما بعد از چند بار درخواست لاریجانی، حسینیان، رئیس کمیسیون شوراها در جایگاه حاضر نشد و ابطحی عضو این کمیسیون نظر کمیسیون را بیان کرد.

- محمدرضا میرتاج الدینی نماینده سابق تبریز در مجلس درجلسه علنی امروز مجلس برای نخستین بار به عنوان معاون پارلمانی رئیس جمهور حاضر شد و در جایگاه مسئولان دولتی نشست.
نظرات کاربران
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 21:43  توسط محمد تاجیک  | 

سید رضا صائمی :چند روز پيش با يكي از بازيگران قديمي سينما قرار مصاحبه داشتم . بازيگري كه پس از سالها دوري از وطن اكنون ۸-۹ سالي است كه به وطن بازگشته است. چندبار قرارمان به دليل سفر آقای س.ر به تاخير افتاده بود تا اينكه بالاخره در دفتر روزنامه با او قرار گذاشتم . جالب اينكه او پيش از مصاحبه شرط كرده بود در صورتي حاضر به گفتگو است كه عكس او در صفحه اول روزنامه چاپ شود با اينكه من مسوليت تضمين اين شرط را نداشتم اما شرطش را پذيرفتم و دبير سرويس را قانع كردم به خاطر احترام به او اين شرط را بپذيرد اما اين بازيگر نام آشنا بعد از اينكه به ساختمان روزنامه آمد حاضر به گفتگو نشد يكي به اين دليل كه چرا مدير مسئول و اعضاي تحريريه به استقبال او نيامدند و احيانا چرا از او عكس و امضاء نگرفتند!  دوم اينكه عكس او نه در آيكون بالاي روزنامه (كه منظور من بود ) كه به عنوان عكس بزرگ و اصلي كه كل صفحه اول را پوشش دهد بايد چاپ شود و هر اتفاق مهمي كه در كشور بيفتد عكس و مصاحبه او بايد خبر اول باشد ضمن اينكه نوع عكس و زاويه دوربين را هم او بايد تعيين كند . او بارها و بارها اشاره كرد كه از بزرگان عرصه بازيگری و درخشانترين ستاره سينماي ايران است كه مصاحبه اش بايد براي او افه داشته باشد ! آقای س. ر  همه بازيگران جوان و نسل جديد ازجمله  بهرام رادان را به بي هنري و بچه سوسول بودن متهم كرد و حتي  پرويز پرستويي را مورد نقد جدي قرار داد كه چرا در يك سريال تلویزیونی نقش يك انباردار را بازي كرده است ( زير تيغ) او با ادبياتي خشن و تحقيرآميز همه را مورد خطاب قرار مي داد و گويا جز خود كسي را به عنوان بازيگر و هنرمند نمي شناخت. در نهايت نيز بدون اينكه مصاحبه كند با برافروختگي روزنامه را ترك كردو من بار ديگر به اين نتيجه رسيدم كه بزرگي بازيگراني چون عزت الله انتظامي و پرويز پرستويي و ديگران صرفا به توانايي آنها در بازيگري نيست و به منش اخلاقي و فروتني و تواضع آن ها وابسته است و رمز ماندگاري آنها در تاريخ سينما و حافظه تاريخي مردم نيز  به همين اخلاق حرفه اي و انساني آنها برمي گردد. در بي هنري آقای  س.ر همين بس كه او ادعاي هنرمندي دارد اما همه را به بي هنري متهم مي كند . مگر غیر از این است که مردم داری و بنده نوازی والاترین هنر است که به قول حافظ شیرازی  بکوش خواجه و از عشق بي نصيب مباش که بنده را نخرد کس به عيب بي هنري !

 http://ssaemi.blogfa.com/post-135.aspx

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 15:50  توسط محمد تاجیک  | 

 

 

 مجموعه‌ي شعر «تا آخر دنيا برايت مي‌نويسم» سروده‌ي عليرضا بهرامي عصر روز گذشته (دوشنبه، 25 آبان‌ماه)‌ در كانون ادبيات ايران نقد و بررسي شد.

به گزارش خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، لادن نيكنام و علي عبداللهي نخستين مجموعه‌ي شعر منتشرشده‌ي بهرامي شامل غزل و چند دوبيتي را نقد كردند.

لادن نيكنام - شاعر و منتقد ادبي - با بيان اين‌كه متخصص نقد غزل نيست، سخنش را آغاز كرد و گفت: در مجموعه‌ي شعر «تا آخر دنيا برايت مي‌نويسم» برخي از پتانسيل‌هاي بالقوه ديده مي‌شود كه البته به فعليت تام نرسيده است.

او مهم‌ترين دغدغه‌ي شاعر اين مجموعه را دغدغه‌هاي هستي‌شناختي دانست و افزود: البته شاعر محيطي را انتخاب كرده است كه چندان بزرگ نيست و ما در اين مجموعه يك انسان جهان‌وطني و يا يك متن جهان‌شمول را نمي‌بينيم؛ آدمي را مي‌بينيم كه متنش را در يك جغرافياي معين تعريف كرده؛ اما در همين جغرافياي معين، به چالش‌ها و سختي‌هايي رسيده است.

نيكنام متذكر شد: لحظه‌هايي در شعرها ديده مي‌شود كه مخاطب با نوعي هيچ‌انگاري مواجه مي‌شود. انگار شاعر آن‌قدر خودش را در مقابل ديگري تنها احساس مي‌كند كه به فرجامي نمي‌انجامد و به نوعي هيچ‌انگاري مي‌رسد.

اين داستان‌نويس افزود: شاعر در مجموعه‌ي «تا آخر دنيا برايت مي‌نويسم» با نوعي جسارت قابل تحسين به سراغ غزل رفته كه فرمي آشناست و همين كارش را دشوارتر مي‌كند و به نوعي با انتخاب قالب غزل، خود را در معرض يك قضاوت تاريخي قرار مي‌دهد؛ درواقع، ناخودآگاه جمعي در قضاوت به ياد حافظ مي‌افتد و براي همين است كه نمي‌تواند راضي برگردد.

به اعتقاد نيكنام، در اين مجموعه از سويي ديده مي‌شود كه در برخي از غزل‌ها، رگه‌هاي تفكر امروزي ديده مي‌شود؛ اما عناصر مدرن كم‌تر حضور دارند.

اين منتقد كمبود تصاوير در نخستين مجموعه‌ي شعر عليرضا بهرامي را به‌عنوان يكي از چالش‌هاي اين مجموعه دانست و در ادامه از كلي‌گويي، نپرداختن به جزييات و يكنواخت‌ بودن لحن و بيان غزل‌ها به‌عنوان ديگر چالش‌هاي اين مجموعه ياد كرد و گفت: شاعر با انتخاب قالب غزل، راه را بر حضور برخي كلمات بسته و طبيعي است كه نتواند به راحتي از كلمه‌هايي مثل سيگار، كاپوچينو، حلقه‌ي ازدواج، مانيتور و امثال آن استفاده كند. البته معتقد نيستم كه غزل محكوم به اجبارهايي است كه قالبش تعريف مي‌كند؛ اما پرداختن به اين مسائل در غزل دشوار است.

نيكنام سپس با استناد به غزل «تا آخر دنيا برايت مي‌نويسم»، سخنش را دنبال كرد و از اين شعر به عنوان گواهي براي ادعاهايش ياد و تصريح كرد: در اين مجموعه، شعرها قابل پيش‌بيني مي‌شود و جايي را براي شگفتي مخاطب باقي نمي‌گذارد.

او با اشاره به شعر «انتهاي پيام»، از اين غزل به عنوان يكي از درخشان‌ترين شعرهاي مجموعه‌ي «تا آخر دنيا برايت مي‌نويسم» ياد كرد و اين را ناشي از به‌هم پيوستگي زبان، تصاوير و مفاهيم دانست.

نيكنام در پايان خاطرنشان كرد: جا داشت شاعر مجموعه‌ي «تا آخر دنيا برايت مي‌نويسم» بر روي عنصر روايت در سروده‌هايش كه گاهي به آن پرداخته، تمركز بيش‌تري داشت و اين يكي از آن امكان‌هاي بالقوه‌اي است كه به فعليت نرسيده است؛ اگر درواقع، روايت با شعر هماهنگ‌تر پيش مي‌رفت، زمينه‌هاي مدرن‌تر شدن اين مجموعه فراهم مي‌شد. با اين‌حال، من شجاعت شاعر را در سرودن غزل ستايش مي‌كنم و به اعتقاد من، جسارت بالايي لازم است كه غزل بگوييم؛ زيرا ناخودآگاه در معرض قضاوت و مقايسه با شاعران بزرگ ايران قرار مي‌گيريم.

علي عبداللهي - شاعر و مترجم - نيز با تصريح اين نكته كه در بررسي و مواجهه با غزل ضرورت دارد به تحولات يك قرن اخير غزل نيم‌نگاهي داشته باشيم، تصريح كرد: غزل در يك‌صد سال اخير نه تنها در مفاهيمي كه از آن‌ها سخن گفته، تفاوت‌هاي جدي داشته، بلكه در فرم و اجرا نيز شكل‌هاي ديگري از اين قالب كلاسيك در دوران معاصر تجربه شده است. در زمينه‌ي مفاهيم، غزل با موضوعات اجتماعي جدي روبه‌رو شده و در حوزه‌ي فرم هم شكل‌هاي روايي، ساختاري و تخيل عمودي را تجربه كرده است. امروز ما وقتي شعرهاي سيمين بهبهاني را مي‌خوانيم، ديگر تصور نداريم كه غزل مي‌شنويم و اين ناشي از تأثير نيما بر جريان‌هاي شعري ما و البته غزل است.

او در ادامه يادآور شد: تحول‌هاي صورت‌گرفته در حوزه‌ي غزل، بازي‌هاي زباني، نوآوري در وزن و زبان‌آوري را دربر مي‌گيرد كه در مجموعه‌ي شعر «تا آخر دنيا برايت مي‌نويسم»، ما با برخي وزن‌هاي جديد روبه‌رو مي‌شويم.

اين منتقد همچنين عنوان كرد: اين مجموعه‌ي شعر زبان يك‌دستي دارد؛ به اين معنا كه پرش خاص زباني ندارد. از سوي ديگر، آن‌چه در اين غزل‌ها احساس مي‌شود، غياب زندگي است. در شعرهاي بهرامي ما با نوستالژي روبه‌رو هستيم و سروده‌هاي اين شاعر هم متأثر از ادبيات معاصر فارسي، نوستالژيك است كه در اين بيان نوستالژيك، شاعر از رهگذر مفاهيم، مقصودش را بيان مي‌كند و تصاوير كم‌تري ارائه مي‌دهد و هرچقدر كه به مفاهيم اهميت داده شود، خودبه‌خود به فرم بي‌اعتنايي شده است.

عبداللهي گفت: اعتقاد ندارم كه دوره‌ي غزل به سر آمده است؛ بلكه معتقدم نوع نگاه و استفاده‌ي شاعر از غزل اهميت دارد؛ كما اين‌كه امروز هنوز مي‌توان از غزل‌هاي حسين منزوي، محمدعلي بهمني و سيمين بهبهاني لذت برد و اين‌ها گواهي است بر اين‌كه غزل مي‌تواند نوآوري زباني داشته باشد و به زندگي معاصر بپردازد.

اين شاعر مضامين كتاب «تا آخر دنيا برايت مي‌نويسم» را آخرالزماني دانست و گفت: نگاه آخرالزماني از رويكرد مذهبي به جهان ريشه مي‌گيرد و شايد به مذهب خاصي معطوف نباشد؛ اما نوع نگاه مذهبي است.

او در ادامه با اشاره به نوعي هم‌نوايي و پاسداشت برخي شاعران در شعرهاي اين مجموعه، افزود: برخي از غزل‌ها به دليل الهام ‌گرفتن از زبان زندگي زيبا هستند. اين مجموعه همچنين در عرصه‌ي وزن هم موفق بوده و شاعر از پس وزن‌هاي طولاني و نفس‌گير به‌خوبي برآمده است.

به اعتقاد عبداللهي، مجموعه‌ي «تا آخر دنيا برايت مي‌نويسم» به لحاظ وزني از تنوع هم برخوردار است و اين‌ از ويژگي‌هاي ديگر اين مجموعه است.

او در ادامه خاطرنشان كرد: در مجموعه‌ي شعر بهرامي، بيان‌گري مهم‌تر از نمايان‌گري است و از همين‌روست كه مفاهيم در اين مجموعه پربسامدتر از تصاوير مي‌شوند.

عبداللهي همچنين با بيان اين مطلب كه در فضاي اندوهناك نمي‌توان شاد شعر سرود، گفت: در اين مجموعه بخشي هم به دوبيتي‌هاي شاعر اختصاص دارد و به اعتقاد من، دوبيتي‌ها بيش‌تر از غزل‌ها، ساخت و نگاه شاعر را نشان مي‌دهد.

او در پايان متذكر شد: ما به اشتباه، فكر مي‌كنيم همه‌ي دنيا شعر سپيد مي‌گويند؛ در حالي‌كه اصلا اين‌طور نيست. در دنيا، شاعران بزرگ، شاعراني هستند كه هم در قالب كلاسيك و هم در قالب مدرن شعر مي‌سرايند و اين در ترجمه است كه اغلب، لحن و وزن يك شعر از دست مي‌رود. به هرحال، موسيقي در شعر همچنان مهم است و به اعتقاد من، شاعر مجموعه‌ي «تا آخر دنيا برايت مي‌نويسم» به‌عنوان نخستين مجموعه، كتاب موفقي را عرضه كرده است، اين مجموعه نشان مي‌دهد كه شاعر شعر كلاسيك را خوب مي‌شناسد و آبشخور نگاه شاعر در اين مجموعه، نگاهي رمانتيك است كه اگر با طنز و طعنه همراه مي‌بود، كم‌تر دچار انفعال مي‌شد.

عليرضا بهرامي نيز در اين نشست كه با اجراي مهرنوش قربانعلي همراه بود، در سخنان كوتاهي با يادي از رفتگان عرصه‌ي شعر و غزل، اظهار كرد: شعر اساسا تناقض جالبي است؛ در عين‌ حالي كه شخصي‌ترين مسائل را دربر مي‌گيرد، دوست داريم آن را با ديگران در ميان بگذاريم. اين‌كه من‌هم دوست داشته باشم در شعر، در كنار لذت‌جويي، حركتي هم داشته باشم، به معناي هدف‌ دانستن آن نيست؛ بلكه معتقدم شعر ابزاري است تا حس مفيد زيستن يا دست‌كم غيرمفيد نزيستن را در برخي افراد شكل بدهد.

اين شاعر همچنين خاطرنشان كرد: اصلا خوشايند نمي‌دانم كه در اين فضا و اين شهر پر از ترافيك و سرب و دروغ، از طاق مژگان و حوض كاشي سخن بگويم. برايم مهم است كه روايت شعرهايم از دل زندگي در اين شهر بيرون بيايد؛ حال اگر علاوه بر بيان، تصوير هم چاشني آن باشد كه چه بهتر!

شاعر «تا آخر دنيا برايت مي‌نويسم» در ادامه گفت: در اين مجموعه يك احتياط را لاجرم بر خودم فرض كردم؛ خيلي از دوستان ما بودند كه اتفاقا از مانيتور، سيگار و حلقه‌ي ازدواج و اين نوع كلمات در شعرشان به شكلي افراطي استفاده ‌كردند يا فضاهايي بسيار متوحش را رقم ‌زدند؛ اما ديديم كه از گردونه‌ي غزل خارج شدند. از سوي ديگر، يكي از اتفاق‌هاي خوب براي غزل معاصر، خروج نسبي آن از چنبره‌ي موسيقي وزن بوده است. قالب كلاسيكي چون غزل بيش از آن‌كه براي قافيه، رديف، كلمات و جايگاه عروضي محدوديتي قائل شود، در نوعي موسيقي افراطي مشهود و برون‌ريز گرفتار آمده بوده كه گروهي از غزل‌سرايان معاصر به چاره‌انديشي آن برآمدند و رواج برخي از وزن‌هاي عروضي از نشانه‌هاي آن است.

