مسعود نجفی در مورد طراحی کتاب جشنواره سی ام فیلم فجر گفت: کتاب فیلمشناخت امسال جشنواره 352 صفحه است و نسبت به کتاب های گذشته جشنواره بیشترین حجم عکس های تولیدی را دارد.
سردبیر کتاب فیلمشناخت سی امین جشنواره بین المللی فیلم فجر در گفت و گو با خبرنگار سینماپرس افزود: کتاب امسال ادامه روند کاری من در زمینه کتابهای جشنوارهها است که سعی میکنم هر بار نسبت به کتابهای گذشته تفاوتهایی داشته باشد.
وی ادامه داد: برای اولین بار در کتابهای فیلمشناخت جشنوارهای عکس تمامی کارگردانان بخش مسابقه توسط عکاسان گروه شامل حسن هندی و امیر قدوسی عکاسی و به شیوهای جدید طراحی شده است و در کنار این عکسها از این کارگردانها درباره فیلمشان یادداشت و دست نویس گرفته شده است تا در کنار عکسها کار شود.
نجفی با بیان این مطلب که علاوه بر کارگردانها بیوگرافی و عکس تهیهکنندگان هم برای نخستین بار به مجموعه کتاب افزوده شده است، تصریح کرد: به محض اعلام اسامی فیلمهای بخش مسابقه گروهی شش نفره به جمع آوری عکسها و یادداشتها مشغول شدند.
وی خاطرنشان کرد: تقریبا طراحی و جمع آوری کتاب به پایان رسیده است و ما منتظر اعلام اسامی هیئت داوران هستیم تا با افزودن اطلاعات داوران به کتاب آن را برای چاپ ارسال کنیم.
به گفته نجفی، مرور بیست و نه دوره جشنواره به صورت کامل و معرفی دبیران،هیئت انتخاب، داوران و برگزیدگان دورههای گذشته جشنواره به همراه پوسترهای هر دوره از دیگر بخش های کتاب فیلمشناخت جشنواره سی ام است.
سردبیر کتاب فیلمشناخت جشنواره سی ام فیلم فجر در ادامه تصریح کرد: عکسهای هیئت انتخاب برای اولین بار از حالت آرشیوی خارج و توسط عکاسان کتاب عکاسی و با طراحی جدید به صورت فریم کار شد. همچنین از 15 سینماگر درباره جشنواره سی ام فجر دست نویس جمع آوری شده و قرار است در کتاب امسال ثبت شود.
وی با اشاره به توجه بیشتر به بخش مواد تبلیغی نسبت به گذشته عنوان کرد: در بخش مسابقه مواد تبلیغی که هر سال در حد اسم عکاس و طراح پوستر و ... باقی می ماند بیوگرافی و عکس این افراد را هم اضافه کردیم.
نجفی تاکید کرد: تمامی عکس های فیلم های جشنواره با نام عکاس آن ها در کتاب ثبت شده و همانند کاتولوگ جشنواره های معتبر دنیا برای اولین بار در کتاب های فیلمشناخت جشنواره های فجر ایمیل کارگردانان و تهیه کنندگان هم در اطلاعات کتاب درج شده است.
وی در مورد اسامی افرادی که در تهیه این کتاب همکاری داشته اند، توضیح داد: محمد تهرانی به عنوان مدیر اجرایی و طاها ذاکر به عنوان مدیر هنری در این کتاب فعالیت داشتند. مهدی متناصری، نفیسه تبریزی، سهیل فلاحی زاده و مهرناز رازقی اعضای تحریریه کتاب و علی شکوری و بابک بنی احمدی طراحان گرافیک کتاب جشنواره هستند.
سردبیر کتاب فیلمشناخت سی امین جشنواره بین المللی فیلم فجر در مورد دیگر افراد گروه تولید کتاب جشنواره افزود: سعید زعفرانلو به عنوان مترجم و امیر قدوسی و حسن هندی عکاسان این کتاب هستند.
ياددداشت مهدي كرم پور براي روزنامه باني فيلم : به مناسبت افتخار آفريني رفيق و همكارم اصغر فرهادي عزيز
:به تماشا سوگند و به آغاز كلام
سينما ي بزرگ ايران نه تنها پر افتخارترين سفير فرهنگي اين سه دهه، بلكه هنوز هم بلندترين آوايي ست كه در سخت ترين شرايطي كه فراهم آيد، از ميهن عزيزمان به گوش جهانيان مي رسد. صلح و دوستي مردمان شريفمان را منادي ست و گواه بلوغ كودكاني ست كه بر قالي هاي زيبا و رنج كشيده اش چشم مي گشايند و سر به آسمان مي سايند
.موفقيت فيلم اصغر فرهادي فارغ از ارزش هاي سينمايي اش ،امروز نمود و نماد غرور ملتي ست كه به برد و افتخار بيش از هر زمان ديگري احتياج دارد
.اصغر جان مبارك باشد. حال همه ما خوب است
.اين افتخاري است كه با چنگ و دندان به دست آمده است. افتخاري نه تحت حمايت مسوولان و سينماي ايران، و نه حتي در سايه بيتوجهي همگانيشان، بلكه عليرغم همه دشمنيها و ممانعتها. يك پيروزي بينظير، عليرغم همه محدوديتها، تكلهايي كه خوديها روي پايش رفتهاند و پاسهايي كه به او ندادهاند. اينها اما سوي ديگري هم دارد. سينماگراني بهرهمند از بودجه پايانناپذير بيتالمال كه حاصل زحماتشان برايمان هيچ در بر ندارد. حمايتهاي بي حد و مرزي كه در نهايت ذرهاي بازگشت ندارد. ميلياردها ميلياردي كه از جيب همگاني ميرود و نه به درد دنيايي ميخورد و نه آخرتي. سينماگران مورد تاييدي كه سالهاست همه امكانات و امتيازات را به خود اختصاص داده اند تا بازدهشان تنها به مذاق عده اي اندك خوش بيايد و همه شايستگي و هنرشان در جغرافيايي محدود و در نظر سليقهاي خاص قابل ارائه و اثبات باشد. اين بخش از سينماي ايران، اگر براي عدهاي آب و ناني داشته كه داشته، براي ما چيزي به يادگار نخواهد گذاشت. خجالت شايد،اما افتخار هرگز. در حالي كه نام يكي چون فرهادي همچون بزرگترين هنرمندان اين سرزمين نوري خواهد بود هميشگي. چراغي براي همه تاريخ. تا انتهاي راه. تاركوفسكي به زيبايي ميگويد:« انسان آرمانگرا به گونهاي پرشور در پي يافتن پاسخي است به پرسشي. در اين راه تا نهايت امكان پيش ميرود تا حقيقت را بشناسد و به شكرانه سرسختي و تجربههايش به حقيقت نزديك ميشود.» و فرهادي چنين است.
پخش فیلم غیراخلاقی در هواپیما
به گزارش پارس توریسم ،سینمای ایران پیش از انقلاب و درسالهای پایانی حکومت پهلوی ،به علت اوج گرفتن ابتذال باعث قهر تماشاگران با سینماگران شده بود و برنامه هفت بانگاهی به این وضعیت ، میزگردی را پخش کرد که در سال ۱۳۵۷ برگزار شدهبود و در آن تعدادی از تهیه کنندگان وسینما داران اعتراضات خود را از وضعیت سینمای ایران را بیان میکردندکه یکی از آنان محمد علی فردین بود .
به گزارش پارس توریسم ،منتقدان معروفی درزمان نمایش این فیلم به تحسین ازاین ساخته رضا میر کریمی پرداختند .
/خيلي دور خيلي نزديك بهترين فيلم ماهنامه فيلم/
در اسفند ۸۳ ،فيلم خيلي دور خيلي نزديك ساخته رضا ميركريمي به عنوان بهترين فيلم برگزيده نويسندگان ومنتقدان ماهنامه فيلم شناخته شد اين فيلم با كسب 207امتياز با فاصله زيادي نسبت به فيلم دوم ماهيها عاشق مي شوند با 54امتيازدررده اول انتخاب منتقدان قرارمی گیرد .
منتقدان ونويسندگان ماهنامه فيلم در 11رشته اين فيلم رابهترين فيلم جشنواره بيست وسوم دانسته بودند .
/لطفا سعی كنيد /
حسين معززی نيادر ماهنامه فيلم درباره خیلی دور خیلی نزدیک می نویسد : تنهافيلم جشنواره امسال كه به يادمان آورد سينما اصلا به چه دردی می خورد و قرار است با آدم چه بكند همين فيلم ميركريمی بود تنها فيلم امسال بودكه وادارمان كرد خنده وشوخيهای مرسوم هنگام خروج از سالن سينما را تعطيل كنيم و اصلا حرف نزنيم وزودتر خودمان را به گوشه ای پنهان از چشم جمعيت برسانيم و فكری به حال بغض متراكمی بكنيم كه در گلوی ما بالا وپايين می رودباعث خوشوقتی است كه ميركريمی همه توانش را به كارگرفته تا يك فيلم آبرومند بسازد و الا برگشته ويادمان می اندازد كه كودك وسرباز وزيرنورماه هم فيلمهای خوبی بودند ونبايد به خاطر ضعف های فيلم سومش از او نااميد می شديم ...
/صحرای محشر /
ماهنامه فیلم دریادداشت دیگری به قلم جهانبخش نورايی در باره این فیلم می نویسد :درخيلی دورخيلی نزديك نگاهی كيهانی برجز ئ جزئ فيلم مسلط است ودر مادی ترين مظاهرزندگی رايحه معنويت و رستگاری نشناخته ای حس می شود كه درصحرای محشر آخرفيلم ولحظه ای كه دستهای پدر و پسر چون سپيده دم آفرينش -كه ميكل آنژبرسقف نماز خانه ای نقاشی كرده -به هم می رسد ،خودرا بوضوح نشان می دهدودر اين لحظه پاك وزلال و آرامش بخش است كه انسان خودرا باز می يابد ومی بيندكه داروی آخر وی را به چشم خود در آن بيابان بی آب و علف ديده است خيلی دور خيلی نزديك يك فيلم انديشمندانه بااجرايی ساده وروان وپخته است كه تماشاگررا غافلگير می كند.
