تبليغاتX
بازمانده
وبلاگ محمدتاجیک یک روزنامه نگار سینما،موسیقی وتلویزیون/این روزها نیش زنبوررااز دست ندهید

نويسنده: سجاد صاحبان زند

امروز نوبت من نيست
    شهلا معصوم نژاد
    نشر مركز
    چاپ اول ۱۳۸۴
    تيراژ ۱۷۰۰ نسخه
    ۱۴۸ صفحه
    ۱۶۰۰ تومان

    
    يادم مى آيد چند سال قبل كه براى نوشتن يك داستان، كلى ماتم گرفته بودم كه چه موضوعى را بايد انتخاب كنم، پدرم كه حسابى از اين حرص خوردن الكى من ناراحت بود، گفت: «دور و برت پر از موضوع براى نوشتنه. مى خواى چندتاشونو برات تعريف كنم. آن وقت تو در مورد چيزهايى مى نويسى كه چيزى ازشان نمى فهمى. قصه مردى كه يك دفعه تبديل به سنگ مى شود و...».
    آن روز حرف پدرم را آن چنان جدى نگرفتم و دنبال ماجرايى عجيب و غريب مى گشتم. گمان مى كردم براى قصه خوب نوشتن بايد موضوعى عجيب و غريب داشته باشم. گمان مى كردم كه بايد اين موضوع عجيب و غريب را به شكل عجيب ترى هم بنويسم. سادگى به شدت مى ترساندم. پدرم هيچ تخصص در داستان نويسى نداشت، اما آن قدر تجربه زندگى داشت كه حرفى زد كه من چند سال بعد به آن رسيدم. تا جايى كه مى توانم از دور و برم بنويسم. از چيزهايى كه مى شناسم. آن هم به ساده ترين وجه.
    حالا مى رسيم به كتاب «امروز نوبت من نيست». اين مجموعه سيزده داستانه، دقيقاً همان چيزى است كه پدرم به من توصيه كرد. داستان هايى كه ممكن است همين حالا در حال اتفاق افتادن باشند. داستان هايى كه دور و بر ما وجود دارند و متعلق به زمانه ما هستند. داستان هايى كه ممكن است بتوان آنها را در صفحه حوادث روزنامه ها، توى اخبار تلويزيون و يا يك سايت اينترنتى خواند. شهلا معصوم نژاد آن سادگى را هم در بيان اين موضوع هاى دم دستى لحاظ كرده است. قصه هاى او ساده و سرراستند. ساده هستند، اما سادگى نيستند. ساده خوان هستند، اما با موضوع ها ساده برخورد نمى كنند. به موضوع هاى اجتماعى مى پردازند، موضوع هايى كه گاه بسيار تكرارى مى نمايد، اما به دام ابتذال و تكرار نمى افتند و همين قصه ها را با رويكردى نو به نمايش ما مى گذارد.
    قصه اول كتاب را مى خوانيم. اسم كتاب از همين قصه آمده است، هرچند خود قصه اسم ديگرى دارد. نويسنده اسم آن را بالكن گذاشته است. اما از محتواى قصه مى توان دريافت كه اسم كتاب، از اين قصه برداشته شده است. در اين داستان، ماجراى زنى را مى خوانيم كه زندگى اش در انتهاى داستان چندان خوشايند نيست. داستان از شروع ماجرا و بدون هيچ گونه شكست زمانى شروع مى شود. تمام دلخوشى زن اين است كه غروب ها با شوهرش در بالكن خانه شان قهوه بخورند و با هم حرف بزنند. مدتى است كه زن متوجه رفتار متفاوت شوهرش شده است. كمى بعد و به طور اتفاقى درمى يابد كه شوهرش همسر ديگرى اختيار كرده است. در ابتدا مرد مى گويد كه دختر دانشجوى بى پناهى است و به زودى طلاقش مى دهد. اما ماجرا ادامه مى يابد. دختر دانشجو براى مرد بچه اى مى آورد و مرد به آرزوى بچه دار شدنش مى رسد. همان آرزويى كه زن اولش، همان زنى كه عاشقانه قهوه خوردنش را در بالكن تماشا مى كرد، نتوانسته بود برآورده كند. الماس هايى كه مرد مى فروشد هم بى تقصير نيستند.