بهرامي سپس با اشاره به دو رويكرد افراطي نسبت به نفي و تأييد غزل، گفت: كساني در زبان غزل سعي كردند آن را به بيان محاوره‌ي روزمره‌ي مردم نزديك كنند و اين اتفاق خوبي است كه در غزل معاصر رقم خورده و سبب شده امثال من نيز به سمت اين پنجره‌ي ارتباطي بروند.

انتهاي پيام

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 15:41  توسط محمد تاجیک  | 

           کودکي با کنجکاوي و معصوميت

فرانک آرتا : مختصري درباره سابقه فعاليت‌هاي هنري خود براي آشنايي خوانندگان ايراني بگوييد.

من ليسانس خود را در رشته تئاتر از دانشگاه لبنان دريافت کردم و مقطع فوق‌ليسانس را در لندن گذراندم. از آن زمان به عنوان بازيگر در لبنان کارهاي زيادي انجام داده‌ام و در يک سريال بزرگ تلويزيوني سوري به نام الدَوام که در ماه رمضان از همه کانال‌هاي ماهواره‌اي عربي پخش شد، ايفاي نقش کردم. در حال حاضر خود را براي بازي در يک فيلم لبناني آماده مي‌کنم.

چگونه به پروژه کتاب قانون پيوستيد؟

من تماسي را از يک کارگردان که قبلاً با هم در يک فيلم کار کرده بوديم، دريافت کردم. او به من گفت که يک گروه ايراني در حال تدارک براي فيلمي هستند و از من درخواست کرد که در صورت تمايل ملاقاتي با اين گروه داشته باشم. ضمناً گفت آن‌ها به دنبال يک بازيگر خارجي هستند و من نيز قبول کردم. در مرحله انتخاب بازيگر با مازيار ميري، کارگردان و اعضاي گروه و آقاي پرستويي ملاقات کردم. صحنه‌اي از فيلم را با آقاي پرستويي اجرا کردم و در صحنه انتخاب بازيگر از من درخواست کردند گريه کنم. اين صحنه مورد پسند آقاي پرستويي قرار گرفت و ايفاي نقش مرا پذيرفت. آقاي ميري هم از من خواست که متني فارسي را به زبان فارسي بخوانم و از آن‌جا که زبان عربي و فارسي حروف‌هاي مشابه دارند، به‌خوبي از عهده کار برآمدم. چند روز بعد با من تماس گرفتند و اعلام کردند که اين نقش را به من سپرده‌اند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 9:15  توسط محمد تاجیک  | 

فرهنگ و هنر،آناهيتا قزوينى‌زاده- از آنتونيونى در مصاحبه‌اى پرسيدند: «در دنياى بدون فيلم، به خلق چه چيزى روى مى‌آوريد؟» و او به اختصار پاسخ داد: «به فيلم»
آقاى قبادى عزيز ، نامه سرگشاده شما به عباس کيارستمي، تاريخ هفتم نوامبر 2009 را بر خود دارد. تاريخى که بسيارى از ما از ياد نخواهيم برد. درست همزمان با نامه اعتراض‌آميز شما، در جاى ديگرى از دنيا، ميشائيل‌هانکه به دنبال صحبت‌هايى که در مورد فيلم «پنهان» کرده، چنين گفته است: «فيلمساز محبوب من در اين دوران عباس کيارستمى‌است. او به سادگى‌اى رسيده که به دست آوردن آن بسيار دشوار است.»اين تاريخى به يادماندنى است که در آن شما، کارگردان هموطن عباس کيارستمى‌– که به قول خودتان سال‌ها برايتان نقش پدرى مهربان را داشته است و تعاريف شخصى او از سينما را تنها «محترم» خوانده‌ايد، و به فيلم‌هايش لقب «خاموش، بى‌صدا و بى‌ارتباط با دغدغه‌هاى اجتماعي» را داده‌ايد؛ و از آن سو‌ هانکه، کارگردان اتريشى که همواره تعريف شخصى کيارستمى‌ از سينما را ستايش و دنبال کرده است، در اين آثار «خاموش و بى‌صدا»، سادگى‌اى يافته که به همين راحتى به دست نمى‌آيد. بگذريم ...نمى‌دانم بايد اسم اين را جوابيه گذاشت يا نه. هر چه که هست اين صداى يکى از دوستداران عباس کيارستمى ‌است، که پس از خواندن نامه‌تان فکر کرده لازم است به نوبه خود پاسخى به آن بدهد. چرا که با منشى که از کيارستمى‌در ذهن دارم، بعيد مى‌دانم درصدد پاسخگويى به نامه شما برآيد. اميدوارم برخلاف نامه خودتان، در نوشته‌اى عارى از بى‌حرمتى و لحنى توهين‌آميز و عصباني، بتوانم آنچه را ضرورت مى‌دانم بيان کنم.

1. شب لعنتى
آقاى قبادى عزيز، درست است. همه چيز از آن شب لعنتى شروع شده، اما شما اتفاقات آن شب را به چيزى فراتر از آن، به جهت‌گيرى و طرز فکر و سينماى کيارستمى‌ پيوند زده‌ايد. پس کاش در اين قدم اول، روايتى که از اين «شب لعنتي» ارائه کرده‌ايد، کامل‌تر بود. در نامه‌تان آمده که در مقابل ابراز بى‌علاقگى کيارستمى‌ نسبت به فيلمتان و سخنان تندى که به قول شما رودرروى خودتان گفته، شما تنها تشکر کرده‌ايد؛ بعد هم سخنان گنگى در مورد «جايزه» زده‌ايد، اينکه فکر کرده‌ايد کيارستمى‌ به قصد «دلجويي» سراغتان آمده و به او توضيح داده‌ايد جايزه «ندادن» و نگرفتن نياز به توضيحى ند‌ارد. عجيب است هنرمندى که به قول خودش جايزه‌اش را از نفس گرم تماشاگرانش مى‌گيرد، به فکر «دلجويي» بابت جايزه نگرفتنش بيفتد و از جايزه «ندادن» صحبت کند. اميدوارم دليل عصبانيت شما در آن شب، علاوه بر آنچه گفته‌ايد، شبهه ديگرى نبوده باشد؛ اينکه حق شما ضايع شده،که جايزه نگرفتنتان دليل خاصى داشته، که مثلا، جهت‌گيرى کيارستمى‌ بر آن تاثير گذاشته است. اين حرفى تکرارى است، ولى همه مى‌دانيم که در يک جشنواره معتبر سينمايي، اين جمع‌بندى سلايق و آراى تک‌تک اعضاى گروه داوران است که نتايج را رقم مى‌زند، و ترکيب گروه‌هاى مختلف، نتايج مختلفى به دست مى‌دهند. مسلما گروه داوران يا نظر مساعدى نسبت به فيلمتان نداشته‌اند، و يا حتى اگر آن را فيلم خوبى ارزيابى کرده‌اند، ترجيح داده‌اند آراى خود را به فيلمى ‌که بهتر مى‌دانسته‌اند بدهند. کشف اين حقيقت هم بسيار آسان است، کافى است از هر يک از اعضاى گروه داوران بپرسيد به فيلمتان رأى داده‌اند يا نه؟اميدوارم همان طور که گفته‌ايد حقيقتا جايزه برايتان کم ارزش باشد، و عصبانيت شما، که منجر به انتشار اين نامه سرگشاده شد، از چنين چيزى ناشى نشده باشد. که اگر چنين باشد، شما صورت مسئله را پاک کرده‌ايد، و تنها به بخشى از جريان پرداخته‌ايد که افکار عمومى‌را در چنين دورانى به اشتباه تهييج کند. شما در نامه‌تان، از «تاثيرگذارى عاطفي» که گفته‌ايد به آن معتقديد، در جهت نادرستى سود جسته‌ايد، و اى کاش چنين نمى‌کرديد.

2. منش ديکتاتورها
شما در نامه خود کيارستمى‌ را به ديکتاتور منشى در دنياى هنر و تعيين تکليف براى ديگران متهم کرده‌ايد. اما آقاى قبادي، متاسفانه خودتان در مقام نويسنده اين نامه، از حرف‌هاى کيارستمي، مقصود موردنظر خود را برداشت مى‌کنيد، و در مورد سينما و طرز فکر او حکم کلى و قطعى مى‌دهيد.شما آثار کيارستمى‌ را يکسره «خاموش و بى‌صدا و فارغ از دغدغه‌هاى اجتماعي» خوانده‌ايد، گفته‌ايد او در تمامى‌ اين سال‌ها «با کمترين تاثيرپذيرى از سياست و جامعه» فيلم ساخته است. حقيقتا تعريف شما از سينماى سياسى و اجتماعى چيست؟ آقاى قبادى همان طور که گفته‌ايد جامعه شما را فيلمساز کرده، کيارستمى‌هم از دل همين جامعه فيلمساز شده است. انقلابى‌ترين فيلم‌ها در جامعه‌اى چون ايران – با شرايطى که بر سينمايش حاکم است – فيلم‌هايى هستند که به نحوى صادقانه، آگاهى بخشند و کدام فيلم کيارستمى‌ است که از اين آگاهى بخشى عارى است؟ کدام فيلم کيارستمى ‌است که در جهت بهبود روابط اجتماعى (اميد به زندگي، رفع سوءتفاهم و ...) گامى‌ به پيش نبرده باشد؟ با اين حال شما گفته‌ايد دامنش آلوده به سکوت و محافظه کارى است و مى‌خواهد با اين حرف‌ها خود را از آن پاک کند!سينما هنرى انسانى است و بسيارى از بزرگان سينماى جهان از آن براى ترسيم موقعيت‌هاى به ظاهر ساده و در باطن عميق و پيچيده انسانى بهره برده‌اند. چنين فيلم‌هايى هميشه در دلشان مضامين عميق سياسى و اجتماعى نهفته است. وقتى از کيارستمى ‌حرف مى‌زنيم، داريم از هنرمندى مى‌گوييم که مبانى تصويرى و فکرى فيلم‌هايش سينماى ايران و به اعتقاد بسيارى جهان را متحول کرده – شما خود وامدار همين تحول و نگاه تازه‌ايد. حال اينکه کيارستمى ‌به عنوان يک مولف، در پى تکامل خط سير فکرى‌اش، به ترسيم موقعيت‌هاى انسانى ساده و جهانشمول دست بزند، نمى‌توانيم کارنامه کارى‌اش را آلوده به سکوت بدانيم. اينکه فيلمسازى براى او بيانى شخصى و درونى است که راه به بيان مستقيم مسائل سياسى روز نمى‌برد، تنها با قضاوتى قاطع تعبير به محافظه کارى مى‌شود. شما حکم کرده‌ايد که وجه تعهد اجتماعى براى آثار سينمايى پرارزش است، و بعد در يک تقسيم‌بندى دوسويه، فيلم‌هاى خود را که اين ويژگى «خطير» را دارند، يک سو، و فيلم‌هاى کيارستمى‌ را که از آن محرومند، يک سوى ديگر گذاشته‌ايد.

اما از نظر من اشتباه بزرگ‌تر شما در نگارش اين نامه، تعبير نابجايى است که از مصاحبه کيارستمى‌ با آن رسانه خارجى کرده‌ايد. همان تعبيرى که باعث شده کيارستمى ‌را کنار ديکتاتوران و نويسندگان برخى رسانه‌ها قرار دهيد! شما با سوءتعبير از حرف‌هايى که کيارستمى‌در مورد فيلمسازى در ايران زده، او را در جايگاهى قرار داده‌ايد که نه تنها در مقابل شرايط سياسى سکوت مى‌کند، بلکه حتى مقابل مردم هم قرار مى‌گيرد و پنهانى رأى به مساعدت اوضاع کنونى مى‌دهد! بايد گفت کار دشوارى انجام داده‌ايد، چون خود همان ديکتاتورانى هم که ازشان نام برده‌ايد، نتوانسته بودند اين چنين جملات کيارستمى ‌را مصادره به مطلوب کنند. متاسفانه کسانى که در سراسر اين نامه مقابل آنها ايستاده‌ايد، از اين سوءتعبير و لشکرکشى شما سود خواهند جست.آقاى قبادي، اين که ايران بهشت فيلمسازى است، حرف امروز و ديروز کيارستمى‌ نيست. کيارستمى‌ اين جمله را، با در نظر گرفتن شرايط اقليمى ‌و اقتصادى ايران براى ساخت فيلم‌هاى مستقل، هميشه به زبان آورده است و اصلا اين نظريه کيارستمى ‌است، که به مدت‌ها پيش بازمى‌گردد. ايرانى که او از آن نام مى‌برد وابسته به شرايط سياسى امروز و ديروزش نيست. گفته‌ايد فيلمسازانى که دغدغه سينماى مستقل و انديشمند را دارند، به دليل وضعيت سينماى ايران، نمى‌توانند اينجا فيلم بسازند. گمان نکنم بتوان انکار کرد که سينماى کيارستمى‌در زمره آثار «مستقل و انديشمند» خود درصدر مى‌نشيند، و اينکه او با فيلمسازى در ايران تسليم وضعيت نشده، بالعکس، با آن جنگيده است. همين آثار «خاموش و بى‌صدا» که بخش عمده موفقيت و جهانى شدن سينماى ايران مديون آنهاست، خود تهديدى براى اين وضعيت بوده است.شما از جمله کيارستمى‌ در مورد تصميمتان بر فيلمسازى در خارج از ايران، و اينکه گفته از ايرانى‌هايى که کشور را ترک کرده‌اند پيامد مثبتى نديده، برداشت لحنى طعنه‌آميز کرده‌ايد. آيا اين واقعا طعنه است؟ آيا اين نظر او واقعيت ندارد؟ کدام فيلمساز ايرانى که کشورش را ترک کرده به موفقيت فيلمسازان داخلى دست يافته است؟ آيا فکر نمى‌کنيد کيارستمي، همان «پدر مهربان»، اين حرف را براى آن زده که دوست داشته شما فيلم‌هاى خوبى بسازيد؟ البته باز هم او مانند ديکتاتورها حکم صادر نکرده و گفته «با اين حال من هيچ انتقادى از آنهايى که ايران را ترک مى‌کنند، ندارم.» راستى چرا اين جمله را که همين ميان گفته شده حذف کرده‌ايد؟ کارى که نه در شأن شما، که در شأن همان نويسندگان رسانه‌هاى خاص است که از آنها نام برده‌ايد.

به هر حال اگر نقطه نظر کيارستمى‌ در تحليل شرايط سياسى با شما يکسان نيست، نمى‌توانيد او را در تقسيم بندى سياه و سفيدتان آن ور خط بگذاريد. کيارستمى ‌هر جا از موضع سياسى سخن گفته، هيچگاه مقابل مردم قرار نگرفته، و در همه جاى دنيا او را فيلمسازى مردمى‌ و نه حکومتى مى‌شناسند. در مصاحبه‌اش با آن رسانه خارجى هم از منظر يک فيلمساز حرف زده، و نخواسته موضع سياسى‌اش را ميان بحث آورد. آن وقت شما، آقاى قبادي، با برداشت سياسى از جملات او به قصد محکوم کردنش، در مقام ديکتاتورى قرار گرفته‌ايد که به تهييج مخاطبانش مى‌پردازد. تا جايى که حتى خواب آرام او را، تعبير به آسوده خوابيدن و پشت کردن به تمام درگيرى‌ها و مشکلات مردم کرده‌ايد! شما اقدام به تحريک احساسات مردم کرده‌ايد تا حق را به شما بدهند؛ چه موفق شده‌ايد چه نه، اميدوارم اين حرف‌هايتان نه از عقيده واقعى شما، که از عصبانيت بى‌حد و حصرتان نسبت به همان «شب لعنتي» برآيد. اينکه از هم صدايى خود با مردم مى‌گوييد، قابل احترام است. با اين حال آقاى قبادي، منش ديکتاتورها به مذاق ديکتاتورها خوش مى‌آيد. متاسفانه آنها از نوشتن نامه شما خشنودند.