/رستگارى دركوير/
رامتين شهبازى از منتقدان شناخته شده در آن زمان در روزنامه ايران درباره این فیلم می نویسد : شايد درنگاه اول عناصر روايتى كه سيدرضا ميركريمى در فيلم خيلى دور، خيلى نزديك از آنها سودجسته، عناصرى تكرارى باشد.شخصيتى درپى حادثه اى سفرى را آغازكرده و درحين سفر اتفاقاتى رخ مى دهد كه او بيشتر با خود و اطرافش آشناشده و متحول مى شود.
سفر اصولاً بسترمناسبى است براى تحول در يك داستان.اما نقطه درخشان فيلم ميركريمى كه آن را به پديده جشنواره امسال بدل مى كند، استفاده از جزئياتى است كه ما را وامى دارد عناصر تكرارشونده اين فيلم را به فراموشى بسپاريم. فيلمنامه فيلم خيلى دور، خيلى نزديك مبتنى به جزئيات است.وقتى فيلم را مى ديدم ياد سخن معروف آن درام نويس بزرگ افتادم كه گفته بود وقتى نويسنده اسلحه اى را روى صحنه تعبيه مى كند، تا پايان نمايش بايد حتماً از آن اسلحه تيرى شليك شود. ميركريمى نيز دقيقاً چنين مى كند. هيچ پلان و يا ديالوگى نيست كه در روند داستان نقشى اساسى برعهده نداشته باشد. به ياد بياوريد وقتى پدر و برادر مريم ، مريض دكتر نزد او آمده اند و دكتر وضعيت بحرانى دختر را برايشان توصيف مى كند. او از مادر و برادر مى خواهد اجازه دهند دختر سريع تر بميرد تا راحت شود. او براى توصيف وضعيت دختر شرايط شخصى را توصيف مى كند كه در كوير زير توفان شن گرفتار آمده و هيچ پناهى ندارد و جز آنكه بميرد. دقيقاً اين وضعيت بغرنج در انتها به واقع براو حادث مى شود. يا در يكى از صحنه هاى گذرى مى بينيم شترى را براى عروسى مى برند و در ادامه گوشت همان شتر به عنوان غذا پيش روى دكتر قرارمى گيرد و هزاران نكته اينچنين.همانطور كه آمد الگوى روايتى سفر يكى ازمعروفترين الگوهاى روايتى در ادبيات و سينماست. ناتالى هوشورن داستانى دارد به نام «آقاى براون خوب جوان».دراين داستان مردى به قصد يك مأموريت همسر و شهر خود را ترك مى كند و شبانه راهى را درپى مى گيرد. در ادامه راه به جنگلى مى رسد و درآن جنگل با واقعيتى دردناك روبه رو مى شود. ابليس او را با خود به قعر جنگل مى برد و پرده از واقعيت هاى اطرافش برمى دارد. او تازه مى فهمد چه تصور اشتباهى از هنر و مردم شهرش داشته است. سفر دكتر در خيلى دور، خيلى نزديك نيز چنين مى نمايد واقعه اى شوم بيمارى دردناك پسر دكتر او را به كوير مى كشاند. چشم اندازى كه به لحاظ تصويرسازى دراين مكان مورداستفاده ميركريمى قرارمى گيرد، تنها تصاويرى كارت پستالى و چشم نواز نيستند و به تنهايى دكتر صحه اى دوچندان مى گذارند. او هيچ راه گريزى ندارد و به هرطرف كه مى چرخد در انتها به نقطه نخستين بازمى گردد.وى درتنهايى خود مدفون مى شود و با مرور سريع گذشته ناگهان به رستگارى مى رسد.اينجا صحبت هاى دختر پزشك داخل قلعه به ياد او مى آيد كه بيش ازاحتياج به كمك سامان پسردكتر خود اوست كه نيازمند كمك است. دستى از بالا مى آيد و دكتررا نجات مى دهد. سفر دكتر بيش از آنكه سفرى صورى باشد، سفرى است به درون خود او. به نماهاى لانگ شاتى دقت كنيد كه ميركريمى از دكتر در دشت ارائه مى كند. بخش هاى ديگر نيز چنين است. فصولى كه در شهر مى گذرد همه چيز در زاويه اى نزديك اتفاق مى افتد. اطراف دكتر تا آن حد شلوغ مى نمايد كه او نمى تواند به چيز ديگرى فكركند، اما آنجا هم صداى ترقه ها و اسباب آتش بازى چهارشنبه سورى خبر از يك بحران مى دهد. خطرى دكتر را تهديدمى كند كه متوجه اش نيست.الگوى سفر، رستگارى و... ( منظورم تنها فيلم سيروس الوند نيست) ، از مسائلى به شمار آيد كه امسال توسط فيلمسازان مختلف مورد استفاده قرارگرفته.
اما نمى دانم چرا فيلم ميركريمى به دل مى نشيند. همانطور كه زير نورماه به دل نشست.
راستى چقدرخوب شد، چهره واضح سامان را تنها در دوران كودكى ديديم. گويا او هيچوقت بزرگ نشده است.
/فيلمى خوب بدون هياهو/
روز نامه شرق نیز در یادداشتی به قلم فرامرز روشنایی در تمجید ازاین ساخته رضا میر کریمی می نویسد :خيلى دور، خيلى نزديك جديدترين فيلم رضا ميركريمى، نمونه اى از يك فيلم استاندارد و خوب است. فيلمى كه براى بيان مقصودش از اتفاقات و نشانه هاى سينمايى استفاده كرده و براى مطرح كردن خودش دست به حاشيه سازى و جنجال آفرينى نمى زند.داستان فيلم درباره دكتر متخصصى است كه به خاطر درگيرى هاى كارى و تفريحى اش از اطراف خود و حتى پسرش دور شده است. آگاهى از بيمارى پسرش او را وادار مى كند تا به هر ترتيبى است پسرش را كه براى شركت در يك مسابقه ستاره شناسى به كوير رفته است بيابد.ميركريمى براى ساده بيان كردن داستان فيلمش با هماهنگ كردن امكانات پيچيده سينمايى مانند فيلمنامه، طراحى صحنه و لباس، مونتاژ، موسيقى، بازى ها و البته عناصر كارگردانى مانند دكوپاژ و ميزانسن استفاده كرده است.هيچ صحنه و يا ديالوگى از فيلم اضافه و نابجا نبوده و به درستى در فيلم گنجانده شده است.به طور مثال وقتى همراهان مريض لاعلاجى از دكتر مى پرسند كه آيا اميدى براى زنده ماندن مريض شان است و با جواب رد دكتر مواجه مى شوند، همراهان مريض از دكتر راه چاره مى خواهند. دكتر در جواب آنها مى گويد كه از هيچ كس كارى ساخته نيست و مثال فردى را مى زند كه در ته چاهى در كوير گرفتار آمده. در نهايت همراهان مريض تنها راه چاره را زيارت مى دانند. و چه زيبا در فصلى ديگر از فيلم مى بينيم كه خود دكتر در شرايطى مانند آنچه مثال زده گرفتار مى شود و در نهايت دست پسرش او را نجات مى دهد. تماشاگر بدون آنكه با آن مريض و زيارتش مواجه شود، مى تواند حدس بزند كه دستى ديگر براى كمك به آن مريض دراز شده است. مثال بالا نمونه اى از هماهنگ بودن قالب و محتواى فيلم است كه بدون هيچ ادايى و به زيبايى در فيلم به تصوير درآمده است.خيلى دور، خيلى نزديك پر است از اين نشانه ها كه خود را به عنوان يك فيلم خوب و استاندارد معرفى مى كند.
/طعم گس دوست داشتنی/
بابک غفوری آذر نیز دریادداشت دیگری درشرق می نویسد :تا به حال که تنها «خیلی دور؛ خیلی نزدیک» توانسته آن طعم گس دوست داشتنی بعد از دیدن یک فیلم خوب را درونمان ایجاد کند. چهارمین ساخته رضا میرکریمی بعد از فیلم به شدت ناامید کننده اینجا چراغی روشن است نمونه مناسبی از نوع سینمای معناگراست که امسال به شدت از سوی مسولان سینمایی کشور مورد توجه قرار گرفته است. فقط ای کاش به جای آن تمهید دم دستی گرفتار شدن در طوفان شن اتفاق دیگری برای قهرمان داستان پیش می آمد تا بیشتر آن حس معنوی ارتباط با کسی که می دانی هست و مطمئنی صدایت را می شنود برایمان بوجود می آمد. من این حس را تجربه کرده ام.
/خيلی دور خيلی نزديک نگين جشنواره فجر/
محمودگبرلو نیز در روزنامه رسالت درباره ایم فیلم می نویسد :درجشنواره فجر امسال خيلی دور خيلی نزديک نگين جشنواره فجربود ميرکريمی پس از ساخت چند فيلم اميدرا در دل عاشقان سينمای جمهوری اسلامی ايران زنده کرد اين فيلم گام مهمی در بيان معنويت در عرصه جهانی توسط سينمای ايران به شمار می أيد اميدواريم حسودان وناپاکان به تخريب ميرکريمی نپردازند واوافتخاری برای سينمای ايران باقی بماند.