    در «امروز نوبت من نيست» همچون بيشتر قصه هايى كه زنان در سال هاى اخير نوشته اند، داستان هايى را در مورد زنان و مشكلاتشان مى خوانيم. اينكه زنان در مورد خودشان بنويسند، چندان دور از ذهن نيست. آنها بر حسب شناختى كه از خودشان دارند مى توانند در اين عرصه موفق تر باشند. چنان كه وقتى مردان نيز مى توانند در مورد قصه هايى كه در مورد مردان است بنويسند، موفق تر باشند. اگرچه هميشه استثناهايى يافت مى شود كه اجازه ندهد اين نكته به قانون بدل شود، اما نمى توان اين اصل را ناديده گرفت. آنچه اين اصل ساده و پذيرفتنى را دچار خدشه مى كند، نگاه يك جانبه نويسنده است به مسائل. آنچه خوشبختانه در «امروز نوبت من نيست» به اعتدال رسيده است. در اين كتاب، اگر مشكلات زنان بيان مى شود، در مقابل مردان تنها موجودات بى رحمى نيستند كه زنان را استثمار مى كنند. در داستان، «وسواس» داستان مردى را مى خوانيم كه دچار وسواس تميزى شده و مدام در استفاده از بتادين براى ضدعفونى كردن چيزهاست. در قصه «واگن دوم» قصه زنى را مى خوانيم كه از دست مادرشوهرش به شدت رنجيده است و خانه را ترك كرده است و حال در شهر سرگردان است. موتورى كيف او را مى دزدد و زن حالا بى پناه تر شده است. اما او در همين حال هم از نگاه به پسركى كه در مترو فال مى فروشد، غافل نيست. پسرك هرچه دارد به پسركى بزرگتر از خودش مى دهد و كتك هم مى خورد.
    به اينها نگاه انتقادى نويسنده را هم كه اضافه كنيد، ماجرا تكميل تر مى شود. نويسنده در همه داستان ها نگاهى نقادانه به مسائل اجتماعى دارد. مثلاً داستان «ناهار با فروغ الزمان» را در نظر بگيريد. زنى كه بعد از مدت ها، به ايران برگشته تا آخر عمر را در كشور خودش و با آرامش زندگى كند، براى ديدار با يكى از دوستان قديمى اش دچار مشكلات بسيار مى شود. او ابتدا مى خواهد سوار آژانس شود. اما از آن جايى كه با اين كار حس پيرى بهش دست مى دهد، سوار شدن تاكسى را ترجيح مى دهد. نمى تواند سوار تاكسى شود. وقتى يك تاكسى مى رسد، چند نفر به سمتش هجوم مى برند. اتوبوس هم برخلاف آن چيزى كه روى تابلو نوشته است، ده دقيقه بعد نمى رسد. بيست دقيقه بعد هم مى رسد، مملو از مسافر است. خانم حيدرى هفتاد و دوساله، ترجيح مى دهد پياده برود. اما ... تصادف مى كند. آن هم به دليل رعايت نكردن قوانين رانندگى از سوى راننده ها.
    اما يك اشكال هم به كار خانم معصوم نژاد وارد است. او چه در نثر و چه در فضايى كه در داستان هايش ايجاد مى كند، به شدت به فضاى ترجمه نزديك است. به طور مثال، شروع همين داستان «ناهار با فروغ الزمان»، را در نظر بگيريد. لحن ترجمه اى داستان، نظر را به خود جلب مى كند. اما اين نكته نيز از ارزش هاى داستان كم نمى كند. «امروز نوبت من نيست» كتابى است خواندنى كه مى توان به ديگران توصيه اش كرد، حتى به خواننده هاى بى حوصله.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن 1384ساعت 23:56  توسط محمد تاجیک  |