3. سينما
آقاى قبادي، در نامه‌تان نوشته‌ايد حاضريد سينما را براى مردم کنار بگذاريد. اين که کار راحتى است. کاش مى‌گفتيد حاضريد سينما را، که به قول خودتان دنبال کردن نوع مستقل و انديشمند آن در ايران کار دشوارى است، به خاطر مردم کنار نگذاريد، و در کنار همراهى با آنها، فيلمساز خوبى هم باقى بمانيد. هنرمندان بزرگ، خواه ناخواه در هر شرايطي، بدون کارشان هيچند. در همان مصاحبه‌اى که از آن نقل قول کرده‌ايد، کيارستمى ‌ناگزير از بيان اين است که «ما فيلم مى‌سازيم تا زنده بمانيم.» کيارستمى‌ بايد فيلم بسازد. او در جهان بدون فيلم هم، فيلم خلق خواهد کرد. بيهوده است از او بخواهيم جهان را بدون فيلمسازى‌اش سامان دهد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 8:47  توسط محمد تاجیک  | 

 
تونلی به سمت آرامش

پریسا پناهخواهی
مترو


شاید برای هیچكس به اندازه ساكنین محدوده بزرگراه نواب، میدان جمهوری و میدان توحید افتتاح تونل توحید باارزش نباشد. شاید معطلی بیش از نیم ساعت در ترافیك بزرگراه نواب تا توحید و دیر رسیدن به محل كار بخشی از روزمرگی‌های اهالی این منطقه باشد اما اين نويدي است كه مي‌توان به مردم اين منطقه داد. فقط چند روز دیگر صبر كنید وقتی تونل توحید افتتاح شود شما هم می‌توانید كمی بیشتر بخوابید و البته با آرامش بیشتری سر كار حاضر شوید.شاید تا چند وقت دیگر فراموش كنیم روزهایی را كه پشت چراغ قرمزهای طولانی توحید تا جمهوری عصبی و خسته منتظر می‌ماندیم تا كمی راه باز شود و چند قدمی جلوتر برویم. حتی دلمان برای همهمه و بوق و سر و صدای ماشین‌ها در این محدوده تنگ شود. شاید روزی اصلا یادمان برود كه دغدغه این روزهای‌مان روان شدن ترافیك این منطقه بود. اما حالا آن زير در دل زمين بیش از ۳۴۰۰ نفر در طول شبانه‌روز در این پروژه مشغول كار هستند تا این تونل هر چه سریع‌تر افتتاح شود. نتیجه این همه تلاش، افتتاح سر موقع تونل توحید است. طبق اعلام مهندسان پروژه و زمانبندی‌های انجام شده، تمام مراحل كار طبق برنامه پیش رفته و پروژه هیچ‌گونه تاخیری ندارد.بزرگ‌ترين تونل شهري ايران در شرايطي گشايش مي‌يابد كه با توجه به ترافيك سنگين و نياز شديد بخشي از شهر به اتصال 2بزرگراه چمران و نواب صفوي، پروژه تونل توحيد داراي 2رشته تونل مجاور هم (دو قلو) و هر رشته داراي 3باند رفت و برگشت به طول 2136 متر است.اتصال دو بزرگراه نواب و چمران (از ميدان توحيد تا ميدان جمهوري) تا سال 1377 بلاتكليف بود اما با توجه به حساسيت، ترافيك سنگين و نياز شديد شهر به اتصال اين دو بزرگراه، شهرداري تهران در سال 1377 اقدام به انتخاب مشاور براي مطالعه و بررسي اتصال اين دو بزرگراه كرد، در همين راستا در اواخر سال 1385 پيمانكار انتخاب و در 29 /3 /86 رسما عمليات اجرايي پروژه تونل توحيد شروع شد.احداث این تونل روزانه يك میلیارد تومان هزینه دربرداشت كه با در نظر گرفتن هدر نرفتن وقت افراد به عنوان سرمایه در ترافیك، به‌طور قطع درآمدهای حاصل از آن در طول زمان بیشتر خواهد بود. درواقع باید گفت بزرگ‌ترین خدمت این تونل، كمكی است كه به كاهش اتلاف وقت مردم می‌كند و توقف در ترافیك و پشت چراغ‌های قرمز را كاهش می‌دهد. به هر حال شهرداری تهران با افتتاح به موقع تونل توحید ثابت كرد، می‌توان پروژه‌های بزرگ و پیچیده را در كشور ما هم با مدیریت متمركز در زمانبندی درست و صرف كمترین هزینه احداث كرد. شهرداری برنامه‌های ویژه‌ای را برای مراسم افتتاحیه بزرگ‌ترین تونل شهری پایتخت تدارك دیده است كه در روز عید غدیر خم به اجرا درخواهد آمد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 8:34  توسط محمد تاجیک  | 

بوي باروت، بوي شعر

نسرين ظهيري
تهران امروز


صدا در صدا مي‌پيچد، صداي سايش چكمه‌ها بر موزائيك‌هايي كه نرم و هنرمندانه كنار هم چيده شده‌اند. هنوز هم مي‌شود از پس پنجره‌هاي گنديده مدولا گفت‌وگوهاي پي‌درپي و خشن سربازان آلماني را شنيد كه بي‌محابا روي شيشه‌هاي رنگي قرمز و سبز راه‌پله خانه معمار لرزاده دست مي‌كشند و بوي باروت توي هواي راهروهاي پيچ‌درپيچ مي‌آيد و مي‌رود تا زيرزمين خانه با پله‌هاي كوتاه و باريك. زيرزميني كه شده بود انبار مهمات قواي متفقين در جنگ دوم جهاني. حتما در اين اتاق‌هاي با كف پنجره‌هاي شاخص سيماني و فضا سربازها رج‌به‌رج كنار هم مي‌نشستند و خاطره وطن را در گوش هم زمزمه مي‌كردند. حالا ديگر اينجا پادگان قواي متفقين نيست. خانه استاد حسين لرزاده است كه به دستور مستقيم شهردار تهران مرمت و بازسازي شده و قرار است به‌عنوان خانه هنرمندان شماره2 افتتاح شود.خانه در نگاه بيروني سه طبقه است به سبك خانه‌هاي مدرن تهراني، آجرهاي قرمز، پنجره‌هاي كشيده و فضاي داخلي مرتفع. از حجم بيروني و همچنين داخل اين خانه نمي‌توان حدس زد كه طراح آن استاد لرزاده همان طراح مسجد سجاد، آرامگاه فردوسي و بخشي از مدرسه شهيد مطهري است. مرحوم لرزاده اين كوچه و خيابان را خيلي دوست داشت. او با همه هم محله‌اي‌ها دوست بود و همه را مي‌شناخت.منزل استاد در پلاك ۴۸۸ به دست تواناي خودش بنا شده است. سبك اين خانه مانند خانه‌هاي پهلوي است. نماي بيرون خانه طوري است كه چشم از ديدن آن خسته نمي‌شود. ديوارهاي صاف و بلند ساختمان با برش‌هاي باريك و برجسته يا پيچي شكل زوايايي پيدا كرده‌اند كه خط ممتد ديد را مي‌شكنند و به ببيننده احساس خستگي و يكنواختي القا نمي‌كنند.
خانه از وقتي آب لوله كشي نبود يك آب انبار داشت كه الان به عنوان زيرزمين استفاده مي‌شود. در پايين ديوارهاي حياط در فواصل منظمي حوض‌هايي به چشم مي‌خورد كه بر ديواره‌هايشان سوراخ‌هايي تعبيه شده است. وقتي آب انبار از آب پر مي‌شد آب آن از اين سوراخ‌ها به داخل حوض‌هاي حياط سرريز مي‌شد و طراوت و زيبايي خاصي به حياط مي‌بخشيد.اين حوض‌ها در حال حاضر گلكاري شده است. اين خانه يك حياط خلوت دارد كه هميشه سايه است. ساخت ساختمان و مكان حياط خلوت طوري است كه در همه ساعات روز سايه ساختمان روي حياط خلوت مي‌افتد و آنجا هميشه مناسب نشستن و استراحت است. از اين حياط خلوت به داخل ساختمان يك ورودي وجود دارد كه زماني كار كولرهاي امروزي را انجام مي‌داد و هوا را خنك مي‌كرد.
يكي از شاگردان استاد مي‌گويد كه بزرگ‌ترين ويژگي معماري استاد سهل و ممتنع بودن آنهاست. هيچ‌يك از آثار استاد شگفتي‌آفرين نيست و هيچ انگشتي از مشاهده آثارش به دندان گزيده نمي‌شود بلكه به آرامي آنچنان با جان آدمي عجين است و به‌دل مي‌نشيند كه اصلا ديده نمي‌شود، اما با مخاطبان بده‌بستان دارد. اين بزرگ‌ترين و معمول‌ترين شيوه كار اوست كه آثارش با انسان صميمي است و نگاهي از سر تحقير يا لطف به آدمي نمي‌كند، آنگونه كه اين روزها اين مساله شيوع پيدا كرده، آثار استاد لرزاده با مخاطب خودماني است بي‌آنكه در اين رهگذر باجي به مخاطب بدهد و عوام‌فريبي كند.حالا در ميان راه‌پله‌هاي روشن خانه استاد لرزاده مي‌شود بده‌بستان معماري را با روح تشنه قوطي‌كبريت‌نشينان پايتخت به‌سادگي از ميان برق چشم‌ها و دهان‌هايي كه بازمانده‌اند، ديد. خانه‌اي كه هر درش به سرايي رهنمونت مي‌كند كه امكان وجودش را حدس نمي‌زني و اتاق‌ها به راه‌پله‌ها و بالكن‌ها به شيوه قصه‌هاي پيچ‌درپيچ هزارويك شب به هم راه پيدا مي‌كنند آن هم به ساده‌ترين راه ممكن. هنوز هم گنجه‌ها و كنسول‌هاي دست‌ساز استاد در گوشه اتاق‌هاي اصلي جا خوش كرده‌اند. شومينه‌ها ميانه ديوار اصلي اتاق‌ها در شكل و شمايلي كه گويي معماران امروزي با شيوه‌هاي پست‌مدرن دست‌به‌كار شده‌اند و شومينه‌ها را روبه‌راه كرده‌اند اما اين تنها تخصص پيشرو استاد لرزاده است كه شومينه و گنجي و كنسول‌ها را به شيوه‌هاي ساده و متناسب با روز ساخته و پرداخته است.ديوارهاي حياط برداشته شده و دورتادور حياط آب‌نماهاي آبي قرار گرفته كه با نورهايي كه با انرژي خورشيدي تامين مي‌شوند.گل‌هاي كاغذي و داوودي دورتادور پنجره‌ها زير آفتاب كمرنگ پاييز نشسته‌اند. بچه‌هاي خيابان خداپرست خيابان بهار كه در اطراف خانه‌شان پارك چنداني وجود ندارد، فرصت را غنيمت شمرده‌اند و در ميان پارك كوچك جلو خانه لرزاده كودكي را خاطره مي‌كنند. مادرها به خانه استاد اشاره مي‌كنند كه قرار است چند روز ديگر به‌عنوان خانه هنرمندان افتتاح شود. حالا در شرايطي كه خانه هنرمندان ايران به دوازدهمين سالگرد خود نزديك مي‌شود، مديرعامل بزرگ‌ترين نهاد صنفي - هنري از افتتاح خانه هنرمندان شماره 2 كه همين خانه استاد لرزاده است، خبر داده . قرار است در اين خانه‌ها از انجمن‌هاي هنري گوناگون مستقر شود.

 http://tehrooz.com/1388/8/27/TehranMagazine/15/Page/6/Index.htm

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 8:29  توسط محمد تاجیک  | 


شهرت براي نويسنده لازم است
نسخه مناسب چاپ ارسال به دوست
شهرت براي نويسنده لازم است

محسن بوالحسني:احمد غلامي داستان‌نويسي تجربي است. خودش اين را مي‌گويد و اين مساله در كارهايش نيز مشهود است. غلامي سه مجموعه داستان منتشر شده با نام‌هاي «تو مي‌گي من اونو كشتم؟»، «فعلا اسم ندارد» و «كفش‌هاي شيطان را نپوش» را در كارنامه خود دارد. غلامي ٤٣ ساله، روزنامه‌نگار و دبير جايزه كتاب سال منتقدان و نويسندگان مطبوعاتي‌ است. مدت‌ها بود كه دوست داشتم گفت‌وگويي (بي‌تعارفات مرسوم) با او داشته باشم. احمد غلامي تا آن اندازه نقدپذير است و خود به سمت نقد بي‌رحمانه مي‌رود كه تعجب‌برانگيز مي‌شود. يعني كه چه؟ اين گفت‌وگو بخشي از گفت‌وگوي من با او است.