/اين قدر حساب شده، اين قدر صميمى/
اميرقادري ،شرق نیز در مطلبی درروزنامه شرق می نویسد :تمام صفاتى كه تا به حال فيلم هاى رضا ميركريمى را از طريق آن مى شناختيد و وصف مى كرديد؛ بريزيد دور. صفاتى از قبيل ساده و صاف و صميمى و شفاف و سرراست و از اين قبيل. نه اين كه اين ها را نشود درباره فيلم چنين دور، چنين نزديك به كار برد. اما قبل از همه اين حرف ها، آخرين فيلم رضا ميركريمى فيلم استخواندارى است كه ساختار درست و حسابى دارد و از كوچك ترين نشانه هاى فيلمنامه ظاهراً محدود و كم شاخ و برگش استفاده مى كند. قدر تمام عناصر اين فيلمنامه به دقت بافته شده را مى داند و تا لحظه آخر از چارچوب هاى مورد نظرش خارج نمى شود. خيلى دور، خيلى نزديك قرار است فيلمى باشد درباره ارتباط آدمى با نشانه هاى فراطبيعى. كسى كه ظاهراً اعتقاد و علاقه چندانى به اين جور چيزها ندارد و جايى در وسط كوير مجبور مى شود با آن ها سر و كار پيدا كند. داستان از اين كليشه اى تر نمى شود. به خصوص اگر با محصولات سينماى ايران سر و كار داشته باشيد. اما ميركريمى حد و اندازه را نگاه مى دارد، از مهارتش در فيلمسازى استفاده مى كند بى اينكه بيننده فلك زده را مرعوب كند، و وقتى مخاطبش را به قلاب انداخت، آن وقت انگار كه پرده اى از حرير را كنار بزند، با چيزى رو به رويش مى كند كه اصلاً فكرش را هم نكرده است؛ فكرش را هم نكرده اين قدر تاثيرگذار از آب دربيايد. اين اتفاق براى شخص من وقتى افتاد كه براى اولين بار صداى فرزند دورافتاده مرد را شنيدم. فقط يك صدا بود و به نظرم نيامد كه با شنيدن چنين صدايى، سر و كله چنين حسى پيدا شود. ولى پيدا شد و ميركريمى اين را مى دانست. چون اگر غير اين بود كه اين قدر با اعتماد به نفس و به آرامى فيلمش را جلو نمى برد تا به چنين لحظه اى برسد. و تازه تا مدت ها بعد هم ديگر سراغ چنين كارى نرفت. درست مثل صياد واردى كه كارش را كرده و ديگر لازم نمى داند تا مدتى سراغ صيد به دام افتاده اش برود. و ميركريمى در اين راه تنها نيست. درباره فيلمنامه به شدت كار شده اثر كه صحبت كرديم. بعد مى رسيم به تدوين بهرام دهقانى كه تاثير فراوانى بر محصول نهايى دارد. دهقانى فيلم را كنترل مى كند و در عين حال اجازه مى دهد كه راحت و روان راهش را ادامه بدهد. جورى كه در اين فيلم جاده اى همه چيز متعادل و موزون جلوه كند. درست شبيه راه رفتن مرسدس بنزى كه بخشى از شكوه و وقار فيلم متعلق به اوست و اگر مركب طرف پژو بود يا پاترول و رنج روور مثلاً، آن وقت همه چيز تغيير مى كرد. حميد خضوعى ابيانه از خانه هاى گلى روستاهاى وسط كوير طورى فيلمبردارى كرده كه اغلب همكارانش از آپارتمان هاى جردن هم نمى توانند چنين ظاهر جذابى بسازند و نماهايش از حركت ماشين در جاده هاى مختلف با جغرافياى گوناگون، چيزى از زيبايى و اصالت مرسدس بنز محشر مذكور كم نمى كند. محمدرضا عليقلى شايد بهترين كارش را براى اين فيلم ساخته و امير اثباتى آن قدر خوب است كه اصلاً حضورش در فيلم ديده نمى شود و بالاخره بازيگران فيلم؛ آدم را با خودشان مى برند. مسعود رايگان با صداى فاخرش، آرام و حساب شده بازى مى كند و الهام حميدى و بقيه بازيگران نقش هاى فرعى همان چيزى هستند كه بايد باشند. ميركريمى نه فقط داستانش را اين قدر حساب شده جلو مى برد، نه فقط از كوچك ترين عناصر موجود در فيلم به خوبى استفاده مى كند (حتى شيشه بالابرهاى برقى و سقف بازشوى مرسدس) نه فقط با مهارتش در كارگردانى اين داستان مينيمال را گاه تا حد يك ملودرام اپرايى گسترش مى بخشد، بلكه در سكانس نهايى فيلم گذر از اين دنيا به دنياى ديگر را به ظريف ترين شكلى به مخاطبش انتقال مى دهد. جورى كه فيلم تمام مى شود و او هنوز نمى داند پزشك بيچاره داستان را در كدام دنيا رها كرده. اين كه اصلاً خودش در كدام دنيا رها شده. فيلم هاى خوب اگر نتوانند اين مرز را مخدوش كنند پس به چه دردى مى خورند؟
/كويرى آرمانى /
روبرت صافاريان نیز در مطلب دیگری می نویسد : خيلى دور، خيلى نزديك فيلم يكدستى است با طرح قصه اى كه در آن همه چيز، از لوكيشن و وسايل صحنه گرفته تا آرايش رويدادها، در خدمت انديشه اى هستند كه فيلمساز مى خواهد مطرح (يا حتى اثبات) كند، گيرم اين انديشه، انديشه بكر و تازه اى نباشد، گيرم تمام حرف فيلمساز اين باشد كه رفاه مادى - خانه مجلل و اتومبيل مدل بالا و ... - خوشبختى نمى آورد و زندگى ساده و با قناعت و وجود رابطه با منشاء هستى، مى تواند احساس رضايت بيشترى به آدمى ببخشد. در فيلم جديد رضا ميركريمى، قهرمان فيلم كه پزشكى است از طبقات مرفه و علم باور، زمانى به اين آگاهى دست پيدا مى كند كه يك: با مرگ روبه رو مى شود؛ با مرگ پسرش. رويارويى با مرگ و درماندگى در قبال آن است كه باعث مى شود تا حدودى پرده از چهره حقيقت فرو افتد. دو: در كوير با مردمان ساده و بى چيز و زندگى هاى آميخته به خلوص، در پيوند با طبيعت و توأم با ايمان آنها آشنا مى شود. هر يك از اين آدم ها نقشى دارد در تحول اين مرد و رسيدنش به حقيقت مورد نظر فيلمساز.سه: تماس مستقيم با طبيعت و به خصوص با آسمان گسترده، پر ستاره و رازآميز كوير، نيز نقشى در دگرگونى اين پدر پزشك بازى مى كند. علاقه پسر در آستانه مرگ او به ستاره شناسى و سفر گروه علمى دانشجويى به كوير گزينشى روايى است كه در خدمت طرح كلى فيلم قرار مى گيرد. همان طور كه شغل پزشكى مرد چنين است. او كه به همه كمك مى كند تا از مرگ رهايى يابند، در مداواى فرزند خود ناتوان است.اما اينكه همه چيز فيلم چنان چيده شده است كه بيننده را به مقصود مورد نظر مؤلف فيلم هدايت كند، تا اندازه اى عيب فيلم هم هست. زندگى كويرنشينان در اين فيلم نه تصويرى از يك زندگى واقعى، بلكه چيزى آرمانى و كمال مطلوب است كه در طرحى كه فيلم ترسيم كرده، بايد پزشك ناباور ما را به باور برساند، اما به سبب همين وجه آرمانى و دورى از واقع گرايى، به باورپذيرى طرح و تحول قهرمان اصلى آن لطمه مى زند. تصور رمانتيكى كه فيلم از زندگى مردمان محروم از رفاه مادى كوير دارد، بى تضاد و بى مسئله بودن اين زندگى، بى توجهى به بده بستان فرهنگى و اقتصادى حتى دوره افتاده ترين نقاط كشور با مراكز شهرى و كلان شهرى، آن چيزى است كه تصوير اين زندگى را از نگاهى واقع گرايانه دور مى كند. و اين با پيشينه فيلمساز كاملاً خوانايى دارد. اين كويرنشين ها همان بى خانمان هاى زير پل فيلم زير نور ماه هستند. و نگاه ميركريمى در اين فيلم نيز مانند آن فيلم به نگاهى ساده انگارانه به بحران هاى كلان اجتماعى- فرهنگى مى انجامد. همان نگاهى كه در آثار فيلمسازان ديگرمان، مثلاً در فيلم بچه هاى آسمان مجيد مجيدى نيز گاه به گاه يافتنى است. نگاهى كه مى توان آن را چنين خلاصه كرد: فقر زيباست و پول براى آدم خوشبختى نمى آورد. در اين فيلم البته در ارتباط با اين تم نكته ديگرى هم دنبال شده است و آن اينكه از علم كارى ساخته نيست، و تنها ايمان مى تواند انسان را نجات دهد. از اين ديدگاه، خيلى دور، خيلى نزديك رساترين و امروزى ترين فيلم معناگراى جشنواره است (اگر اين اصطلاح خود معنايى داشته باشد. به هر رو من آن را به معناى گرايش به معنويت و نوعى ارتباط با عالم ماوراء حسى به كار مى برم.)سبك بصرى فيلم فوق العاده است. تصاوير كوير به خصوص آنها كه با عدسى تله يا در ساعات طلايى گرگ وميش گرفته شده اند و بازى اى كه با تابش نور چراغ هاى ماشين در گرد وغبارى كه بلند مى كند شده است، كوير را از حالت لوكيشن صرف در مى آورند به آن وجهى رازآميز مى بخشند. نقش حميد خضوعى ابيانه مدير فيلمبردارى فيلم را در درآوردن اين حال وهوا نبايد دست كم گرفت. همين طور نقش بهرام دهقانى تدوين گر فيلم را كه با گزينش درست تكه هاى فيلم در فصل هاى مونتاژى حركت ماشين در كوير توانسته است به فضاسازى فيلم كمك شايانى بكند و نقش محمدرضا عليقلى آهنگساز فيلم را كه با موسيقى خود حالت وهم آلود اين صحنه ها را تقويت كرده است.خيلى دور، خيلى نزديك شباهت هاى آشكارى به خانه اى روى آب ساخته بهمن فرمان آرا دارد. در آنجا هم پزشك مادى گرايى داشتيم كه احساس خوشبختى نمى كرد. حتى چهره و فيزيك مسعود رايگان بازيگر نقش پزشك فيلم ميركريمى به رضا كيانيان كه نقش اصلى فيلم فرمان آرا را بازى مى كرد بى شباهت نيست. اما فيلم خانه اى روى آب فيلم آشفته اى بود كه نتوانسته بود عناصر و داستان هايى را كه به ميدان آورده بود خوب جمع كند، هرچند در صحنه هاى منفرد در نمايش تلخى زندگى پزشك و تنهايى او از گزندگى و تلخى اثرگذارترى بهره مند بود. خيلى دور، خيلى نزديك فيلم خيلى يكدست ترى است و تند و تيز بيننده را به سمت نتيجه گيرى دلخواه خود مى كشاند. در اين راستا تسلط ميركريمى در مقام كارگردان از نظر انتخاب ميزانسن هاى درست و مناسب قصه، و بازى گيرى خوب، باعث مى شود يك آن حواس ما از پيگيرى قصه قهرمان ميانسال فيلم منحرف نشود.
