من رسيده ام. کمي زودتر از قرارمان. پشت در باغ مظفر هستم. برف مي بارد. براي منتظر شدن خيلي سرد است.
يکي از عوامل وارد باغ مظفر مي شود و من هم به زور از لاي در خودم را داخل باغ مي چپانم تا در بسته نشود.
مدير روابط عمومي مي گويد: «موبايلتان در دسترس نبود خبرتان کنم! امروزoff هستيم.»
«آهان! تعطيل هستين!»
لابد قيافه ام زير برف خيلي معصوم است که خانم ملک زاده مرا دعوت به يک چاي گرم مي کند. داخل باغ هستيم. سمت راست اتاقي بزرگ با چوب و نايلون و ... درست شده است که حسابي گرم است و تشکيلات مهمي است براي خودش!