يكي از ويژگي‌هايي كه در داستان‌هاي شما وجود دارد ميل به قصه‌نويسي است. اين در حالي است كه ما دوستان داستان‌نويساني داريم كه هدف اصلي‌شان در نوشتن، پرداختن به فرم و تكنيك است. البته شما در داستان‌هايي هم به فرم علاقه نشان داده‌ايد كه به نظر من اين فرم‌ها نتوانسته‌اند خيلي خوب از آب در بيايند. شما فكر مي‌كنيد قصه‌گويي چه اندازه در ادبيات داستاني مهم به نظر مي‌رسد يا اينكه نظر شما غير از اين است؟
مساله قصه‌گويي در كارهاي امروز من شديد‌تر شده است و شايد در كتاب‌هاي گذشته به اين اندازه نبوده است. به قول شما در كارهايي هم دوست داشته‌ام بگويم كه تكنيك و فرم هم برايم مهم بوده است، دلم خواسته تكنيك‌هاي نو بياورم. مثلا دركتاب «تو مي‌گي من اونو كشتم» همه كتاب براساس ديالوگ است و هيچ چيزي غير از ديالوگ نيست. سه داستان است و هر سه داستان هم براساس ديالوگ‌نويسي نوشته شده است. حتي يك واژه توصيفي هم در آن به چشم نمي‌خورد. در آنجا فرم كتاب را ديالوگ شكل مي‌دهد و همين ديالوگ‌نويسي خودش بخشي از فرم مي‌شود. درست مي‌گوييد، من خيلي اهل بازي‌هاي فرمي نيستم. خيلي دلم نمي‌خواهد خودم را در فرم‌هاي خاص تجربه كنم يا چيزهايي را در فرم به دست بياورم. مسلما به گفتن‌هاي تازه و بديع علاقه دارم اما هرگز تلاشي در فرم‌گرايي نداشته‌ام. خيلي از نويسنده‌ها هستند كه آنها را به فرم مي‌شناسند و در داستانشان يك فرم قوي را پي‌ريزي مي‌كنند و پيش مي‌روند اما من نه. من احساس مي‌كنم چيزهايي براي من مهم و حياتي هستند كه مهم‌ترين آنها تاثيرگذاري و حس‌آميزي است. خيلي براي من مهم است كه يك داستان به لحاظ شخصيت‌پردازي، ديالوگ‌نويسي، تصوير‌سازي حسي باشد و بتواند اين تصاوير را منتقل كند. من خيلي دغدغه فضا دارم. معتقد هستم كه اگر در يك داستان فضاي خوبي ترسيم شود و داراي فضا‌سازي خوبي باشد به نوعي شايد بشود همين را راضي‌كننده‌ترين بخش كار براي مخاطب دانست. درست است كه اين عوامل فرم را تشكيل مي‌دهند ولي خود من خيلي دنبال شگردهاي فرمي و در پي مبهوت كردن خواننده با اين شگردها نيستم. من به دنبال اينكه با شگردهاي فرمي بخواهم آنها را مرعوب كنم، نيستم و حوزه كساني كه دنبال مرعوب كردن و شگفت‌زده كردن خوانندگان خود هستند قرار نمي‌گيرم. شايد توانايي‌اش را هم نداشته باشم اما معتقدم هر داستاني فرم خودش را دارد. داستان بدون فرم و ساختار اصلا نمي‌تواند موفق باشد؛ حداقل در بيان آن چيزي كه دنبال گفتنش است. اما مهم‌ترين مساله اين است كه من خيلي در پي اين شگردها و بازي‌هاي فرمي نيستم. برايم مهم است كه اول آدمم را و بعد فضا را پيدا كنم. ديالوگ برايم خيلي مهم است. مهم‌تر از همه اينها من هنوز ذهنيت كلاسيك دارم. چيزهايي مثل انگيزه روايت دارم. برايم مهم است كه دنبال چه هستم و چه مي‌خواهم بگويم. اين براي من اهميت دارد. اگرچه اين ذهنيت، ذهنيت كلاسيكي است و حتي شايد بعضي اوقات به ادبيات متعهد هم نزديك شود. با اينكه اين نوع ادبيات را اصلا دوست ندارم و حتي قبول ندارم.
شما خيلي علاقه داريد به قول گفته خودتان به انتقال لحن و فضا... اما در بسياري موارد من حس مي‌كنم كه همين لحن هم خوب منتقل نمي‌شود. بسياري از شخصيت‌ها قابل باور نيستند و گويي جاي كار بيشتري داشته‌اند و كمي درموردشان سهل‌انگاري شده است. از طرفي من زبان را در كار شما ابزاري مي‌بينم براي انتقال آنچه مي‌خواهيد به مخاطبتان برسانيد... زبان براي شما چه جايگاهي دارد؟
ببينيد حرف شما كاملا درست است و شما داريد اشكالي از من مي‌گيريد كه كاملا درست است. امروز كه كمي سن و سالم بالاتر رفته است احساس مي‌كنم كه الان به مرحله‌اي رسيده‌ام كه حتي اگر بخواهم يك يادداشت كوچك هم بنويسم سعي مي‌كنم با لحني بنويسم كه قابل باور باشد. در گذشته شايد اينگونه نبود. مثلا در همين كتاب «كفش‌هاي شيطان را نپوش» زبان ابزاري شده براي انتقال مفاهيم. بنابراين حرف شما درست است. به همين دليل شايد بعضي صحنه‌ها و آدم‌ها در اين كتاب مثل «پويان» جاي كار بيشتري دارند. شخصيت پويان واقعا شخصيت و كاراكتر تكي است. در داستان‌هاي ديگر وجود ندارد. اما شايد همان دغدغه خوب درآوردن اين شخصيت باعث شده كه به قول شما آنقدرها قابل‌باور نباشد. در صورتي كه براي اين شخصيت مهم‌ترين مساله باورپذيري از سوي خواننده است. خب بخشي از اين مساله شايد مربوط باشد به پروسه تكامل يك نويسنده. اما امروز به مرحله‌اي رسيده‌ام كه اگر يك شخصيت ساده، خيلي ساده را خلق كنم (كه مثل پويان چندبعدي نباشد) براي خودم جذاب‌تر است. حتي يك كاراكتر كاملا معمولي كه بتواند با خواننده ارتباط برقرار كند، روي خواننده تاثير بگذارد و خواننده فكر كند كه اين شخصيت را مي‌شناسد. به گفته شما، من اينقدر نگران انتقال معاني بودم كه فكر مي‌كردم اگر اين شخصيت «پويان» از كار دربيايد همه چيز درست شده است. فكر مي‌كنم شخصيت در مرحله اول بايد دست خواننده را بگيرد. مهم اين است كه خواننده شخصيت را باور كند. خيلي از نويسنده‌هاي بزرگ هم گاهي اوقات نمي‌توانند شخصيت داستانشان را به باور مخاطب برسانند. اين ضعفي است كه در بخشي از داستان‌هاي من وجود دارد اما نكته‌اي كه شما مي‌گوييد نكته قابل تاملي در كتاب من است و بايد جدي‌تر به آن فكر كنم. حتي در داستان اول فكر مي‌كنم نويسنده مي‌خواهد خودش را به رخ خواننده بكشد. اما در داستان دوم اين مساله مقداري فرو مي‌ريزد.
برخي مساله‌ها كه در اين كتاب طرح مي‌شود (مانند موضوع اولين داستان اين مجموعه) بسيار جسورانه است... جاي تعجب دارد براي من وقتي مي‌خوانم و فكر مي‌كنم چگونه به انتشار رسيده است؟
نكته‌اي كه خيلي برايم مهم است اين مساله است كه من وقتي مي‌نويسم اصلا به بعدش فكر نمي‌كنم و خودم را حتي گول مي‌زنم كه مثلا اگر در ايران چاپ نشد خارج از ايران اين كار را مي‌كنم و هر چه دلم مي‌خواهد مي‌نويسم. اما نكته‌اي در مورد همه ما صادق است و آن، اين است كه موجوداتي كه ما خلق مي‌كنيم ناقص‌الخلقه به دنيا مي‌آيند. اينقدر نگراني‌هاي متفاوتي داريم كه اين موجودات ناقص‌الخلقه به وجود مي‌آيند. آدم‌هاي خيلي تجربه‌گرايي نيستيم. خيلي كم خطر مي‌كنيم. چالش نداريم. فراز و فرود نداريم. زندگي ما در يك بستر خانوادگي شكل مي‌گيرد و در همين بستر رشد مي‌كند و دچار بحران‌هاي عجيب و غريب نمي‌شويم. خود همين مساله براي ما يك ضرر محسوب مي‌شود. شرايط اجتماعي ما اجازه نمي‌دهد خيلي راحت باشيم. هر چه دلمان مي‌خواهد بگوييم و بنويسيم و شايد خودمان هم جرات اين برهنه‌سازي را نداريم. از طرفي هم بحث سياسي جامعه است كه خيلي مانع است. در نتيجه مجموعه اينها باعث مي‌شود كتابي كه منتشر مي‌كنيم خودمان را هم راضي نكند. وقتي يك خواننده يك رمان خارجي مي‌خواند در نهايت احساس مي‌كند همه چيز را گرفته است اما اين حس راضي بودن در هيچ كتاب ايراني، حتي در قله‌هاي ايراني نمي‌توانيد پيدا كنيد. مي‌توانيد بگوييد «همسايه‌ها»ي احمد محمود يا... قوي هستند اما نمي‌توانيد حس رضايت كامل خود را از كتاب معترف شويد.
يعني مي‌خواهيد بگوييد نويسنده‌هاي ما با يك خودسانسوري ناخودآگاه با ريشه‌هايي كه شما به بخشي از آنها اشاره كرديد، روبه‌رو هستند؟
حتي بالاتر از يك خودسانسوري. ببينيد وقتي نويسنده ما از متن خود به رضايت كامل نمي‌رسد و اين رضايت هميشه حالت عقيمي دارد در نتيجه نمي‌تواند خواننده را راضي كند. مگر اتفاقات بسيار مشخص ايراني و عرفي جامعه كه نويسنده آنها را نوشته و خواننده هم مي‌خواند. مجموعه عوامل سياسي، اجتماعي و فردي ما باعث مي‌شود ما نتوانيم موجودات كاملي خلق كنيم. خود من فكر مي‌كنم موجودي كه از طرف من خلق مي‌شود موجود كامل و بالغي نيست كه خواننده بتواند با آن صد در صد ارتباط برقرار كند. شما ببينيد مثلا يك نويسنده آمريكاي لاتين اگر قرار بود همان شخصيت «پويان» را خلق كند شما وقتي مي‌خوانديد مي‌گفتيد عالي است، اين شكل نهايي اين شخصيت است. اما همين الان سوالي كه شما تلويحا از من به عنوان يك نويسنده و خواننده حرفه‌اي مي‌پرسيد اين است كه چگونه به اين كار مجوز داده‌اند. اين سوال شما دغدغه اصلي من موقع نوشتن من هم بوده است.
در كارهاي شما عشق هميشه يك جنبه ممنوع و پنهاني دارد. عشقي كه به سمت و سوهاي اروتيك هم كشيده مي‌شود. عشق‌هايي سرشار از روابط مرموز و پنهاني و چندبعدي و... روايت عشق‌هاي پنهاني. چرا پرداختن به اين موضوع براي شما جذابيت دارد؟
بگذار يك اعتراف كوچكي كنم كه شايد جالب باشد. يكي از بازي‌هاي ذهني من مثلا وقتي مي‌خواهم آژانس بگيرم معرفي خودم با هويت ديگري است. اين شايد يك نوع شيطنت است. مثلا منشي آژانس مي‌گويد به نام چه كسي ماشين بفرستم. من يك اسم و فاميل جعلي به او مي‌گويم. البته اگر از محله خودمان نخواهم آژانس بگيرم. از اينكه هويت واقعي خودمان را به او نگويم لذت مي‌برم. از اينكه خودم را كس ديگري معرفي كنم لذت مي‌برم. حتي خيلي وقت‌ها دوست دارم نقابي به صورتم بزنم كه كسي مرا نشناسد و بتوانم از هويت خودم بگريزم. اين بازي براي من جذاب است. فكر مي‌كنم جامعه‌اي كه ما در آن زندگي مي‌كنم جامعه‌اي است كه مرتب در پي كنكاش روابط شخصي شما است و اين آرامش را از شما مي‌گيرد كه رو بازي كنيد چون آن زمان دوست دارند با شما شيطنت كنند. در زندگي شخصي‌ام هم اين روابط را محدود و حتي قطع كرده‌ام. با كسي رابطه ندارم. نه به خانه كسي مي‌روم نه كسي به خانه‌ام مي‌آيد. اهل ميهماني نيستم. نوعي از پنهان‌كاري را دوست دارم و فكر مي‌كنم آن چيزي كه در پنهان كاري اتفاق مي‌افتد خيلي جذاب‌تر است تا آنچه در عيان اتفاق مي‌افتد. نمي‌خواهم بگويم آدم بايد غيرشفاف باشد، نه اما مي‌خواهم بگويم همين كار هم در جامعه ما يك بازي جالب است كه من انجام مي‌دهم و دوست دارم. در وراي همه اينها بايد بگويم من اصلا به عشق افلاطوني اعتقادي ندارم.
سليقه من به عنوان يك مخاطب هميشه خواندن داستان‌هايي است كه مرا دگرگون كند؛ شكلي از آفرينش باشد تا بازآفريني. كتاب شما به خاطر همان مولفه‌هايي كه خودتان هم گفتيد از جمله فضاها و لحن‌ها و زبان نرم و راحت - كه به هر صورت مي‌تواند جز حسن‌هاي كتاب شما باشد - مخاطب را به خواندن دعوت مي‌كند. اما توقع من را برآورده نمي‌كند. من وقتي كتاب شما را مي‌خوانم با تمام‌شدنش تمام مي‌شود. با عرض پوزش به نظر من «كفش‌هاي شيطان را نپوش» مجموعه متوسطي است...
من از شما خواهش مي‌كنم حتما اين جمله «مجموعه متوسطي است» را در گفت‌وگويتان بياوريد. من لذت مي‌برم كه شما اينقدر بي‌پروا و به دور از رابطه‌هاي پر از تعارف و نان قرض دادن با من حرف مي‌زنيد. از شما واقعا متشكرم. همه ما به دنبال همان چيزي هستيم كه شما مي‌گوييد. اصلا من بي‌رحم‌تر از شما خودم را مورد خطاب قرار دادم. من گفتم همه ما موجودات ناقص‌الخلقه‌اي را خلق مي‌كنيم كه نه به ما لذت مي‌دهد و نه به خواننده. من امروز نسبت به اين كتاب با فاصله برخورد مي‌كنم و تنها چيزي كه براي من در كتاب «كفش‌هاي شيطان را نپوش» (كه من هم معتقدم كتاب متوسطي است) باقي مانده همان شخصيت پويان است. افسوس مي‌خورم، اين شخصيت مي‌توانست تراش بيشتري بخورد، كار بيشتري روي اين شخصيت انجام بگيرد تا آن چيزي بشود كه بايد بشود. اگر نويسنده با متن من نزديك نشود مشكل من است. به نظر من نه تنها كتاب «كفش‌هاي شيطان را نپوش» مجموعه متوسطي است، بلكه همه مجموعه‌هاي قبلي من هم مجموعه‌هاي متوسطي هستند و من هيچ ادعايي روي آنها ندارم. اما هنوز به دنبال تجربه كردن و نوشتن كارهاي خوب هستم. من در كل آدم تجربه‌گرايي هستم. خسته نمي‌شوم؛ تا زماني كه كار شاهكاري ننويسم خسته نمي‌شوم.
از كار روزنامه‌نگاريتان براي معرفي داستان‌هايتان چقدر كمك گرفته‌ايد؟
فكر مي‌كنم بخشي از شهرت من به روزنامه‌نگاري‌ام برمي‌گردد نه داستان‌نويسي. شهرت براي نويسنده لازم است. من نسبت به كارهايي كه ارائه داده‌ام مشهورتر هستم. اين اتفاق، اتفاق بدي نيست. يك نويسنده در حد و اندازه من نمي‌توانست اينقدر مطرح شود. اما ژورناليسم اين فاصله را براي من كم كرده است. من نمي‌توانم اين موضوع را كتمان كنم. اين مساله در كشور ما اجتناب‌ناپذير است و من آگاهانه اين كار را كرده‌ام و البته بخش‌هايي از اين مساله هم به من آسيب‌زده است. خب هركدام از ما يك راه را انتخاب مي‌كنيم. كسي مثل «ابوتراب خسروي» مي‌نشيند و مي‌نويسد و با يك كار معروف مي‌شود و كسي مثل من هم ممكن است چندين كتاب بنويسد تا به اسم و رسمي برسد. اما من آنقدر مي‌نويسم تا بهترين كار را خلق كنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 8:24  توسط محمد تاجیک  | 

 

ماهايا پطروسيان
بازيگر سينما




من تنها در «پرده آخر» با خانم خردمند همبازي نبودم. پرده آخر شروع بازيگري هر دو ما در سينما بود. خانم خردمند سال‌ها بود که مشغول به فعاليت در دنياي دوبله بودند و به عنوان دوبلور و گوينده‌اي موفق پا به عرصه بازيگري سينما گذاشتند.
اولين حضور سينمايي ايشان فيلم «پرده آخر» بود که در آن خوب درخشيدند و خوشبختانه من هم اولين تجربه بازيگري سينمايي‌ام فيلم «پرده آخر» بود و من توانستم با اين عزيزان به خصوص خانم خردمند آشنا شوم. اين آشنايي تنها به اين فيلم ختم نشد و خوشبختانه من در چند پروژه سينمايي ديگر با خانم خردمند همبازي شدم در «راز گل شب بو»، «ديدار»، «دختري به نام تندر» و «پيشنهاد 50 ميليوني» که البته در اين فيلم آخر من بازي رو‌در‌رو با ايشان نداشتم ولي با هم در يک پروژه حضور داشتيم. تنها چيزي که من مي‌توانم بگويم اين است که از دست دادن هنرمند توانمندي مثل نيکو خردمند تاسف فراواني براي اهالي سينما و اهالي فن دوبله دارد چرا که خانم خردمند در حيطه گويندگي و بازيگري آثار ماندگاري از خود به جاي گذاشتند.
خانم خردمند از سال‌هاي دور آشناي شنوندگان و مخاطبان سينما بودند و براي آنها که جدي‌تر سينما را دنبال مي‌کردند، شناخته شده بودند ولي فکر مي‌کنم ايشان با توانايي‌ها و استعدادي که از خودشان در اين سال‌ها نشان دادند اين تاسف را براي ما باقي گذاشته‌اند که چرا زودتر وارد حيطه بازيگري نشدند. البته وقتي هم معرفي شدند خيلي موفق عمل کردند.
با وجود اينکه در ميانسالي وارد دنياي سينما شدند ولي خيلي خوب درخشيدند و در اين 20 سالي که مشغول به فعاليت در حيطه بازيگري بودند، تبديل به هنرمند مشهور، محبوب و مردمي شدند. من به همه هنرمندان و مردم عزيز ايران درگذشت اين بازيگر توانمند را تسليت عرض مي‌کنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 8:19  توسط محمد تاجیک  | 