/خاك/
خسرونقيبي نیز درمطلب دیگر درباره فیلم خیلی دور خیلی نزدیک نظر داده و با تمجید از این فیلم می نویسد :شرق بايد اعتراف كنم «خيلى دور خيلى نزديك» غافلگيرم كرد. فيلم روان و جذاب رضا ميركريمى در دل كوير مى گذرد و قرار است كلى مفاهيم عميق به خوردمان دهد اما چنان از ابزار سينمايى بهره مى برد و به لحاظ بصرى تماشاگرش را اغنا مى كند كه نمى توان حرف هايش را نپذيرفت. هيچ كدام از فيلم هاى پيشين ميركريمى را دوست ندارم و دليلش هم واضح است. او ديدگاه هاى ايدئولوژيك اش را بدون تكيه بر ابزار سينما، بيشتر در قالب يك داستان نويس يا طنزپردازى معمولى به مخاطب ارائه مى كرد و نمونه هاى خارجى اين نوع سينما، نشان مى داد كه ميركريمى تا چه حد جا براى روايت بهتر داستان هايش دارد. اما پيشرفت او در «خيلى دور خيلى نزديك» كاملاً غريب است. فيلمنامه اى پرجزئيات كه سير و سلوك معنوى كاراكترش را به تدريج و با آرامى همراه تماشاگر مى كند، فضايى قابل باور از تهران معاصر كه پس از ديدن فيلم اين حسرت را بر جاى مى گذارد كه كاش ميركريمى فيلمى درباره خود تهران بسازد و چشم اندازهايى بى نظير از كوير كه البته دست و دلبازانه هم خرج نمى شوند مهم ترين برگ هاى برنده ميركريمى هستند. اين البته جدا از بازى هاى استثنايى مسعود رايگان و الهام حميدى است كه روح فيلم را شكل مى دهند. «خيلى دور خيلى نزديك» را در دقايق پايانى دوست ندارم و اين مشكلى است كه از پيش هم به آن مطمئن بودم. داستانى اين چنين، حتماً بايد در دل كوير، با تنهايى مرد و شكل گرفتن همه حرف هاى داستان از آغاز، پايان مى گرفت و اين يعنى مقدار زيادى شعار از جنس سينماى معناگرا كه چندان سينمايى نيست. ميركريمى هم نتوانسته از اين دام بگريزد هرچند فكر مى كنم مى توانسته و نخواسته؛ اما به هرحال با زيركى اين اتفاق را از نيمه فيلم به پانزده دقيقه پايانى سوق داده و همين ضيافت او را تا پيش از اين پانزده دقيقه نهايى به هم نمى زند كه خودش غنيمت است. اگر پدر آن دوراهى پايانى را درست و به سمت اقامتگاه پسر مى رفت، آن وقت ديدار پدر و پسر، فيلم ميركريمى را بهترين اثر جشنواره مى كرد.
به گزارش پارس توریسم ،این ساخته میرکریمی علی رغم آنکه چندین بار از تلویزیون به نمایش در آمده ولی همچنان پس از سالها برای علاقه مندان جدی سینما فیلمی لذت بخش و دیدنی است .
مهاجر قرار است روز شنیه واز ساعت ۱۶ودر قالب برنامه های جشنواره هنری ۱۴۰۴ در تالار اندیشه حوزه هنری به نمایش در آید .
/نظرات جالب انتظامی درباره خیلی دور خیلی نزدیک/
بد نیست بدانید که شش سال پیش عزت الله انتظامی در گفت وگویی به ستایش ازاین فیلم پرداخته بود .در آن زمان آقای انتظامی گفته بود :فيلمهايي نظير "خيي دور، خيلي نزديك" بايد ساخته شود و بماند تا سينماي ايران زنده بماند. به گزارش خبرگزاري دانشجويان ايران(ايسنا) درسال ۱۳۴۸ ، عزتالله انتظامي هنرمند پيشكسوت تئاتر و سينما به آخرين ساخته رضا ميركريمي آفرين گفته و اظهار داشته بود : “خيلي دور، خيلي نزديك” آنقدر جذاب، پر محتوا و آموزنده بود كه هر انساني را تحت تاثير خود قرار داده و با معنويت همراه ميكند.
/خیلی دور خیلی نزدیک ۲۰ سال دیگر هم مورد استقبال قرار می گید/
انتظامي گفته بود :اگر ميخواهيم سينما در كشورمان زنده بماند، بايد فيلمهاي نظير "خيلي دور، خيلي نزديك" ساخته بشود، مطمئن هستم اگر اين فيلم 20 سال ديگر و براي هر فرهنگ و سليقهاي ديگر نيز نمايش داده شود، باز هم مورد استقبال قرار بگيرد.
اين هنرمند پيشكسوت گفته بود : اين فيلم، همانند فيلمهاي خوش ساخت ديگر در سينماي ايران ماندگار ميشود، معتقدم كاري كه سنگين ساخته شود و مورد استقبال هم قرار بگيرد، جاودانه ميشود.
عزتالله انتظامي خاطرنشان كرد : مخاطبان سينما خيلي زيرك و فهيم هستند و ديدگاه و شناخت مردم نسبت به يك فيلم با 20 سال گذشته خيلي تفاوت كرده است، زيرا مخاطبان در حال حاضر فرق ميان فيلم معنادار و مبتذل را به خوبي تشخيص ميدهند.
به گزارش پارس توریسم ،این ساخته حاتمی کیا علی رغم آنکه چندین بار از تلویزیون به نمایش در آمده ولی همچنان پس از سالها برای علاقه مندان جدی سینما فیلمی لذت بخش و دیدنی است .
مهاجر قرار است روز شنیه واز ساعت ۱۴ودر قالب برنامه های جشنواره هنری ۱۴۰۴ در تالار اندیشه حوزه هنری به نمایش در آید .
/درباره مهاجر/
هواپيماهاي شناسايي كه به طريق كنترل از راه دور هدايت ميشوند، به عمق خطوط دشمن نفوذ ميكنند. اسد يكي از كساني كه هدايت اين هواپيماها را برعهده دارد در موقعيتي خاص مجبور ميشود بدون اينكه پرنده را ببيند، آن را هدايت كند. در نهايت هواپيما- مهاجر- اطلاعات حياتي را از درون خاك دشمن براي نيروهاي خودي ميآورد.
/يك شاهكار محض است از تقابل عمق و دل/
علیرضا مجمع از منتقدان شناخته شده سینما چندی سال پیش دریادداشتی براین فیلم نوشته بود: سومين فيلم ابراهيم حاتميكيا يك شاهكار محض است از تقابل عمق و دل.
/ انگار سي سال پير شدهام/
خاطره ابراهيم حاتميكيا از مراحل تحقيق فيلم جالب است: «با كساني صحبت ميكردم كه اين هواپيماها را هدايت كرده بودند. يكي از آنها تعريف كرد، زماني كه ميخواسته پرنده را به خاك دشمن هدايت كند، آن را گم ميكند. دستگاه كنترل را روي شكمش فشار ميدهد، مينشيند و سرش را هم پايين ميآورد انگار دارد سجده ميكند. ميگفت حاتميكيا، وقتي سرم را بالا آوردم ديدم پرنده برگشته، اما من انگار سي سال پير شدهام.»
/سیرو سلوک بی سابقه در سینمای ایران/
به اعتقاد آقای مجمع :اين سير و سلوك، نمونهاش كمتر در سينماي ايران ديده شده است. نمونه ديگرش شايد، ديدهبان فيلم قبلي ابراهيم حاتميكيا باشد كه آن هم فيلمي كوچك و صميمي بود كه چهار ساعت آخر زندگي يك ديدهبان زمان جنگ را تصور ميكرد.
حاتميكيا در ضمن يك نقطه شروع هم در اين فيلم از خود به جاي ميگذارد كه تا مدتها در فيلمهاي ديگرش به قدري تكرار شد كه يك ترجيع بند را ميمانست. اين نقطه شروع، حضور پلاك در فيلم بود كه در زمان جنگ به عنوان نشانه هويت رزمندگان شناخته ميشد.
/ رقص پلاكها سوار بر پرنده آهنين/
علیرضا مجمع درادامه مطالب خود درباره مهاجر می نویسد :فصل پاياني مهاجر و رقص پلاكها سوار بر پرنده آهنين، تصويري به ياد ماندني و يكه در سينماي جنگ ايران است.
/دیدن مهاجر الزامی است/
این منتقد سینما درادامه توصیه های جالبی دارد :براي كساني كه سينماي جنگ ايران را نميشناسند و اصلا از جنگ و دفاع مقدس هشت ساله فرزندان اين سرزمين اطلاع كمي دارند، نسخه ديدن مهاجر نسخهاي الزامي مينمايد. كشف و شهود موجود در فيلم و از همه مهمتر برتري دل بر عقل به علاوه تماشاي تكرار نشدني سينماي جنگ ايران ميتواند براي تماشاگر امروزي و نسل جديد بسيار جذاب باشد.
/راحت وروان در فضایی پاک/
مسعود فراستی نیز در زمان فیلم مهاجر در مطلبی در ستایش ازاین فیلم می نویسد :مهاجر، از همان لحظة آغازين، راحت و روان فضاي پاك و سنگينش را به رخ ميكشد: پلي در ميان نيهاي ساكت و آرام، نور نارنجي رنگ غروب كه محيط را فراگرفته، نواي محزون و صداي صفير خمپارهاي گاهگاهي با نواي ني بهم ميآميزد و يكي ميشود. محمود وارد كادر ميشود و با گامهايي آهسته پل را طي ميكند. دوربين روي دست از پشت سر او را ميگيرد. پوشهاي دردستش دارد. لحظهاي ميايستد، گويي بدنبال صدا ميگردد. آرام و در حال تفكر به راه ميافتد و ما نيز بدنبالش، پل پيچ ميخورد و در انتهاي آن اسكلهاي كوچك ديده ميشود.
/نوایی که از جدایی خبر می دهد/
آقای فراستی درادامه مطلب خود می نویسد :محمود ميايستد. در گوشهاي از اسكله، اسد نشسته و با خود خلوت كرده ني ميزند. نواي نياش خبر از جدايي و دوري ميدهد. اين نوا، به همراه صورت معصوم و آرام اسد، كل فضاي متعارف جنگي را بهم ميريزد و از همان ابتدا فضايي ديگر از جبهه و جنگ خلق ميشود؛ فضايي بكل متفاوت كه در آن انسان حاكم است نه اسلحه. در آن روح و دل آدمي تسلط دارد، نه خشونت و كشتار انسان جنگطلب يا اهل جنگ. در چنين فضايي است كه با يك ديالوگ كوتاه و ساده بادو شخصيت اصلي مهاجر آشنا ميشويم: اسد و محمود.
محمود پوشة حاوي عكسها را به اسد ميدهد:
اسد: به جايي رسيد؟
محمود: اره چاپش كرديم ... كار سختيه، بهتره بهشون قول نديم.
اسد: چرا؟
محمود: اگه از پسش برنيايم آبروريزي ميشه.
اسد: اين دكل جون خيليها رو گرفته؛ آبرو هم روش.
محمود: كاري كه تجربه نشده درصد خطايش بالاس.
اسد: درسته.
محمود: چوب بيتجربگي رو ميزنند.
اسد: چوب بيتجربگي رو، نه چوب باور رو.
● در همين سكانس مقدماتي، با چند نماي متوسط درشت از محمود و نوع راه رفتن و حرف زدنش، يكي دو نما از اسد ونيزدن و آرامش درونيش و يك ديالوگ كوتاه شروع فيلم، دو شخصيت اصلي بسادگي و ايجاز تمام به ما معرفي ميشوند: دو دوست مسلمان، يكي (محمود) اهل علم و تجربه و ديگري (اسد) اهل دل و باور. فيلم، به همين راحتي و بدون هيچ دست و پا زدني در همين مدت كوتاه، فضا، موضوع و آدمهاي اصليش را عرضه ميكند و در پي آندر سكانس اول، عنوانبندي فيلم با يك موسيقي خوب ميآيد. دوربين درون قايقي آرام در يك باريكة آبراه ميگذرد و اسامي روي نيزار نوشتهمي شود و در آخر عنوانبندي، دوربين عقب ميرود و درون قايق نمايان شده و نام كارگردان فيلم ـابراهيم حاتميكياـ درون قايق با سه سرنشين حك ميگردد.
/اينهماني فيلمساز با سرنشينان قايق/
فراستی درادامه می نویسد :اينهماني فيلمساز با سرنشينان قايق در عنوانبندي بسيار بجاست، چرا كه فيلمساز ما از جنس همينآدمهاي ساده و زلال است و اوست كه قصهاش را روايت ميكند؛ قصة جبههاش را. به قول خودش «قصة غصة » دوريها را» و مهاجر جبهة حاتميكياست (همچون ديدهبان) و نه جبهة هيچكس ديگر و چه جبهة راستي!
قايق ميايستد و اسد نيها را كنار ميزند؛ موضوع مورد بحث به تماشا گذاشته ميشود: دكل دشمن. آري اين دكل است كه بايد از بين برود، اما با چه وسيلهاي؟
● سكانس دوم وسيله معرفي ميشود: محيطي باز و خاكي كه با نيها محصور شده. محمود و همرزمش علي، در كنار يك هواپيماي كوچك (مهاجر)، مشغول نصب آرپيجي به زير بال مهاجرند و كمي دورتر سعيد گوشي بيسيم را در دست دارد و با اسد ارتباط ميگيرد. پس وسيلة نابودي دكلِ دشمن اين مهاجر كوچك است. ميبينيد در كمتر از پنج دقيقه، فضا، موضوع قصه، شخصيت ها، وسيله و تقريباً همه چيز روشن ميشود؛ آنهم پله به پله با ريتمي درست، و اين ريتم آرام تا به آخر فيلم بدون سكته به پيش ميرود و بكار كشش بسياري ميدهد؛ به گونهاي كه تقريباً هيچچيز ـنه آدمها و نه وقايعـ اضافي نيستند. كم هم ندارند و تماشاگر راحت فيلم را تعقيب ميكند. پس از اين معرفي موجز و مؤثر، موضوع و شخصيتها در فضاي خاص اين جبهه با لوكيشني زيبا (سراسر نيزار) پرورش مييابند.
/داستان محمود واسد/
فراستی درادامه درباره شخصیتهای فیلم می نویسد : تمركز فيلم بر دو شخصيت اصلي است: محمود و اسد، رابطهشان و رابطشان (مهاجر)، رابطي كه، بدليل درست از كار درآمدن شخصيت محمود و اسد و رابطهشان، شخصيتي مييابد و به «واسط انساني» ميان آن دو بدل ميشود. از اينجا به بعد، رشد و پرورش اين دو عمدتاً بر محور مهاجر شكل ميگيرد: ارتباط هر يك به تنهايي و از طريق ارتباط با ديگري. عامل ارتباط هر يك با مهاجر هم يك دستگاه كنترل از راه دور است. محمود مهاجر را آماده ميسازد؛ بدقت تمام. اجزاي آن را كنترل ميكند. بال و سينه تكان ميخورد. پاها و ... آماده پرواز ميشود (همچون يك جاندار ـ يك پرنده). دوربين دور پرنده ميچرخد و سرانجام محمود پرنده را به پرواز درميآورد. صداي مهاجر در آسمان طنينانداز ميشود كه اين طنين در آخر فيلم معني واقعيش را ميگيرد. از لحظة پرواز، دستگاه راديويي واسط هر يك با پرنده است. انگشتها روي دكمههاي راديو. انگشتها عامل ارتباط و پيام و بعداً عامل لمس درون. محمود پرنده را به اسد پاس ميدهد (با چه دقتي) و انگشتان اسد بر روي كليد،نماهاي درشت از دستگاه كنترل از زواياي مختلف و قطع به چهرهها و قطع انگشتان و بازي با كليدها و آغز ارتباط و ادامة آن. اين نماها و قطعها بخوبي حس را ميرسانند. در دفاعات بعدي، هرچه نقش مهاجر بعنوان واسط انساني ميان محمود و اسد بيشتر شود، نقش و شخصيت پرنده مهمتر ميشود؛ نقشي فراتر و مستقيمتر از كبوترنامهبر. با رشد اين نقش، نقش انگشتان دست (به عنوان عامل ارتباط) و تماسشان با دكمههاي راديو افزايش مييابد. گويي تمام وجود اسد و بعداً محمود به انگشتان منتقل شده و كليد راديو نيز جان ميگيرد (با استفاده از نماهاي درشت و قطعهاي بجا از چهره، از دستگاه، از مهاجر و از انگشت).
/نوبت شلیک/
چندين تصوير از ديد مهاجر ثبت ميشود؛ با صدايي بسيار زنده و حركت درست دوربين. گويي انسان دوربين بدست بدقت از بالاي هواپيما، عكاسي ميكند (با يك ريتم واقعي). هر بار كه اسد دكمة كوچك عكاسي رامي فشرد و صداي منقطع آن به گوش ميرسد (با ان چهرة مصمم و تمركز انگشتان روي دستگاه و نگاه برآسمان)، به نظر ميآيد كه انگار اسد خود در حال عكاسي است و سوژه و تصاوير را ميبيند. پس از اين مرحله، نوبت شليك است. انگشت اسد، چشمان او، كليد راديو، همه بدقت و با جزئيات در تصاوير درشت ديده ميشوند و حس و حال و تمركز اسد بخوبي به ما منتقل ميشود.
پرندة كوچك شليك ميكند و دوباره هدفگيري و شليك، صداي گلولهها و خمپارة دشمن فضا را پر كرده (آرامش اسد و تمركزش در چنين فضايي چه تضادي ايجاد ميكند!) دوربين با چرخش پرنده ميچرخد؛ انگشت اسد آماده است. در همين اثنا كسي بسرعت از دكل پايين ميآيد؛ اسد او را ميبيند. يك نماي درشت از انگشت اسد روي كليد آتش، شيرجة پرنده، سكوت دكل و لرزش انگشت اسد روي راديو (باتدوين خوب، حس ترديد اسد درآمده). ناگهان اسد دستش را از كليد دور ميكند و اهرم فرمان را حركت ميدهد. فشار روي چهره اسد از بين ميرود و چهره اش باز ميشود و رها. پرنده چرخ ميزند و ما با اسد به همراه دوربين حاتميكيا. در نماي بعدي دكل ديده ميشود. شيرجة پرنده، دكل آرام، چشمان بستة اسد و سرانجام شليك. انفجاري مهيب رخ ميدهد و موشكها بر برجك دكل اصابت ميكنند. حاتميكيا با سه دوربين اين انفجار را ميگيرد و چه انفجار قوي و گويايي. اهميت دكل و اهميت از بين رفتن آن بيشتر نمايان ميشود. گويي تمام انتقام بچهها از دكل گرفته ميشود.