  
 
 
سيامک رحماني

مدتي است خبر ساخته شدن برنامه هايي مشابه نود در تلويزيون شنيده مي شود و در روزهاي گذشته هم جناب آقاي علي دارابي قائم مقام رياست سازمان صدا و سيما طي يادداشتي در روزنامه جام جم اعلام کرده اند نود سياسي به زودي آغاز خواهد شد. پيش از اين هم در اخبار آمده بود مقدمات ساخت نود هنري دارد فراهم مي شود و حتي از فريدون جيراني به عنوان يکي از کانديداهاي اجراي اين برنامه نام برده شده بود. اين اولين بار نيست که چنين خبرهايي را مي شنويم و پيش از اين نيز چند باري مشابه اين مطالب منتشر شده است. اين بار هم به نظرم ماجرا را بايد به حساب ابقاي جناب ضرغامي گذاشت. جناب ضرغامي پس از گرفتن حکم دوباره، بعد از سال ها، حاضر شدند يک کنفرانس مطبوعاتي برگزار کنند و به چند پرسش درباره حوزه عملکردشان پاسخ دهند (با جواب هايي که به شدت جالب و شنيدني بود. بعيد مي دانم کسي ترديد داشته باشد نود با اجراي موفق عادل فردوسي پور، يکي از پرتماشاگرترين برنامه هاي تلويزيون است که آن را بايد محبوب ترين برنامه ثابت سال هاي اخير به حساب آورد. همين هم مي تواند انگيزه يي باشد تا تلويزيوني ها هم به صرافت بيفتند که وقتي به دنبال ساخت برنامه هاي جذاب و پرمخاطب هستند همين برند را مورد استفاده قرار دهند و به رغم اينکه نام اين برنامه خود ارجاعي فوتبالي دارد، بخواهند از آن الگوبرداري کنند. الگوبرداري هم لابد به اسم خلاصه نمي شود و استفاده از اين نام قرار است اين معنا را به ذهن برساند که نودهاي آتي هم به اندازه نود فردوسي پور داغ و تماشايي خواهند بود اما اجازه بدهيد از اين جلوتر نرويم. همان طور که به عرض رساندم، به گمانم اين بيشتر يک هياهو و نوعي خبرسازي عامه پسند است که به راه انداختن اش در اين روزها و هفته ها که ستاره اقبال صدا و سيما افول کرده و تماشاگران از آن رو برگردانده اند، طبيعي به نظر مي رسد. آخر چطور مي توان تصور کرد رسانه يي که کمترين جانب انصاف را در ارائه تحليل ها و خبرهايش رعايت نمي کند و سال هاست در حمايت از يک جريان سياسي خاص بر ديگر نظرات و جريان ها و طيف گسترده يي از چهره هاي مطرح سياسي و اجتماعي کشور چشم مي بندد، ناگهان تغيير مسيري 180 درجه يي بدهد و اجازه طرح نظرات گوناگون را فراهم کند و به نقد مسوولان و مشکلات بپردازد. البته اين را از همان ملاحظاتي که قائم مقام سازمان به عنوان پيش شرط هاي کار مطرح مي کنند، مي توان دريافت؛ جايي که مي گويند نود سياسي بايد اميد آفريني کند و از سياه نمايي پرهيز کند و به گونه يي باشد که از طرف دولت بايکوت نشود و عليه اش پرونده سازي صورت نگيرد و مسوولان جنبه نقدپذيري شان را بالا ببرند و... همه نکاتي که در نظر اول بديهي و منطقي به نظر مي رسد. اما فراموش نمي کنيم نود فوتبال هم هر جا که به نقد جدي پرداخته و به ريشه ها زده، با همين اتهامات مواجه شده که ديگر برايمان آشناست؛ همان فشارهايي که سازمان تربيت بدني تا پيش از اين به برنامه وارد مي کرد چرا که دوربين نود خرابي ها و نقايص را به تصوير مي کشيد و نشان مي داد پشت سروصدا درباره ساخت و سازها و پيشرفت ورزش و پشت آن شلوغ بازي هاي تبليغاتي، چه حقيقتي پنهان است. نمونه اش همين برنامه دوشنبه شب که عادل فردوسي پور واقعيت هاي مسابقه نساجي قائمشهر با داماش گيلان را به نمايش گذاشت که لابد خون در دل متوليان آن مسابقه و فوتبال کشور کرده است. مثل همان بحث جدي که درباره منشور اخلاقي فوتبال راه انداخت تا معلوم شود بي قانوني چگونه باب شده و تا کجا به فوتبال صدمه مي زند و در نهايت آوردن جناب آقاي کوشا مديرعامل باشگاه سايپا پشت خط تلفن و پرسيدن سابقه ورزشي ايشان که معلوم شد پيش از اين در سازمان فرهنگي هنري شهرداري بوده اند و بعد در سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري بوده اند و وقتي عادل از نسبت شان با آقاي رحيم مشايي پرسيد و جواب مثبت بود، همه گره ها باز شد و معلوم شد همه داستان ها از کجا آب مي خورد، يک لحظه تصور کنيد امکان چنين فاش گويي هايي در عالم سياست فراهم باشد.

حالا سياست هم نه، در دايره فرهنگ و هنر. مثلاً تصور کنيد در اين روزها موضوع داغ کدام هاست و گمان کنيد اگر نود هنري داشته باشيم و بخواهد از آن کلي گويي هاي هميشگي بپرهيزد و کمي حرف راست و درست و مردم پسند بزند، چه چيزهايي بايد در آن مطرح شود. تصور کنيد مجري برنامه- که هيچ تصوري درباره اش نمي توان داشت- بخواهد از وزير ارشاد دعوت کند و از محدوديت ها بپرسد و از ممنوعيت ها بپرسد و اينکه تکليف ممنوع الخروج ها چه مي شود و از اينکه چرا استاد شجريان احضار شده اند و اينها. بعد هم بايد با رضا گلزار و ديگر هنرپيشه هاي مطرح سينما درباره دستمزد چند ده ميليوني شان صحبت کرد و پاي تهيه کننده ها را وسط کشيد و وام هاي بي حساب و کتابي که مي گيرند و ارقامي که از بيت المال براي ساخت يک عالمه تله فيلم بي کيفيت پرداخت مي شود و بالا رفتن غيرمنطقي قيمت بازيگران نابازيگر و اينها. شايد هم قرار باشد درباره بازگشت گلشيفته فراهاني به سينماي کشور صحبت شود و او روي خط بيايد و توضيح بدهد چه مي کند يا محمدرضا شريفي نيا را در مقابل يکي از مسوولان وزارت ارشاد قرار بدهند تا روشن شود که با وجود آنچه از رفع مشکلات گفته مي شود بالاخره شريفي نيا ممنوع التصوير هست يا نه. اگر هست چرا و طبق کدام قانون و اساسنامه و اگر نيست آيا مي تواند قرارداد ببندد و بازي کند يا نه. اينها خيلي فانتزي و خيالي است؟ خب يادتان باشد که نود در فوتبال به خاطر مطرح کردن همين غيرممکن هاست که اين همه توجه را برمي انگيزد و اين همه طرفدار و پيامک دارد. اگر نه که در تلويزيون برنامه ورزشي و فوتبالي کم نداريم؛ برنامه ها و مجريان مديحه سرايي که دل مي دهند و قلوه مي گيرند و از مدير ورزشي و رئيس فدراسيون تعريف مي کنند و آب هم در دل کسي تکان نمي خورد. اما دوباره مرور کنيد که نود چطور منشور اخلاقي را با همه تقدسي که برايش تصوير کرده اند به چالش مي کشد و چطور انتقادات را بيان مي کند و چطور به اين محبوبيت رسيده است. اگرچه تکليف برنامه يي مثل نود هنري يا سينمايي را از همان اول روشن مي کنند؛ وقتي مي گويند اين برنامه در هماهنگي کامل با وزارت ارشاد و معاونت سينمايي ساخته خواهد شد، فاتحه اش را همان اول مي خوانند. وقتي از برنامه هاي هماهنگ نشده آبي گرم نمي شود و هيچ کدام جسارت نزديک شدن به واقعيات را ندارند، از هماهنگ شده ها چه انتظاري مي توان داشت. بدبختي هم اين است که استادان مدام در اين توهم اند که براي جذب افکار عمومي ميانبرهايي هست و مي توان رسانه يي داشت که بدون صراحت و بدون جسارت مخاطب را جذب کند اما در حقيقت نمي شود. مثل همان شعار هميشگي که درباره مطبوعات وجود دارد و عده يي از مسوولان همه اش مي نالند که چرا روزنامه هاي ما اينقدر بي رمق اند و چرا حتي بين کشورهاي همسايه و در منطقه برد ندارند و چرا تيراژ نمي گيرند و هميشه رهنمودهايي مي دهند از قبيل اينکه «اعتمادسازي کنيد» و «ذهنيت مثبت در مخاطب ايجاد کنيد» و اين رهنمودهاي خوشمزه، و هر وقت هم روزنامه يي راه مي اندازند که مثلاً موفق و پررونق باشد، خيلي زود تق اش در آمده و مي بينند چطور همه اين شعارها توزرد از آب درمي آيد، وقتي اصل کار مي لنگد.

حالا هم ماجرا همين است. توصيه براي ساختن برنامه هايي با موفقيت و جذابيت نود ساده است. يک بار ديگر نگاهش کنيم؛ همان کارهايي را مي کند که دوست نداريم. همان نقادي بي رحمانه يي که پشت مان از ديدن و شنيدن اش تير مي کشد. همان بي پروايي و استقلال عملي که در قاموس مان نمي گنجد. اين است برنامه نود

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 8:10  توسط محمد تاجیک  | 

 

آسمان‌های مصطفی دشتی امروز - سه‌شنبه 27 آبان- از دیوارهای خانه هنر پایین می‌آیند تا جای آنها را آثار نقاشی، نقاشی‌خط و طراحی شش هنرمند بگیرند.
به‌گزارش واحد اطلاع‌ رسانی و روابط عمومی «خانه هنر»، خانه هنر با سه گالری «ملک»،‌ «الهیه» و «پاسارگاد» از ساعت 16 روز جمعه 29 آبان‌ماه جاری میزبان دو نمایشگاه انفرادی و یک نمایشگاه گروهی خواهد بود.
«آب، ماهی، غزل … خروس» عنوان نمایشگاه محمدهادی فدوی، نقاشی خودآموخته‌ی زاده‌ی اراک است. او که تکنیک‌های مختلف هنر نقاشی را مشق کرده هنرهای اصیل ایرانی را با نگرشی نو ارایه می‌کند. سوخته‌نگاری، نگارگری‌ و کتیبه‌های این هنرمند 50 ساله‌ در گالری «الهیه» خانه هنر عرضه خواهد شد؛ فدوی طراح صحنه و لباس سینما و تلویزیون است. نگارخانه‌های پاسارگاد، باران، صدر، نشر کارنامه، ارشاد اراک و... میزبان کارهای او بوده‌اند.
همزمان گالری «ملک» میزبان آثار نقاشی و نقاشی-‌خط علیرضا کرمی خواهد بود. کرمی معمار است؛ اما بیشتر از آنکه این هنرمند با طرح‌ها و کارهای معمارانه طرف باشد به نقاشی و نقاشی‌-خط مشغول است.
او پنج دهه عمر خود را صرف نقاشی، خوش‌نویسی و نقاشی-‌خط کرده است. آثارش انتزاعی و آبستراک هستند و بعضی انضمامی تبدیل موضوعی ذهنی به تصویری عینی با فضاها و ترکیب‌بندی‌های مختلف و گاه رمانتیک. آبستره خط به تعبیر کرمی غایت و تمامیت نقاشی‌-خط است که بخشی از تابلوهای او را دربر می‌گیرند. تکنیک آثارش مختلط است و عمدتا با آکرلیک و رنگ روغن در ابعاد بزرگ اجرا شده است. حضور و شرکت در بیش از 53 نمایشگاه انفرادی و گروهی در کارنامه حرفه‌یی او ثبت شده است.
گالری «پاسارگاد» هم میزبان نمایشگاه طراحی گروهی از آثار مهرداد ختایی، مهنا شهلا، فرشید شیوا و مهدی راحمی خواهد بود.
این نمایشگاه‌ها تا 10 آذرماه سال جاری در «خانه هنر» واقع در خیابان دکتر شریعتی، تقاطع اتوبان صدر، شماره 1716 دایر هستند.
بخشی از عواید این نمایشگاه‌ها، همچون سایر نمایشگاه‌هایی که در«خانه هنر» برپا می‌شود، به پروژه‌های مبارزه با گرسنگی برنامه جهانی غذا اختصاص پیدا می‌کند. برنامه جهانی غذا سازمان ملل متحد (WFP) حامی فرهنگی این مجموعه است.
انتهای خبر

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 21:50  توسط محمد تاجیک  | 

تنها 16 روز از فوت مرحوم مسعود رسام می‌گذرد ولی از آن روز تاکنون اهالی فرهنگ و ادب و هنر 10 تن دیگر از هنرمندان بنام را از دست داده‌اند.

آبان ماه شگفت‌انگیزی است برای هنر. امید می‌رود تن هنرمندان این مرز و بوم  برای این سرزمین سلامت و پاینده بماند.

10 آبان / مسعود رسام / کارگردان تلویزیون و سینما /   52 سال / سرطان خون

 13 آبان / حسین صبحدل / موذن و تهیه‌کننده رادیو /  78 سال / عفونت ریوی

17 آبان / امیر قویدل / کارگردان سینما / 62 سال / نارسایی کبد و ریه

17 آبان /  محسن آراسته / بازیگر سینما /  70 سال / کهولت سن

18 آبان / مهدی سحابی /  نویسنده، مترجم، نقاش، عکاس، مجسمه ساز /  65 سال / سکته قلبی

21 آبان / جمشید لایق / بازیگر سینما تئاتر و تلویزیون /  78 سال / عارضه قلبی و تنفسی

23 آبان / عباس شباویز / تهیه‌کننده سینما /  80 سال / سرطان

24 آبان /  محمود شاهرخی / شاعر /  82 سال  / انسداد روده  

24 آبان / مصطفی مهدی زاده / خوشنویس /  60 سال / عارضه تنفسی و ایست قلبی

25 آبان / آیت‌الله مرتضی نجومی / مفسر قرآن، خوشنویس و عضو پیوسته فرهنگستان هنر /  81 سال / کبر سن

26 آبان /  نیکو خردمند /  بازیگر سینما و تلویزیون و دوبلور / 72 سال / بیماری قلبی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 21:40  توسط محمد تاجیک  | 

از برادران غبرایی که دوتای آنها در اثر تصادف از میان ما رفته‌اند، تنها مهدی غبرایی مانده که کتاب‌های ارزشمندی را ترجمه می‌کند.