/او انسان است وعاشق/
● براستي چرا چند لحظه قبل اسد ترديد كرد و حالا با چشمان بسته دكل را ميزند؟ بنظرم در آن لحظه وجود آن عراقي كه از برجك خارج ميشد مانع زدن اسد شد، چرا كه هدف زدن دكل بود و نه زدن شخص، آنهم كسي كه خطري و تهديدي از جانبش نبود. اسد چنين انساني است انساني كه خواستار كشتار و خونريزي نيست، نميخواهد جاني را بگيرد مگر اينكه مجبور شود. او انسان است و عاشق و از آنجا كه خالق انسان، «خدا» را دوست ميدارد، مخلوق خدا را نيز دوست ميدارد. جبهه و جنگ برايش انجام «تكليف» است و عبادت. «تكليف» كور نيست، نوعي عشق است (و فيلمساز از جنس اسد است). اسد انسان را نمي زند و دكل را، كه عامل تهديد و از بين بردن ياران اوست. هدف قرار ميدهد و حاتميكيا چه راحت و ساده (و بيادا و شعار)، با يك لرزش انگشت اسد، اين حس و روحية والاي انساني را به نمايش ميگذارد.
/شخصیتهای زلال و زیبا/
آقای فراستی درادامه می نویسد : اينگونه است كه گفتم مهاجر (و ديدهبان و آثار ديگرش) جبهة حاتميكياست و شخصيتهايش هم بسيار سادهاند؛ زلال و زيبا. بجاي اهل كشتار و دريدن بودن، اهل دل و عشقاند و همانگونه كه دربارة آدمهاي ديدهبان نوشته بودم: «همگي انسانهاي عادي و با ريشهاند: شخصيتها و تيپهايي ساده، با ضعفها و ترسها، با رنجها و جسارتها كه همه انساني است و زيبا ... هيچكدام از خصوصيات انساني فراتر نميروند، «سوپر من» نميشوند، با يك دست صدها تن از افراد دشمن را به خاك نمياندازند، روئينتن هم نيستند. انسانهاي كوچك بزرگي هستند كه سادهاند و صادق .»
/عارف قلابی مد روز نمی سازد/
حاتميكيا در خلق و پرورش شخصیتهای خود بسيار استادانه عمل كرده است و با چشمان باز. هيچيك اهل مردن و قهرمان شدن نيستند؛ اما اگر مجبور شوند (عارفي در ديدهبان و اسد در مهاجر) مرگ و شهادت را ميپذيرند و خطر قهرمان شدن را.
● فيلمساز ما، بخوبي و درستي، آنان را ميشناسد. در مورد آنان گزافه نميگويد؛ دروغ هم نميگويد. عارف قلابي مد روز نميسازد. تكليفش با خودش، بالنتيجه با من و شما هم، روشن است و نه سر خود و نه سر ما گلاه نميگذارد و (اين چه نعمت بزرگي است در اين وانفساي ادا و ادعا، دروغ و عرفان بازي!).
/چرا حاتمی کیا لحظات شهادت را اسلوموشن می گیرد/
آقای فراستی درادامه مطلب خود می نویسد :حاتميكيا زخمي شدن و شهادت را با اسلوموشن ميگيرد (در ديدهبان هم)، چرا كه معتقد است:
«در اين لحظات، تمام زندگي، خوبيها و بديها جلوي چشم انسان ميآيند و ميروند ولي بعد كه انسان نجات پيدا ميكند، متعجب ميشود كه اين همه صحنه را چگونه در چند لحظه ديده است.»
بعد از خداحافظي دو دوست، هر وقت كه مشكلي و دردسري براي اسد روي ميدهد، محمود دلش خبرش ميكند. غصة اسد و ياران در آن طرف (در جبهه دشمن) به اين طرف (محمود) منتقل ميشود. محمود، مضطرب و آشفته، از آنها خبر ميگيرد و با قطع خوب و بجا به قايق سوراخ سوراخ شدة اسد، همة حس و رابطه در ميآيد (مگر سينما غير از اين است؟)
/زیبا ترین لحظات تاریخ سینمای ما/
فراستی درادامه می نویسد : آري، مهاجر ساده است و زيبا. از آن دست سادههايي كه از شدت زيبايي سادهاند و سكانس آخرش با آن لحظات عجيب از زيباترين لحظات تاريخ سينماي ماست.
مهاجر ساده است؛ اما نه بدون تفكر. بسيار حساب شده و فكر شده، ساخته و شكل گرفته است. شايد بشود سادگيش را با آثار ساموئل فولر مقايسه كرد و لحظات آخرش را با هاواكس.
مهاجر ادامة منطقي ديدهبان است و شفافتر و آگاهانه تر. اگر در ديدهبان اساس احساس است كه از خود فيلم هم مهمتر است، در مهاجر حس با فيلم و لحظاتش عجين شده و باز حس فرتر مي رود. اساس ديدهبان در راستگويي و شفافيت آن است، در گرمي و مهرباني آن. اساس مهاجر هم چنين است. عليرغم تلخي مرگها، اميدبخش است و سپيد. ميشود باز عيبها و اشكالات فيلم را برشمرد و فهرست كرد:
/مهاجر باروح تر و شفاف تر ازدیده بان/
● در پايان مطلب ديدهبان نوشتم كه، «انتظار ندارم فيلم بعدي حاتميكيا، فيلم با اهميت و بزرگي باشد، فقط اميدوارم كه فيلم با روح و شفافي باشد. شفافتر و سپيدتر از ديدهبان.» خوشبختانه مهاجر با روحتر و نيز شفافتر از ديدهبان است و زيباتر.
/مهاجر هم دوره هامون مهرجویی /
به گزارش پارس توریسم ،فیلم مهاجر حاتمی کیا در دوره هشتم جشنواره فجر نمایش داده شد .هشتمین دوره جشنواره بين المللي فیلم فجر در سالي برگزار شد که رهبر کبير انقلاب ديگر در ميان ما حضور نداشت و ايران در غم فراق بنيانگذار انقلاب بود با اين حال فیلم های مهمی همچون «دندان مار، مهاجر، مادر و زیر بام های شهر» را در پرونده خود داشت و نسبت به چند دوره پیش با وجود بخش هاتی متعددی که داشت از تعداد فیلم کمتری در بخش مسابقه بهره مند بود.
هیات داوران اين دوره را افرادي چون «سیف الله داد، فرهاد صبا، موچهر عسگری نسب، هوشنگ کامکار و محمدباقرکریمیان تنها 19 فیلم بلند را در بخش مسابقه مورد بررسی قرار دادند وفیلم مهاجر جوایز زیر را دریافت کرد :
بهترین فیلم: مهاجر (ابراهیم حاتمیکیا)
دیپلم افتخار: ابراهیم حاتمیکیا (مهاجر)
بهترین موسیقی متن: کریم گوگردچی
بهترین صداگذاری و میکس: محسن روشن
بهترین جلوههای ویژه: اصغر پورهاجریان

امروز صد و سيامين سالروز تولد ويرجينيا وولف، نويسندهي مدرنيست انگليسي است كه رمان «به سوي فانوس دريايي» را در كارنامهي حرفهاي خود دارد.
به گزارش خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، «آدلاين ويرجينيا وولف» بانوي رماننويس، مقالهنويس، ناشر، منتقد و طرفدار حقوق زنان بود که آثار برجستهاي چون «خانم دالووي»، «بهسوي فانوس دريايي» و «اتاقي از آن خود» را به رشتهي تحرير درآورده است. وي در بيست و پنجم اولين ماه ميلادي ديده به جهان گشود تا دنياي ادبيات با يكي از برجستهترين نويسندگان زن آشنا شود. او نويسندهاي انگليسي بود كه اولين كمكها را به تي. اس. اليوت كرد تا وي در عرصهي ادب ديده شود.
وولف مادرش را وقتي سه ساله بود، از دست داد. پدر او «لسلي استفن» نويسنده، کوهنورد و منتقد برجستهي آثار ادبي عصر ويکتوريا بود. ويرجينيا از کتابخانهي غني پدر بهرهي بسياري برد و از جواني ديدگاههاي ادبي خود را، که متمايل به شيوههاي بديع نويسندگاني چون «جيمز جويس»، «هنري جيمز» و «مارسل پروست» بود، در مطبوعات به چاپ ميرساند.
ويرجينيا پس از مرگ پدرش در 22 سالگي، بعد از آنکه توانست از زير سلطهي برادر ناتنياش «جورج داکورت» آزاد شود، استقلال تازهاي را تجربه کرد. برپايي جلسات بحث دوستانه همراه خواهرش «ونسا»، و برادرش «توبي» و دوستان آنها تجربهي نو و روشنفکرانهاي براي آنها بود. استقلال مالي او در جواني و پيش از مشهور شدن، از طريق ارثيهي مختصر پدرش، ارثيهي برادرش «توبي» که در سال 1906 بر اثر بيماري «حصبه» درگذشت و ارثيهي عمهاش «کارولاين اميليا استفن» که در کتاب «اتاقي از آن خود» بدان اشاره کرده است، به دست آمد.
او در سال 1912 با «لئونارد وولف» کارمند پيشين ادارهي دولتي «سيلان» و دوست قديمي برادرش ازدواج کرد و همراه با همسرش انتشارات «هوکارث» را در سال 1917 برپا کردند. انتشاراتي که آثار نويسندگان جوان و گمنام آن هنگام از جمله «کاترين منسفيلد» و «تي. اس. اليوت» را منتشر ميکرد.
ويرجينيا وولف نويسندهي رمانهاي تجربي است که سعي در تشريح واقعيتهاي دروني انسان را دارد. نظرات وي که از روح حساس و انتقادي او سرچشمه يافته، در دهه ششم قرن بيستم تحولي در نظريات جنبش زنان پديد آورد. وي در نگارش از جريان سيال ذهن بهره گرفته است.
کتاب «اتاقي از آن خود» وولف در کلاسهاي آيين نگارش پايههاي مختلف تحصيلي دانشگاهي تدريس ميشود. علاوه بر اهميت شيوه نگارشي آن، اين کتاب ويژگيهاي نثر مدرنيستي را در مقالهنويسي وارد کرده و سبک جديدي ايجاد کرده است. گذشته از اين، «اتاقي از آن خود» را شکلدهندهي جريان نظري فمينيستي و بهطور خاص نقد ادبي فمينيستي ميدانند.
وولف طي جنگهاي جهاني اول و دوم بسياري از دوستان خود را از دست داد که باعث افسردگي شديد او شد و در نهايت در تاريخ 28 مارس 1941، پس از اتمام آخرين رمان خود بهنام «بين دو پردهي نمايش»، خسته و رنجور از وقايع جنگ جهاني دوم و تحت تأثير روحيهي حساس و شکنندهي خود، با جيبهاي پر از سنگ به رودخانهي «اوز» در «رادمال» رفت و خود را غرق کرد. او يکي از بنيانگذاران بنياد «بلومزبري» بود.
نخستين زندگينامهنويس رسمي وولف خواهرزادهاش، «کوئنتين بل»، است که گذشته از ويژگيهاي مثبت، چهرهاي نيمهاشرافي و پريشان از او ترسيم کرده است. در دهههاي 1980 و1990 پژوهشگران مختلفي دربارهي وولف نوشتند و به تدريج هم تصويري واقعبينانهتر و متعادلتري از اين نويسنده به وجود آمد و هم به اهميت سبک و فلسفهي او در ادبيات و نيز نقد فمينيستي پرداخته شد.
رمانهاي او عبارتند از:«سفر به بيرون»، «شب و روز»، «اتاق جيکوب»، «خانم دالووي»، «بهسوي فانوس دريايي»، «اورلاندو»، «امواج»، «فلاش»، «سالها»، «بين دو پردهي نمايش». از آثار غيرداستاني او ميتوان به «اتاقي از آن خود» و «سه گيني» اشاره كرد.
امیر سقراطی نقاش ومنتقد پرکار وقتی نمایشگاه می گذارد سخت است که درباره اش بنویسی
نقاشی های اورا دنبال کرده ام . او ازسالهای دوری که کاریکاتور کار می کرد به نقاشی آبستره محض رسیده است ، آبسترهایی که فضایی معلق است برای رنگ هایی که با هیجان روی سطح مقوا می گذارد، این تعلیق مهمترین خصوصیت نقاشیهای او پس از رنگ های بسیار درخشان و اشباع او ست . در نقاشی های او معمولا فرمی که مدور است و در خود می پیچد در یک بی وزنی در تعلیق است ، نقاشی های اوبا آنکه کاملا آبستره است اما یک اتوبیوگرافی کامل است ، آثار او برایم یاد آور جمله ای از پیکاسو است که می گوید : نقاشی شیوه دیگر نگارش خاطرات روزانه است .همانطور که یکی از آثار او که درواقع مجموعه ای از نقاشی های کوچک است در واقع روزشماری است از روزهای هفته ، روزها و شب هایی که او در آن زیست می کند و روزگار را می گذراند . نگاهی که این آثار با آن خلق شده است همراه با شوریدگی و شاعرانگی است او عاشق وار قلم می زند و در پی گفتن راز هایش با ماست و نه حرفی اجتماعی و نه رفتن به نبال آنچه مد می شود
نقاشی های امیر سقراطی به فلسفه رمانتیک های آلمانی نزدیک است که به نظرشان اثر هنری سندی از پایان کار نیست بلکه شرحی است از تکوین شخصیت یا روحی که در حال شکل گیری است (بابک احمدی . حقیقت و زیبایی) و این نوع نگاه در آثار هنری مختلف نیز قابل شناسایی است که در سینما مهمترین شخصیت با این نوع رویکرد آندره تارکوفسکی است . تارکوفسکی معتقد بود : هنرمند به جای همه کسانی حرف می زند که قادر به سخن گفتن نیستند و این گونه نگاه به جهان در آثار سقراطی برایم قابل لمس بود، او از هیجانی غمناک سخن می گوید از آنچه ما جرات دیدن اش را نداریم را پرده بر می دارد اما به وضوح نمی گوید که چه خبر است. با زبان تندی رنگها با ما سخن می گوید و همانطور که یک منتقد رومانتیک آلمانی در قرن نوزدهم در اثر هنری ، تکامل زندگی هنرمند را می جست او نیز چندقرن بعد به هنر به عنوان مسیری برای کمال هنرمند نگاه می کند . البته این گونه تعابیر هنرمند را از یک فرد عادی تبدیل به پیغامبر می کند که با الهامات آسمانی آشناست ، اما امیر سقراطی شهروندی است مانند دیگران .او تنها تجربه زیست تعلیق گونه خود را با رهایی ضربه قلم هایی که رنگهایی بسیار شفاف و درخشان دارد و گاهی از لایه لایه ی رنگ روی هم ضخیم شده است تصویر کرده است. او هنرمندی است نقاشی هایش در نا خودآگاهش شکل می گیرد. درست بر خلاف نقد هایی که می نویسد و در خود آگاهی کامل او نوشته می شود. او معلق است اما آثارش در ستایش این تعلیق است او ستایش گر رهایی است و رهایی را در غریزی نقاشی کردت جستجو می کند
خطوط در نقاشی های او حظور ندارند هر چه هست سطوح بزرگ و کوچک است ، او نقاشی است که با حس و الهام رنگ ها را بدون آنکه از قبل ترکیب کند روی سطح نقاشی به کار می برد . معلوم نیست او مهمان رنگ هاست یا میزبان آن هاست ، اما اشتیاق او در به کار گیری رنگ نوعی تجربه کودکانه را همراه خود دارد و در آخر او در نقاشی هایش به ما نشان می دهد که تعبیر شاعرانه جهان و طبیعت را به تعبیر موشکافانه و نقادانه ترجیح می دهد .
مهمترین بخش حرفهای خانم بختیاری به شرح زیر است :
-وقتی فیلمنامه خوب می بینم غش می کنم ولی معمولا دراین سالها فیلمنامه ها چنگی به دل نمی زنند .
-اعتراف می کنم یکی از بدشانس ترین بازیگران سینما وتلویزیون هستم . چون فیلمنامه خوب خیلی کم به دستم می رسد .
(در پاسخ به این سوال که چرا در فیلم هایی که سطح پایینی از نظر فیلمنامه دارند بازی می کنی؟)-بیشتر به خاطر پولی که می دهند .متاسفانه الان فیلمنامه های ما درحد کیهان بچه ها هستند ومامتاسفانه فیلمنامه نویس خوب حتی به اندازه انگشتان دست هم نداریم .ولی خب مجبوریم که بازی کنیم . مگر من الان چه قدر می توانم صبر کنم که اصغر فرهادی فیلمی بسازد واز من برای بازی در آن دعوت کند ؟
-سینمای طنز ما واقعا وحشتناک است . قطعا من دوست ندارم در کارهای ضعیف بازی کنم . اما حداقل سعی می کنم دراین کارهای ضعیف خوب بازی کنم .به هرحال شخصیتم جوری است که در خانه نشستن را خیلی دوست ندارم .
-آخرین کتابم "کلاغهای قیطریه " بود که بسیار هم مورد توجه منتقدان ونویسندگان قرار گفت و حتی به چاپ دوم رسید . ازاین موضوع خیلی ذوق کردم اما یک دفعه ناشر این کتاب غیبش زد و بدون اینکه حتی دستمزدم را بدهد فرار کرد ورفت . شکایت فایده ای نداشت .برای همین دیگر سراغ این کار نرفته ام .
(دلت برای چه کسانی تنگ شده ؟)-مهدی اباصلت ،اردشیر افشین راد،رضا صفدری و مهدی نوربخش . دلم می خواهد از طریق مجله شما به خانواده این عزیزان بگویم که این آدمها درقلب من جای دارند و به یادشان هستم .