سجاد صاحبان زند: سه برادر خانواده غبرایی؛ مهدی، هادی و فرهاد، سهم‌ مهمی در ادبیات و فرهنگ معاصر داشته‌اند. از این میان فرهاد غبرایی که او را با ترجمه‌هایی همچون «حریم»، «سفر به انتهای شب»، «پاریس جشن بیکران»، «خانواده پاسکال دوراته»، «جزیره» و بسیاری آثار مطرح دیگر می‌شناسیم در سال 1373 بر اثر سانحه تصادف رانندگی در گذشت. هادی غبرایی نیز که ویراستار و مترجی توانا بود در سال 1382 و به دلیلی مشابه از میان ما رفت، مشکلی که سبب درگذشت افرادی دیگر نیز در خانواده غبرایی‌ها بوده است.

در گفت‌وگویی که در ادامه می‌آید با مهدی غبرایی در مورد «این سه برادر» به گفت‌وگو نشسته‌ایم. وی که بیش از 50 عنوان ترجمه چاپ شده دارد، به تازگی ترجمه آثاری همچون «پرستو‌های کابل» و «راه رفتن در اتاق نسخه برداری» را منتشر کرده است. وی همچنین آثاری همچون «این ناقوس مرگ کیست؟» (نوشته همینگوی که پیش از این با عنوان «زنگ‌ها برای که به صدا در می‌آیند» به فارسی منتشر شده)، «ترکم مکن هرگز»، «آوازهای شبانه» و «میلیونر زاغه نشین» را دست چاپ دارد.

تا جایی که می‌دانیم‌ دو نفر از برادران شما هم به کار ترجمه مشغول بودند. ترجمه چطور وارد خانواده شما شد؟
تعداد برادرانم که زیاد‌ترند، اما آنهایی که وارد عرصه قلم شدند، ما سه نفربودیم و چنانچه گفته‌ام، آن دو نفر حیاتشان را در من ادامه می‌دهند. من در مصاحبه‌ای که قرار است تحت عنوان تاریخ شفاهی منتشر شود، به برخی از اینها اشاره کرده‌ام که می‌تواند به نوعی پاسخ شما هم باشد. اما این کتاب به هر حال هنوز منتشر نشده است. ما مادربزرگی داشتیم شبیه مادربزرگ‌های افسانه‌ای قصه‌ها و ننه نقلی متل‌ها. به همین دلیل از همان دوران بچگی با قصه‌ها و ماجراهای گوناگون بزرگ شدیم، از سندباد بحری گرفته تا شعرهای نسیم شمال، حکایت‌های سعدی، هزار و یکشب و قصه‌های بومی و محلی. این قصه‌ها از «ننه‌جان» به ما رسید و همان‌طور که خودش می‌گفت، بعضی‌ها را از شوهرش که پدربزرگ ما باشد شنیده بود.

 نام این پدربزرگ میرزا غلامعلی بود. و چنانچه می‌دانیم‌ در آن روزگار به کسی میرزا می‌گفتند که می‌توانست بنویسد. گویا او میرزای ارفع التجار رودسری بود. پدرم و مادرم قصه‌گویی و ترزبانی را از ننه‌جان او به ارث بردند. تا همین اواخر که مادرم زنده بود، حرف‌هایش را با شعر و حکایت همراه می‌کرد. پدرم سواد کلاسیک نداشت. البته‌ سواد قرآنی داشت و عربی را نسبتاً خوب می‌دانست. به گمانم این‌ها زمینه را برای کار فرهنگی در خانواده ما هموار می‌کرد. علاوه بر این، بسیاری از مجلات آن زمان به خانه ما می‌رسید، از جمله «آسیای جوان»، «ترقی»، «اطلاعات هفتگی»، و بعدها «اطلاعات کودکان» و خیلی بعد «فردوسی» و مجلات دیگر.

یعنی دور و بر ما پر از کتاب و مجله بود. پاورقی‌های روزنامه‌ها را با علاقه می‌خواندیم، پاورقی‌هایی با ترجمه ذبیح‌الله منصوری، محمدعلی شیرازی، منوچهر مطیعی و.‌.‌. در دوران نوجوانی، کم کم به خواندن کتاب‌های پلیسی علاقه‌مند شدم. یکی از دلایلی که سبب علاقه من به این دسته از کتاب‌ها شد این بود که «انتشارات» گوتنبرگ، کتاب را به صورت کیلویی می‌فروخت. من هم از لنگرود نامه می‌نوشتم و مثلاً وقتی کتاب «کنت مونت کریستو» را برایم می‌فرستادند، کسری یک کیلو کتاب را با یک کتاب پلیسی- جنایی پر می‌کردند.

 همزمان با این دوره، کتاب‌های‌ جیبی آمد که شعارش این بود: «کتاب ارزان به قیمت بلیت سینما». بعد «کتاب هفته» آمد که سردبیرش هشترودی بود، بعد احمد شاملو، به‌‌آذین و... همه این‌ها ما را با ادیبات روز آشنا کرد. بعدها در دوره دانشجویی به تهران آمدم و باقی ماجرا.

اما هر سه شما مترجم شدید. چرا؟ مثلاً چرا شاعر یا نویسنده نشدید؟
این سؤال به نظرم جواب درست و سر راستی ندارد.‌.‌.

 یعنی آقا فرهاد روی شما تأثیر گذاشت؟
الان فرهاد در میان ما نیست. اما من سعی می‌کنم آن‌چیزی را که درست می‌دانم بگویم. من میان این سه برادر، بزرگترین بودم. اولین کسی که کتاب جمع آوری کرد، من بودم. اولین کسی که سراغ انگلیسی step by step (قدم به قدم) رفت من بودم. و به همین ترتیب، اولین کسی که لینگافون خرید. یعنی من بر آنها تأثیر گذاشتم.‌.‌.

 یعنی شما تأثیر‌گذار بودی؟
بله. در آشنایی با زبان و در علاقه به مطالعه و گردآوری کتاب، البته. اما بعدها تأثیراتی هم از آنها گرفتم. بعدها هر کدام از آنها فرسنگ‌ها از من جلو افتادند. من یک دوره محاق داشتم که مخصوصاً فرهاد فرصت یافت که حسابی کار کند و جلو بیفتد. او در دانشگاه شیراز (پهلوی سابق) زیست‌شناسی خواند و بعد از یک و نیم سال تغییر رشته داد و زبان و ادبیات انگلیسی خواند و با زبان‌های فرانسوی و ایتالیایی هم آشنا شد. مدتی هم راهنمای جهانگرد‌ها بود و این در بهبود زبانش تأثیر زیادی داشت.

هادی هم علاوه بر زمینه‌های مشترکی که یاد کردم، معلم زبان «سپاهی صلح» داشت و انگلیسی را کمابیش خوب صحبت می‌کرد. او یک بار که با معلمش درباره همینگوی که ما دوستش داشتیم صبحت می‌کرد، نام جیمز جویس را شنیده بود و بعد «اولیس» را تهیه کرد که خواندنش واویلا بود. شاید همه این مسائل سبب شد تا به ادبیات جهان علاقه‌مند شویم و بر همدیگر تأثیر بگذاریم. بعد از دوره محاقی که من و هادی داشتیم، او به عنوان ویراستار جذب نشر دانشگاهی شد.

البته او ترجمه هم کرد که اگر فرصت شد در موردش حرف می‌زنیم. فرهاد در سال 58 بعد از آنکه چندین سال در کشورهای اروپایی به تحصیل مشغول بود، تحصیلاتش را در زمینه سینما نیمه کاره رها کرد، به ایران برگشت و به کار ترجمه مشغول شد. من یکی دو سال پس از فرهاد، یعنی سال 1360 وارد عرصه ترجمه شدم. البته قبل از آن یکی دو سال در وزارتخانه‌ای مشغول بودم، اما در نهایت سراغ عشق قدیمی‌ام رفتم.

گفتید که شما زبان انگلیسی را وارد خانواده کردید. اما به هر حال، همان‌طور که معلم آقا هادی، جویس را به شما معرفی کرد، حتماً شما نیز بر ایشان تأثیر گذاشته‌اید. می‌خواهم کمی در مورد این همکاری‌های متقابل بیشتر حرف بزنید.
شاید لازم باشد که قضیه «کتاب هفته» و کتاب‌های جیبی را بیشتر باز کنم. انتشارات فرانکلین، کتاب‌های جیبی را در ایران رواج داد و شاید بتوان گفت با این کتاب‌ها، بخش مهمی از ادبیات جهان به ایران معرفی شد. «کتاب هفته» هم نقشی مشابه داشت، با این توضیح که به ادبیات محدود نبود. مثلاً وقتی شما این نشریه را باز می‌کردی، تابلویی از «آگوست رنوار» در برابر چشمان شما قرار می‌گرفت. در این کتاب مسائل مختلف فرهنگی و هنری مطرح می‌شد. حتی در صفحات آخر کتاب، آموزش شطرنج هم چاپ می‌شد.

اینها سهم بزرگی در آشنایی ما با فرهنگ جهان داشت. در آن سال‌ها ما فراغتی داشتیم که سبب می‌شد همه این مسائل را به دقت دنبال کنیم. یعنی در سالهای دهه چهل، هنوز تلویزیون رواج چندانی پیدا نکرده بود. رادیو هم برنامه‌های چندانی نداشت. به همین دلیل اوقات فراغت خود را با کتاب‌ها پر می‌کردیم. مثلاً در آن سال‌ها من به دلیل علاقه‌ای که داشتم، شرح احوال مختصر نویسنده‌ها و اسم کتاب‌هایشان را در یک دفتر گرد می‌آوردم. شاید این دفتر را هنوز داشته باشم. این‌ها را از مجلات مختلف، جمع‌آوری می‌کردم.

گزارش‌‌نویسی را البته به شکل ابتدایی و بدون آنکه راهنما و مربی داشته باشم، در همین دوران آغاز کردم. مثلاً اگر به روستایی سفر می‌کردم، ماجرای این سفر را به شکل داستانی می‌نوشتم. این مطالب شاید به طور ناخودآگاه روی ما اثر گذاشت. اما اینکه چرا هیچ‌کدام از ما شعر یا قصه ننوشت، لابد آن استعداد در ما نبود.

 اجازه بدهید از جای دیگری مثال بزنم. نجف دریابندری، صفدر تقی‌زاده و چند نفر در دوره‌ای با هم جلسات قصه‌خوانی داشتندو تقی‌زاده که خود چند مجموعه داستان دارد، تعریف می‌کند که قصه‌هایی که دریابندری می‌خواند، بد نبودند. اما دریابندری قصه‌نویس باقی نماند، شاید به دلیل قدرت قصه‌هایی که ترجمه می‌کرد. این قضیه چقدر در مورد شما مؤثر بود؟
من هم چند داستان کوتاه که شاید بتوان آن‌ها را داستان‌‌های مینی‌مال نامید، در نشریاتی مثل آدینه و کادح چاپ کرده‌ام. چند داستان هم دارم که آفتابی‌شان نکرده‌ام و البته تعدادشان زیاد نیست. هفت، هشت تاست، پس بهتر است که لاف در غریبی نزنیم. اما فرهاد چند قصه داشت که دو- سه‌تایشان در ویژه‌نامه‌ای که «تکاپو» منتشر کرد، چاپ شد. یکی دو قصه‌اش هم کمی قبل‌تر در جاهای دیگر منتشر شده بود‌ و فرهاد همچنین در حال نوشتن رمانی بود که مقداری از آن باقی مانده که قسمتی از آن، در همان ویژه‌نامه «تکاپو» چاپ شد.

اما مرگ نا‌به‌هنگام او اجازه نداد که رمانش را به پایان ببرد. هادی هم مطالبی را در مورد مسائل فلسفی- تئوریک نوشته است. البته بعد از مرگش، ما در میان وسایلش‌ به دنبال مطالبی از او بودیم، اما چیزی نیافتیم. اما برگردیدم به نکته‌ای که شما اشاره کردید. گاهی به شوخی و گاه جدی می‌گویم که وقتی این همه اثر خوب وجود دارد، چرا من باید بنویسم؛ آثاری که برخی از آن‌ها را با همان کوره سوادی که دارم، به فارسی برگردانده‌ام.

از میان آثاری که خودم ترجمه کرده‌ام، هرگز نمی‌توانم به زیبایی «اوتس» بنویسم، به زیبایی ساراماگو نمی‌توانم بنویسم و حتی به اندازه خالد حسینی هم نمی‌توانم بنویسم. پس تا زمانی که اینها هستند، چرا من باید بنویسم؟ اما زمانی که می‌توانم این آثار را بخوانم، از آنها لذت ببرم و دیگران را نیز در این لذت شریک کنم، چرا این‌کار را نکنم. البته تلاش هم کرده‌ام که بنویسم، اما کارم همواره ناتمام مانده است. به قولی، هر‌کس‌‌ یک داستان در زندگی‌اش دارد و من چند بار تلاش کرده‌ام این داستان را بنویسم، اما کارم نیمه تمام مانده است. لابد این استعداد در من نیست.

 یا شاید کارهای دیگر وقت را برای نوشتن تنگ می‌کند.‌.‌.
شاید این هم باشد، اما من زیاد رویش تکیه نمی‌کنم که به دلسوزی به حال خود منجر شود و مثلاً بگویم اگر وقت داشتم، فلان اثر بزرگ را می‌نوشتم. به همین دلیل است که وقتی کتابی را می‌بینم که نثر و محتوای زیبایی دارد و می‌توانم آن‌را به فارسی برگردانم، ‌ترجیح می‌دهم به جای آنکه خودم بنویسم، این کتاب را ترجمه کنم. مگر آنکه به قول شما درد زایمان نوشتن آدم را بگیرد تا در را به روی خودش ببندد و بنویسد. تاکنون این اتفاق در مورد من نیفتاده است.

شما در گفت‌وگویی به این نکته اشاره کرده‌ بودید که ترجمه‌هایتان را به دو برادر بزرگوار نشان می‌دادید. حال که این دو نیستند، آیا خلأیی احساس نمی‌کنید؟ یا اینکه سعی می‌کنید به تنهایی از پس کار برآیید؟
زمانی که فرهاد درگذشت، سن چندانی نداشت. این حادثه تأثیر زیادی روی من گذاشت، به نحوی که به مرز افسردگی رسیدم. همچنان‌که مارکس که در مورد هگل گفته بود (البته در مثل مناقشه نیست)، من بعد از مرگ فرهاد روی سر راه می‌افتم. تلاش کردم تا خودم را سرپا نگه دارم. اما مرگ او با همه تلخی‌اش، از نظر هستی‌شناسی برایم دستاورد‌هایی داشت. از آن به بعد احساس می‌کنم که فرهاد در من هست‌ و شاید این نکته اغراق نباشد که در تصورات و تخیلاتم با فرهاد مکالمه دارم. وقتی هادی هم به فرهاد پیوست، همین حس در مورد او هم مصداق یافت.

دوستان گاهی می‌گویند که خیلی پرکارم. البته خیلی از ترجمه‌هایم هم منتشر نشده. اما اگر پرکار هم تصورم کنید، من یک نفر نیستم، ما سه نفریم. اما برای اینکه جواب روشن‌تری به سؤال شما داده باشم، باید بگویم که نوع کارها فرق می‌کند. برخی از کارها سنگین‌تر است و حتماً باید کسی آن‌ها را ببیند و حک و اصلاح کند، برخی از کارها هم راحت‌تر است و شما حس می‌کنی که مشکلی ندارد. بعضی از ترجمه‌ها را به افراد غیر متخصص نشان داده‌ام، برخی را به.‌.‌.

فردی مثل آقای پورجعفری داده‌اید احتمالاً.‌.‌.
هر وقت خواسته‌ام ویراستاری کارم حرفه‌ای و با وسواس انجام شود، آن ‌را به دوست عزیزم، رضا پورجعفری سپرده‌ام. دقت او بی‌نظیر است و به همین دلیل من کارها را به گردنش گذاشته‌ام. مثلاً در مورد ترجمه «مالده لائوریس بریگه»، «موج‌ها» ایشان بر من منت گذاشتند و پیشنهاد‌هایی کردند که واقعاً در بهبود کتاب مؤثر بود و آنها را یک سر و گردن بالا کشید. زمانی که فرهاد و هادی زنده بودند، من این کمک را از آنها می‌گرفتم. البته من هم گاهی این کار را برای فرهاد می‌کردم. مثلاً کتاب «حریم» را قبل چاپ دیدم و حتی بخشی از آن را مقابله هم کردم.

در مورد کتاب «پاریس، جشن بی‌کران همینگوی» چطور؟ در زمان چاپ دوم (چاپ اول که به سرمایه و سعی خودش چاپ شد)‌ این کتاب، فرهاد در میان ما نبود. همان‌طورکه گفتم، فرهاد فرسنگ‌ها از من جلو افتاده بود و شاید هم حق داشت که ابتدای کار نمی‌توانست به این سادگی‌ها به من اعتماد کند. یعنی با آنکه ما برادر بودیم و من بزرگتر بودم، او عالم ترجمه را فضایی جدا می‌دانست و سخت‌گیری‌های خودش را داشت.

 یادم می‌آید که در اوایل کارش، فقط مقدمه رمان «شکست» امیل زولا را داد من بخوانم، آن‌هم به دلیل عجله‌ای که داشت. خلاصه اینکه او خیلی کم کارهایش را به دیگران نشان می‌داد. اما در مورد کارهایی که من پس از مرگ او ویرایش کردم، در تلاش بودم فرهاد را در خودم ببینم. به همین دلیل به خودم اجازه دادم اگر جاهایی نیاز به اصلاحات ملایم دارد، کمی تغییرشان دهم. به هر حال تجربه من در حال حاضر 15 سال بیشتر از فرهاد است.

اما من از کمک دو برادرم همواره سود می‌جستم. زمانی که اولین کتابم را منتشر کردم، با برادرانم مشورت نکردم. آنها بعد از انتشار کتاب یقه‌ام را گرفتند و گفتند که‌ای کاش قبل از انتشار، کتاب را به ما نشان می‌دادی. اما بعدها هر کاری را فرصت بود، به آنها نشان می‌دادم.

 به عنوان آخرین سؤال، به مسئله تصادف رانندگی در خانواده غبرایی‌ها بپردازیم. دو برادر مترجمتان تصادف کرد‌ه‌اند و انگار این موضوع به آنها محدود نبوده. شما این قضیه را چگونه می‌بینید؟
به تازگی، یعنی کمتر از شش‌ماه قبل، یکی از نوه‌عموزاده‌های من نیز در یک تصادف رانندگی درگذشت. او به تازگی مدرک کارشناسی‌اش را از دانشگاه شیراز گرفته بود. نمی‌دانم چه بگویم. من چندان به تصادف و تقدیر معتقد نیستم. اما به قول دوستی، ما به تصادف زنده‌ایم. با این همه اگر بخواهیم دلیل وقوع تصادف رانندگی را در خانواده پیدا کنیم، باید به معضل تصادفات رانندگی در ایران بپردازیم. ایران یکی از کشورهایی است که آمار تصادفات رانندگی در آن بالاست.

ما دستکم از این لحاظ اول یا دومیم. بخشی از این مشکل به رانندگی ما مربوط می‌شود و بخشی دیگر به جاده‌های ما. یعنی راه‌های استانداردی نداریم و در همین جاده‌ها نیز ترافیکی بیش از حد استاندارد داریم که به مسائل معیشتی و اقتصادی ما بر‌می‌گردد. مثلاً اگر فرهاد می‌توانست زندگی‌اش را از راه ترجمه بگذراند، مجبور نبود که در نمایندگی فوجی در ایران کار کند، به جاده شمال برود و آن تصادف برایش اتفاق بیفتد. البته خود او از این موضوع خوشحال بود، چرا که به شهرهای مختلف سفر می‌کرد و با مردم گوناگون روبه‌رو می‌شد.

 می‌گفت که مردم، درونمایه قصه را در اختیار من می‌گذارند، گفتم که او در حال نوشتن رمانی بود. یا در مورد هادی که در سال 82 تصادف کرد، جاده دو خطه (دو لاینه) بدل به جاده سه خطه شد، بدون هیچ علامت راهنمایی خاصی. اگر این اتفاق در ژاپن می‌افتاد، وزیر مربوطه بلایی سر خودش می‌آورد. دختر عموی من و همسر هادی نیز که همسفرش بودند، در همین تصادف کشته شدند. به قول شاملو، جان آدمیزاد انگار کمتر از مزد گور‌کن است. حالا ما باید ناراحت باشیم یا خوشحال؟ پاسخش با شماست.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 21:38  توسط محمد تاجیک  | 

انسان های بی هدف مجبورند تمام عمر برای انسان های هدفمند کار کنند.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 19:51  توسط محمد تاجیک  | 

 

وكيل مدافع محمدرضا شجريان گفت: اخبار منتشره مبني بر احضار يا بازداشت موكلم كذب است. محمدحسين آقاسي در گفت‌وگو با خبرنگار حقوقي ايسنا، اظهار كرد: در زمان ورود موكلم به كشور در فرودگاه به وي دعوتنامه‌اي داده شد تا در دفتر گذرنامه رياست جمهوري حضور پيدا كند كه دوشنبه هفته گذشته وي در اين دفتر حضور يافت. وي گفت:‌ وقتي موكلم در دفتر گذرنامه‌ حاضر شد با ايشان برخورد مودبانه‌اي شد كه عنوان بازجويي روي آن نمي‌توان گذاشت. آقاسي افزود: موكلم ممنوع‌الخروج نيست و در مورد مسائل كاري نيز از كشور خارج مي‌شود.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 19:4  توسط محمد تاجیک  | 

محمد تاجیک : براساس گزارشی که از فروش روز انه فیلمهای اکران فعلی سینمای ایران منتشر شده ،فیلم آقای هفت رنگ به کار گردانی شهرام شاه حسینی و تهیه کنندگی حسین فرح بخش،کم فروشترین فیلم اکران سینماهای تهران محسوب می شود .
هم اکنون فیلم نیش زنبور به کار گردانی حمید رضا صلاحمند که فیلمی متفاوت درژانر کمدی خوانده شده ،بر صدر جدول فروش فیلمهای اکران سینماها قرار دارد وکتاب قانون،محاکمه در خیابان ودوخواهر دررده های بعدی قرار دارند .
این برای اولین بار است که فیلمی از محصولات پویا فیلم به جای اینکه در صدر پرفروشها قرار داشته باشد درانتهای جدول فروش فیلمها قرار گرفته است .در سالهای اخیر فیلمهایی که آقای فرح بخش تولید کرده همواره از پرفروشترین فیلمهای سال بوده اند .
این فیلم پس از ۲۵ روز نمایش در سینماها تنها ۲۰۰ میلیون تومان فروش کرده است . روز نامه بانی فیلم در گزارشی که از فروش سالنهای این فیلم منتشر کرده که فروش این فیلم آنقدر ضعیف بوده که در هر سالن فروش این فیلم تنها دویست هزار تومان بوده است .

این فیلم کپی آشکاری از فیلم سازش به کار گردانی محمد متوسلانی از محصولات سینمای پیش از انقلاب است . تعدادی از منتقدان وحتی سینما گران ایران در سالهای اخیر به شدت به تولید فیلمهایی که توسط این تهیه کننده سینما ساخته شده انتقاد کرده اند .زنها فرشته اند ،کلاغ پر ،مهمان ،شارلاتان ،کما ،عروس فراری ،رز زرد ،آواز قو و...از جمله فیلمهایی است که در یک دهه اخیر توسط آقای فرح بخش و شرکت او پویا فیلم تولید شده اند که همواره باانتقادات فراوانی مواجه بوده اند .

موسسه پویا فیلم از اوائل دهه هفتاد با تولید فیلمهای اکشن وحادثه ای چون قافله ،نیش ،گروگان ،عقرب ،زخمی که عموما بابازی جمشید هاشم پور ساخته می شد به تولید کننده فیلمهایی بدل گشت که همیشه در گیشه از فروش بسیار خوبی برخوردار می شدند .

با تغییر ذائقه مردم از اوائل دهه هفتادو رویگردانی آنها از فیلمهای اکشن ،فرح بخش وموسسه پویا فیلم به ساخت فیلمهای جوان پسندانه وبا حضور ستاره های جوان تغییر رویه دادند.دوستان ،تکیه بر باد ،شبهای تهران و... از این جمله اند .

به نظر می رسد که فروش فیلم "آقای هفت رنگ "نشان می دهد که تماشاگران همیشگی این نوع از فیلمها نیز از آن خسته شده و ترجیح می دهند به تماشای فیلمهای دیگری بروند .

در آقای هفت رنگ که پیش از این آقای دزد نام داشت ،رضا عطاران ،نیکی کریمی ،افسانه بایگان ،حسن پورشیرازی و... حضور دارند .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 12:22  توسط محمد تاجیک  | 


نسرین وزیری:  او در حاشیه یکی از نشست‌های داخلی جامعه اسلامی مهندسین که دبیرکلی آن را بر عهده دارد، به طرح این موضوع پرداخته بود. اما از آن زمان تاکنون تأسیس این حزب که بعدها نام «پیشرفت و عدالت» به خود گرفت، به دلایل مختلف به تعویق افتاد. انتخابات ریاست جمهوری دهم نخستین بهانه برای عدم شکل‌گیری این حزب جدید بود تا شائبه انتخاباتی بودن به خود نگیرد اما پس از این انتخابات نیز مشکلات مالی مانع از تشکیل آن شد.

روز گذشته غلامحسن امیری قائم‌مقام این حزب نیز از فعال‌تر شدن باهنر در این زمینه خبر داد. این تصمیم اگرچه در ابتدا به شخص باهنر محدود می‌شد و این تصور را ایجاد کرده بود که او به تنهایی به دنبال تأسیس حزبی نوین است اما در هشتمین کنگره جامعه اسلامی مهندسین که هفتم تیر ماه سال گذشته برگزار شد، اکثریت قاطع اعضای این حزب به تشکیل چنین حزب فراگیری رأی دادند. چهار ماه بعد هم کارگروهی از اعضای ارشد جامعه اسلامی مهندسین و تعدادی از چهره‌های فرا‌حزبی تشکیل شد. باهنر ساختار حزب فراگیر خود را در قالب دو لایه 30 نفره و 300 نفره تعریف کرده و قصد داشت لایه 30 نفره این حزب متشکل از شخصیت‌ها و چهره‌های شاخص نظام و لایه 300 نفره براساس توزیع منطقه‌ای و به لحاظ سهمیه‌‌بندی صنفی و جنسیتی از اقشار و اصناف و تخصص‌های مختلف باشد.

این اقدام باهنر برای تشکیل حزبی فراگیرتر از جامعه اسلامی مهندسین، پیش از این با اقدام مهدی کروبی مقایسه شده بود که از مجمع روحانیون مبارز جدا شد تا حزب اعتماد ملی را در قالبی فراتر از یک تشکل روحانی تأسیس کند.

اگرچه شباهت‌هایی همچون همراهی برخی اعضای حزب پیشین در تأسیس حزب جدید در مورد شکل‌گیری احزاب «پیشرفت و عدالت» و «اعتمادملی» وجود دارد اما تفاوت‌هایی هم دیده می‌شود از جمله آنکه کروبی پس از شکست در انتخابات ریاست‌جمهوری نهم حزب جدیدش را بنا نهاد اما شاید باهنر این حزب را برای پیروزی در انتخابات آتی ریاست جمهوری پایه‌گذاری می‌کند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 9:9  توسط محمد تاجیک  | 

خبر-مریم جمشیدی: کشمکش به وجود آمده بین دولت و شهرداری بر سر مدیریت مترو بهانه‌ای شد تا جوانفکر، منتقدان دولت در این باره را به بچه‌هایی بی‌تربیت و بداخلاق تشبیه کند و به‌سرزنش آنان بپردازد و بگوید که این بچه‌ها به جای تشکر از زحمات پدر و مادر ستیزه‌جویی را در پیش می‌گیرند.

مشاور مطبوعاتی احمدی‌نژاد که در سایت شخصی خود نوشته‌اش را منتشر کرده است با لیست کردن تیترهایی که روز گذشته روزنامه‌ها برای گزارش‌هایشان در رابطه با متروی تهران انتخاب کرده بودند، گفت: رئیس‌جمهور به عنوان یک مسئول دلسوز مردم، برای حل مشکل مترو وارد عمل شده است. باید به او دست یاری داد و به سبب اهتمام صادقانه‌اش در انجام این کار بزرگ، او را شایسته تقدیر دانست. هم‌صدا شدن برخی رقبای سیاسی در پرخاشگری به رئیس‌جمهور، هیچ شاخصه‌ای از ادب، نزاکت، اخلاق و منزلت سیاسی را به دست نمی‌دهد.

جوانفکر همچنین تصمیم دولت برای حل مشکل متروی تهران را اقدامی درست دانسته و با تأکید براینکه رئیس دولت دهم با هیچ کس دوئل و جنگ ندارد، خاطرنشان شده: رئیس‌جمهوری به دنبال مباحث انتخاباتی نیست، قصد دارد مشکل مردم را حل کند. وی سپس در بیان ادله خود مبنی بر قانونی بودن تصمیم دولت جهت انتقال مدیریت مترو تصریح کرد: «دولت می‌تواند همانطور که اتوبوس می‌سازد و آن را برای بهره‌برداری در اختیار شهرداری قرار می‌دهد، مترو را نیز بسازد و سپس بهره‌برداری از آن را به مدیریت شهری بسپارد... ما قصد مدیریت مترو را نداریم فقط می‌خواهیم آن را بسازیم».

مشاور مطبوعاتی دولت اما در بخشی دیگر از این نوشته؛ منتقدان را تماماً مخالف دولت و بعضاً تحت نفوذ و انقیاد شهردار تهران عنوان کرد و خاطرنشان شد: صدای واحدی که از بوق‌های تبلیغاتی اصلاح‌طلبان و مدعیان اصولگرایی، به گوش می‌رسد، حامل هیچ پیام خوشایندی برای دلسوزان انقلاب نیست، به‌ویژه هنگامی که این همصدایی، بازتابی از تلاش غیردوستانه تبلیغاتی علیه یک دولت مردمی و سختکوش و رئیس‌جمهور منتخب ملت باشد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 8:57  توسط محمد تاجیک  | 

بيشتر... بيشتر و بازهم بيشتر

فرناز حسنعلي زاده

چهارشنبه و پنجشنبه هفته گذشته آبستن دو رويدادي بود که اگرچه هر دو از يک اهميت خبري برخوردار بودند اما يکي جار و جنجال بسياري را برانگيخت و يکي در سکوت گم شد. اما اين دو اتفاق هر دو زاييده يک خاستگاه بودند و با يک هدف متولد شده و از سوي يک نفر مطرح و قاعدتاً هم وقتي مقدمات مشترک باشد به يک نتيجه مشترک هم ختم خواهد شد. خبر اول را که همه شنيدند و از محافل رسمي تا خانوادگي هم بر سرش بحث کردند، تصميم محمود احمدي نژاد براي دولتي کردن مترو بود؛ تصميمي که وي در آخرين گفت وگوي تلويزيوني اش که براي تهراني ها پخش شد رونمايي کرد و اين نکته را هم ناگفته نگذاشت که با در اختيار گرفتن مترو، مديرعامل آن را نيز خود انتخاب خواهد کرد. مدير مترو هم که کسي نيست جز محسن هاشمي يکي از فرزندان آيت الله هاشمي رفسنجاني که در انتخابات رياست جمهوري دهم احمدي نژاد از او به عنوان کارگردان کانديداتوري و فعاليت انتخاباتي سه رقيب اش ياد کرد.

اما خبر دوم که يک روز پيش از اظهارات تلويزيوني احمدي نژاد از سوي پايگاه هاي رسمي خبري منتشر شد و رسانه ها چندان به آن نپرداختند، آخرين مصوبه شوراي عالي انقلاب فرهنگي در جلسه يي بود که از سوي محمود احمدي نژاد هدايت و مديريت شد و بر اساس آن انتخاب رئيس واحدهاي دانشگاه آزاد اسلامي در دايره اختيارات اين شورا گنجانده شد. به گفته محمدرضا مخبردزفولي در جلسه اين شورا که سه شنبه شب گذشته برگزار شد، بخش هايي از ماده 16 اساسنامه دانشگاه آزاد که مربوط به اختيارات و وظايف هيات امناي دانشگاه است در دستور کار قرار گرفته و تصويب مي شود «از اين پس روساي پيشنهادي واحدهاي مرکز استان ها و واحدهاي بالاي پنج هزار دانشجو به اين شورا معرفي و پس از تاييد و تصويب اعضاي شوراي عالي انقلاب فرهنگي حکم رياست واحد دانشگاهي صادر شود.» شورايي که نه تنها رياستش برعهده محمود احمدي نژاد است بلکه اغلب اعضاي آن را دولتي ها يا حاميان او تشکيل مي دهند.شوراي عالي انقلاب فرهنگي يکي از نهادهايي است که در سال 59، سال هاي آغازين انقلاب فرهنگي به فرمان امام خميني(ره) تشکيل شد؛ «از اين اساتيد مسلمان و کارکنان متعهد باايمان و ديگر قشرهاي تحصيلکرده، متعهد و مومن به جمهوري اسلامي دعوت نماييد تا شورايي تشکيل دهند و براي برنامه ريزي رشته هاي مختلف و خط مشي فرهنگي آينده دانشگاه ها، بر اساس فرهنگ اسلامي انتخاب و آماده سازي اساتيد شايسته و متعهد و آگاه و ديگر امور مربوط به انقلاب آموزشي اسلامي اقدام فرمايند.» در پي اين فرمان ستاد انقلاب فرهنگي سلف شوراي عالي فرهنگي تشکيل شده و عبدالکريم سروش، شمس آل احمد، علي شريعتمداري،شهيد محمدجواد باهنر، جلال الدين فارسي، حسن حبيبي و مهدي رباني املشي به عنوان هسته هفت نفري اين ستاد معرفي مي شوند.

شهريورماه سال 62 افرادي چون سيدمحمد خاتمي، ميرحسين موسوي و مهدوي کني به همراه 13 تن ديگر به اين ستاد اضافه مي شوند و 19 آذر 63 با پيام بنيانگذار انقلاب اين ستاد به شوراي عالي انقلاب فرهنگي تبديل مي شود؛ «اينکه با تشکر از زحمات ستاد انقلاب فرهنگي براي هرچه بارورتر شدن انقلاب در سطح کشور، تقويت اين نهاد را لازم ديدم. بدين جهت علاوه بر کليه افراد ستاد انقلاب فرهنگي و روساي محترم سه قوه حجج اسلام آقاي خامنه يي(مقام معظم رهبري)، آقاي اردبيلي، آقاي رفسنجاني و همچنين جناب حجت الاسلام آقاي مهدوي کني و آقايان سيدکاظم اکرمي وزير آموزش و پرورش و رضا داوري و نصرالله پورجوادي و محمدرضا هاشمي را به آنان اضافه نمودم.»

اهداف اين شورا هم در شش بند خلاصه شد؛

«1- گسترش و نفوذ فرهنگ اسلامي در شئون جامعه و تقويت انقلاب فرهنگي و اعتلاي فرهنگ عمومي 2- تزکيه محيط هاي علمي و فرهنگي از افکار مادي و نفي مظاهر و آثار غربزدگي از فضاي فرهنگي جامعه 3- تحول دانشگاه ها، مدارس و مراکز فرهنگي و هنري بر اساس فرهنگ صحيح اسلامي 4- تعميم سواد 5- حفظ و احيا و معرفي آثار و مآثر اسلامي ملي 6- نشر افکار و آثار فرهنگي انقلاب اسلامي و ايجاد و تحکيم روابط فرهنگي با کشورهاي ديگر به ويژه با ملل اسلامي.»

اعضاي اين شورا هم به دو دسته حقيقي و حقوقي تفکيک شدند که اعضاي حقوقي شوراي عالي انقلاب فرهنگي امروز از محمود احمدي نژاد رئيس دولت دهم،آيت الله صادق لاريجاني رئيس قوه قضائيه، علي لاريجاني رئيس مجلس، عزت الله ضرغامي رئيس سازمان صدا و سيما، سيدمهدي خاموشي رئيس سازمان تبليغات اسلامي، منيره نوبخت رئيس شوراي فرهنگي و اجتماعي زنان، عبدالله جاسبي رئيس دانشگاه آزاد، غلامعلي حدادعادل رئيس کميسيون فرهنگي مجلس، علي عباسپورتهراني فرد و شهاب الدين صدر روساي کميسيون هاي آموزش و تحقيقات و کميسيون بهداشت و درمان پارلمان، کامران دانشجو وزير علوم، تحقيقات و فناوري، مرضيه وحيددستجردي وزير بهداشت، محمد محمديان رئيس نهاد نمايندگي مقام معظم رهبري در دانشگاه ها، عليرضا علي احمدي وزير آموزش و پرورش، اميرمنصور برقعي معاون برنامه ريزي و راهبردي رياست جمهوري و حميدرضا طيبي رئيس جهاد دانشگاهي تشکيل شده و رياست آن هم برعهده محمود احمدي نژاد است. و از اين سکانداري است که او نه تنها دستور داد صدور حکم رياست واحدهاي دانشگاه آزاد به خاتم اين شورا منوط شود بلکه زمزمه هايي از کنار گذاشتن ميرحسين موسوي از رياست فرهنگستان هنر بر مبناي تصميم اين شورا و از اين جايگاه حقوقي شنيده مي شود؛ زمزمه هايي که اصلاً صحت اش بعيد نيست و اصلاً دور از ذهن نيست که پس از تخليه دفتر ميرحسين موسوي در مجموعه پاستور، نوبت به تنها دفتر کاري رقيب احمدي نژاد و کانديداي معترض به نتيجه انتخابات باشد چرا که همين چندي پيش بود که دفتر ميرحسين در پاستور با حکم مديرکل پشتيباني و خدمات نهاد رياست جمهوري تخليه و به اداره اموال اين نهاد تحويل شد. اما داستان رياست ميرحسين موسوي در فرهنگستان هنر به همين راحتي نبود و شايد از همين رو بود که سايت هاي حامي دولت از مدت ها پيش براي آن زمينه چيني مي کردند، چنان که «رجانيوز» يکي از سايت هاي وابسته به نزديکان دولت چندي پيش اعلام کرد «در يکي از جلسات اخير شوراي انقلاب فرهنگي برخي اعضا خواستار عزل موسوي در اين شورا- ميرحسين موسوي از اعضاي حقيقي شوراي عالي انقلاب فرهنگي است- و برکناري وي از رياست فرهنگستان هنر شده اند.» فرهنگستان هنر بر اساس مصوبه اين شورا در اسفند 77 و با هدف «پاسداري از ميراث و هنر اسلامي و ملي» تشکيل شد و از آن زمان تاکنون رياستش برعهده ميرحسين موسوي بود؛ مهندس هنرمندي که سال هاي دوري گزيدنش از سياست را در آن کنج گذراند اما انتخابات رياست جمهوري دهم او را به وادي سياست برگرداند و حالا رقيب او که پس از يک انتخابات پرحادثه پيروز اعلام شد براي فرهنگستان تحت مديريت او اصلاحيه مي نويسد و تصويب و ابلاغ مي کند و البته با تاکيد بر اينکه از اين به بعد رئيس فرهنگستان نه تنها با حکم رئيس جمهور بلکه به پيشنهاد وي هم انتخاب مي شود. اين در حالي است که پيش از اين اصلاحيه رئيس فرهنگستان از ميان سه نفر از صاحب نظران برجسته کشور و به پيشنهاد مجمع عمومي و حکم رياست عاليه فرهنگستان منصوب مي شد. اگرچه هر کدام از رسانه هاي حامي يا منتقد اين اصلاحيه و مصوبات به تحليل خود در اين باره پرداخته اند اما آنچه رخ نموده اين است که محمود احمدي نژاد يک روز از جايگاه رئيس دولت و يک روز از جايگاه رئيس شوراي عالي انقلاب فرهنگي تصميماتي را اتخاذ و تصويب مي کند که آن سويش يا به يکي از رقباي انتخاباتي اش مربوط مي شود يا به يکي از منتقدانش و با کنارهم گذاشتن همه اينها تنها و تنها يک نتيجه به دست مي آيد. اگر روزي شعار «همه براي يکي، يکي براي همه» باب بود، گويا محمود احمدي نژاد در دولت جديدش بخش دوم اين شعار را در دستور کار قرار داده و نه تنها دست نظارتي مجلس را از برخي از بندهاي لايحه هدفمند کردن يارانه ها که به درآمدها مربوط است قطع مي کند بلکه بنا دارد رئيس نهادها و ارگان هايي که در اختيار رقبا و منتقدانش است را در يد اختيار خود بگيرد تا نشان دهد در دولت دهم نه به فکر کابينه يي يکدست که در تدبير «يکدستي» فراتر از هيات دولت و نهاد اجرايي است و از اين رو است که يک روز اعلام مي کند مترو را از يد اختيار محمدباقر قاليباف و محسن هاشمي خارج مي کند و يک روز مصوبه مي دهد که رئيس واحدهاي دانشگاه آزاد را بايد او انتخاب کند و يک روز هم اصلاحيه مي دهد که رئيس فرهنگستان هنر نيز بايد به پيشنهاد رئيس دولت و باب طبع رئيس شوراي عالي انقلاب فرهنگي که باز هم همان رئيس دولت است، باشد؛ رويکردي که به نظر مي رسد حالاحالاها و تا زماني که گوشه يي در دست منتقدي است ادامه خواهد داشت و سنت احمدي نژاد در دولت نهم در عزل و نصب وزرا و مديران مياني در دولت تازه به سطوح ديگري تسري مي يابد، آن هم از سوي رئيس دولتي که سال 84 در انتخابات رياست جمهوري نهم وعده تشکيل کابينه 70 ميليوني داد و با انتقاد از خويشاوندسالاري و سپردن رياست نهادها و ارگان ها به نزديکان رئيس دولت، وعده داد کابينه اش را از مردم کوچه و بازار تشکيل خواهد داد؛ وعده يي که در شکل و شمايل ديگر در دولت دهم رنگ و بوي تحقق گرفته و احمدي نژاد خود را رئيس دولتي مي داند که 70 ميليون عضو کابينه دارد بنابراين قاعدتاً همه تحت امر رئيس کابينه هستند و اين کابينه 70 ميليوني تنها يک رئيس دارد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 8:40  توسط محمد تاجیک  | 

 
صفحه 07 ادبي و هنري ، شماره سريال 17416 ، تاريخ انتشار 880825
مریم ضیغمی

«همایون ارشادی» بازیگر مطرح سینما در گفت وگو با خراسان درباره خصوصیات کار با «آلخاندرو آمنابار» کارگردان فیلم سینمایی «آگورا» گفت: اصولا کار کردن با کارگردانان معروف مشکل است. اما رفتار راحت و حرفه ای آن ها به بازیگر اعتماد به نفس می دهد.بازیگر فیلم سینمایی «بادبادک باز» ساخته «مارک فوستر» با بیان این که فیلم «آگورا» در مونترال یوگسلاوی تصویربرداری شد، افزود: «آلخاندرو آمنابار» کارگردان فیلم، بازی ام را در فیلم «طعم گیلاس» دیده بود، به همین منظور من را برای بازی در فیلمش انتخاب کرد.وی درباره شرایط کار در خارج از کشور گفت: بازی در خارج از کشور بسیار خوب است. البته شرایط کار هر کشوری با کشور دیگر فرق دارد؛ به طور مثال شرایط کار اروپا با آمریکا، آمریکا با ایران و ایران با اروپا فرق دارد. هر کشوری و هر کارگردانی ویژگی ها و سبک کاری خود را دارد.بازیگر فیلم سینمایی «درخت گلابی» اظهار داشت: همه امکانات در اروپا بین المللی و پیشرفته است و کارها با برنامه ریزی و نظم انجام می شود.«ارشادی» عنوان کرد: روز اول شروع کار در فیلم «آگورا» برنامه ۴ ماهه ای از تاریخ آغاز تا پایان تصویربرداری را به ما دادند و با برنامه ریزی دقیقی که صورت گرفته بود همان روز مقرر تصویربرداری فیلم به پایان رسید.وی با اشاره به این که بازی اش در این فیلم ۳ ماه و نیم طول کشید تصریح کرد: من در نقش «آسپاسیوس» بازی کردم. فیلم «آگورا» روایت گر زندگی خانم ستاره شناسی به نام «ریچل ویتس» و پدرش است که من با آن ها کار می کنم. هنگامی که پدرش فوت می کند، من جای پدر او را می گیرم و در رابطه با ستاره شناسی با یکدیگر بحث داریم. وی افزود: خانم «ریچل ویتس» بازیگر نقش اصلی زن است؛ زیرا داستان حول محور یک زن می چرخد.«مکس مینگلا» نیز بازیگر نقش اول مرد و جوانی ۲۲ ساله است. مکس پسر «آنتونی مینگلا» کارگردان معروف است. هنگام تصویربرداری فیلم «آگورا» پدرش فوت کرد و مکس مجبور شد به لندن برود.فیلم سینمایی «آگورا» ساخته «آلخاندرو آمنابار» کارگردان اسپانیایی با بازی «همایون ارشادی» پرفروش ترین فیلم سینماهای اسپانیا در سال ۲۰۰۹ شد. در این فیلم که استودیو فوکوس فیچرز حق پخش آن را در تمام نقاط دنیا غیر از اسپانیا در دست دارد علاوه بر همایون ارشادی بازیگرانی هم چون (ریچل ویتس، مکس مینگلا، اسکار ایساک، روپرت ایونس و مایکل لانسدیل) به ایفای نقش می پردازند.«آلخاندرو آمنابار» فیلم ساز اسپانیایی ۷ فیلم در مقام کارگردان در کارنامه خود دارد. او یک بار بهترین کارگردان سینمای اروپا معرفی شد. «آلخاندرو آمنابار» سال ۲۰۰۵ با فیلم «دریای درون» برنده اسکار بهترین فیلم غیرانگلیسی زبان شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 23:0  توسط محمد تاجیک  | 

وکیل محمدرضاشجریان از توضیحات وی در مورد مصاحبه با صدای آمریکا خبر داد.

به گزارش عصر ایران ، محمد حسین آغاسی شب گذشته در گفتگو با تلویزیون صدای آمریکا با اشاره به اینکه شنبه هفته گذشته پس از بازگشت استاد شجریان به کشور ، ماموران امنیتی مستقر در فرودگاه او را برای گفتگو و ادای پاره ای از توضیحات به ساختمانی در خیابان جردن دعوت کرده اند ، افزود : استاد شجریان روز دوشنبه برای گفتگو در این محل حاضر شد و به مدت 2.5 ساعت گفتگویی بین او و مسئولان مربوطه انجام شد و استاد در آن گفتگو از مواضع همیشگی خود دفاع کرد . "

آغاسی با اشاره به اینکه گفتگوها به خوبی و خوشی به اتمام رسیده است ، افزود : " طبق قانون نمی توانم جزییات گفتگو را توضیح دهم اما یکی از مواردی که روی آن بحث شد مصاحبه اخیر استاد شجریان با صدای آمریکا بوده است . "
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 13:33  توسط محمد تاجیک  | 

مطالب قدیمی‌تر