آقای ابطحی دریادداشت خود نوشت :برنده شدن فیلم زیبای جدایی سیمین به عنوان بهترین فیلم خارجی گلدن گلوب در بین مخاطبان سینمای کشور و به خصوص جوانان این مرز و بوم موجی از شادی ایجاد کرد و به عنوان افتخار ملی تلقی گردید. این طبیعی است که وقتی در سطح جهانی یک موفقیت بنام یک ایرانی ثبت میشود، مردم ایران به آن افتخار کنند و شادی نمایند. اگر این افتخار در حوزه های فرهنگی و هنری باشد از آن جهت مردم را شاد تر میکند که می بینند دنیا در برابر موجی که بر علیه ایران به راه افتاده و رسانه های جهانی تلاش میکنند که ایرانی را به دور از هنر و فرهنگ معرفی کنند. صدای پر لطافت مردم ایران که جوهر اصلی مردم این مرز و بوم است وقتی از درون پوسته ای می شکفد و در معرض دید جهان قرار میگیرد، هم در مواجهه با این فضایی که ساخته شده، یک سورپرایز تلقی میشود و هم زبان دل مردم ایران میشود که به دنیا میگویند ما مردم ایرانیم که اصغر فرهادی ها میتوانند فرهنگ و هنر غنی نهفته شده در ذات این ملت را به نمایش بگذارد. اینکه ساخت فیلم با استانداردهای جهانی مطابقت دارد و اگر نباشد، سینما نمیتواند نام بگیرد نکته غیر قابل انکاری است . اما در کنار توجه به این خوش ساختی فیلم، مضمون مهربانانه و انسان دوستانه فیلم جدایی سیمین از نادر هم حتما اثر شگرفی در بینندگان وهیئت ژوری داشته است. و اتفاقا همین نکته که مردم ایران دارای این نهاد مهربان هستند و همیشه خواهان صلح و آزادی بوده اند و این واقعیت در این تنها جدایی شیرین ساخته فرهادی نمود پیدا کرده شاید دلیل مصاحبه دلنشین آقای فرهادی بود که از صلح خواهی مردم ایران برای دنیا حرف زد. بی تفاوتی و کم محلی مسئولان فرهنگی و هنری کشور البته جای گلایه فراوان دارد. کسانی که بر مسند مدیریت دولتی هنر کشور نشسته اند چرا نباید به نمایندگی از مردم اولین افتخار کنندگان و صادر کنندگان بیانیه خوشحالی باشند؟ فیلمی که همه بازیگران آن مقیم ایران هستند و در این کشور در بعد اتقلاب فیلمسازی یاد گرفتند و در کنار مردم ماندند و فیلمی ساختند که از همین سیستم دولتی مجوز اکران گرفت و مورد استقبال مردم بود و در نهایت مدارج طبیعی رشد خود را با اتکا به تلاش کارگردان و بازیگران و عوامل تهیه طی کرد. سینمای ایران سالهاست که از بهترین های دنیا است. در همه مقوله ها حرف و سخن دارد. افکار و اندیشه های مختلف در آن حوزه تجربه فیلمسازی کرده اند. مربوط به قشر و گروه خاصی نبوده. نهادهای دولتی در بهترین صورت مزاحم آنها نبوده اند و با اتکا به ذهن حلاق و هنر دوست و هنر شناس خود رشد کرده اند.این را اگر مدیران دولتی قدر نشناسند، عرض خود می برند. در حوادث اخیر سینمایی ایران که با اصرار بر انحلال خانه سینما از سوی وزارت ارشاد کلید خورد، دولت عملا تلاش کر که بخش مدنی و صنفی سینماگران را که میتوانستند واسطه خوبی بین دولت و اعضای این خانه باشند میخواست حذف کند. دولتهای مطمئن به خود معمولا خود پیشقدم راه اندازی نهاد های صنفی میشوند تا مشکلات هر صنف را با کمک خود آنها حل و فصل نمایند. اهالی صبور سینما که میدانند هنرشان سنگهای زیرین جوی است و استوار در خدمت نام و آوازه این ملت هستند با صبوری تلخی اعلام انحلال خانه شان را تعقیب کردند و با آرامش ذاتی به انتظار نشستند تا شاهد رفع موانع باشند و دوباره زلال تر از گذشته به خدمت این مرز و بوم پر گهر کمر ببندند. موفقیت بزرگ جدایی سیمین از نادر و پر آوازه شدن دوباره نام ایران بر سکوی فرهنگی جهان نتیجه همین صبوری و پر کاری اصحاب هنر است. این موفقیت که بی شک موفقیت ایران است بر همه مبارک باشد.
مهمترین بخشهای اظهارات عسگرپور به شرح زیر است :
/در پی تقسیم غنائم خانه سینما/
-هیچ وقت فکر نکردم بخش عمده ای از همکاران که از هیات مدیره خانه سینما حمایت می کنند همه یک جور فکر می کنند و یک دغدغه دارند. همانطور افرادی که این روزها اظهار نظرات تند وتیزی می کنند و به سبک جنگهای قدیمی در پی تقسیم غنائم خانه سینماهستند هم نظر واحدی ندارند .کما اینکه از میان افرادی که این روزها اظهار نظر کردند فردی هست که سابقه گرایش غیر دینی داشته وهیچ وقت هم از اعتقاد خود دست برنداشته اما امروز با کلمات و ادبیاتی که مختص روحانیون وحزب اللهی های سر سخت است صحبت می کند .حتی معاون سینمایی هم انگیزه متفاوتی با مدیر کل اداره نظارت ارزشیابی دراین جریان دارد .
/فکر می کنند با فحش دادن انجام وظیفه می کنند/
ما بابیماری های فرهنگی از قدیم در حوزه سینما روبرو بوده ایم .و این بیماری ها درسالهای بعد فارغ از اینکه خانه سینما ومعاونت سینمایی باشند یا نباشند درد آور خواهد بود .متاسفانه شرایط فرهنگی جامعه ما سال به سال بدتر می شود.هجوم ماهواره ها هم شرایط را بدتر می کند و گروهی از مسئولان فکر می کنند تنها با فحش دادن وخطو نشان کشیدن ،تمامی وظائف خود راانجام داده اند .مردم اعتماد خودرا به سینما وتلویزیون از دست داده اند و استقبال آنها از ماهواره ها هم بیشتر می شود .عمده این شبکه ها هم هدفی جز نابود کردن بنیاد خانواده را ندارند .
/مدیرانی که تخصص ندارند/
می توان گفت دورنمای روشنی وجود ندارد چون مدیرنی که در زمینه فرهنگی تخصص لازم را ندارند هم مشغول به کار هستند ووضعیت هم بدتر می شود.
/وزیر به راحتی نقش پدری خودرا کنار گذاشت/
دراین دعوا بزرگ و ریش سفیدی وجود ندارد. مازمان حصر مالی چندین نوبت به وزیر نامه نوشتیم و خواستار وسطت وپادر میانی ایشان شدیم اما نتیجه نداد. به نظرم در قوه مجریه هیچ کسی نمانده که ما سراغ او برویم چرا که چندین نامه بی پاسخ هم به ریاست محترم جمهور نوشتیم . خیلی سخت است که با چنین موقعیتی مواجه شدیم . وزیر به راحتی نقش پدری خودرا کنار گذاشت و یک طرف دعوا شد و معاونت سینمایی از ابتدا به سرعت تصمیمات احساسی گرفت و شان خودرا اینگونه تعریف کرد .
این را دختر سبزه وکوتاه قدی به مراجعه کننده خود که مرد جوانی است می گوید .
زن جوان کارشناس یکی از مراکز همسر یابی است که به نام بنگاههای ازدواج و یا بنگاههای عاطفه شناخته می شوند .
پسری که مراجعه کرده بدون خانه وماشین است وتنها سه میلیون تومان دارد و دوست دارد دختر مورد علاقه اش شاغل و مهندس با خانواده ای در شرایط متوسط و مانتویی باشد .دخترجوان (کارشناس ازدواج )باخنده خطاب به پسر می گوید :
این عبارات بخشی از گزارش جالب هفته نامه آسمان درباره مراکز همسر یابی است . گزارشی که با دیدگاهی انتقادی تویط ولی خلیلی گزارشگر این هفته نامه نوشته شده است .
/نقش حمام عمومی های قدیمی/
به نوشته آسمان ،به قول اکرم خانم مادر شکوفه دختر جوان دم بخت ،این موسسه ها این روزها که حتی "همسایه از همسایه و فامیل و آشنا "از همدیگر خبر ندارند نقش حمام های عمومی رقدیمی را بازی می کنند که زنان در گذشته به دنبال مورد ازدواج برای پسرانشان در آنها می گشتند .
به نوشته آسمان فعالیت مرکز همسر یابی در حالی انجام می شود که معاون وزارت ورزش وجوانان از ساماندهی مراکز موجود و مراکز دولتی همسر یابی خبر داده است .از سویی دیگر در واکنش به این خبر محسن ثانی عضو کمیسیون اجتماعی از موافقان راه اندازی مراکز همسریابی دولتی است و داریئش قنبری راه اندازی این مراکز توسط دولت را ورود دولت به مسائل خصوصی مردم دانسته است .
/بازاری برای کسب در آمد/
به اعتقاد بسیاری از کارشناسان روانشناسی و اجتماعی و حتی روحانیون ،این مراکز چندان نمی توانند موفق باشند ووجود آنها در حال حاضر تبدیل شده به بازاری برای کسب در آمد .
/کلاهبرداری وکاسبی/
روحانی که روی صندلی یکی از مراکز پاسخگویی به سوالات شرعی که این روزها درایستگاههای متروراه اندازی شده می گوید : بهتر است در خانواده ها و آشناها از طریق مادر وخواهرتان به فکر ازدواج و پیدا کردن همسر مورد علاقه خود باشید تا این مراکز .چون در انتخابهای این مرکز خیلی چیزها شانسی و تصادفی است و آنها بیشتر از روی خصوصیات ظاهری و مادیات برای شماهمسر پیدا می کنند نه خصوصیات رفتاری و خیلی وقتها کلاهبردا و کاسبی هم می کنند .
به گزارش پارس توریسم ،همایون شجریان نیز باانتشار پیام تبریکی در نشریه نسل امروز به بقیه هنرمندانی پیوسته که موفقیت این فیلم راتبریک گفته اند . البته او همانند هنرمندانی چون احمد رضا درویش ،رضا میر کریمی ،رسول صدر عاملی ،تهمینه میلانی ،ابوالحسن داوودی ،پوران درخشنده و....علاوه براینکه موفقیت فرهادی را در جایزه گلدن گلوب تبریک گفته ،گریزی به ماجرای انحلال خانه سینما زده ویادی از خانه فقید سینمای ایران کرده که توسط وزارت ارشاد منحل شده است .
همایون شجریان پیام خودرا اینگونه نوشته :یکی بود یکی نبود ،غیر از خدا هیچ کس نبود . می وام بگم واقعا لذت بردم . بدون شک گرفتن این جایزه پیروزی قشنگی محسوب می شه برای سینما وسینماگران و تا مدتها نام زیبای ایران را بر سر زبانها می اندازه .به خانه سینما که جایش در قلبهای ماست .به هنرمند گرامی" اصغر فرهادی" و به همه عزیزان "جدایی نادر ازسیمین"تبریک چند منظوره باید گفت .سپاس بی کران
به گزارش پارس توریسم ،تا کنون هنرمندان مطرحی چون عباس کیارستمی ،مسعود کیمیایی ،داریوش مهرجویی ،تهمینه میلانی ،مجید مجیدی ،رخشان بنی اعتماد ،رسول صدر عاملی ،رضا میرکریمی ،حسن فتحی ،عزیزالله حمید نژاد ،کمال تبریزی ،پوران درخشنده ،حمید فرخ نژاد ،رضا کیانیان ،حبیب رضایی ،مهناز افشار ،ابوالحسن داوودی ،مسعود رایگان،باران کوثری ،پگاه آهنگرانی ،طناز طباطبایی ،محمد یعقوبی و.....موفقیتهای اخیر اصغر فرهادی و فیلم جدایی نادر ازسیمین را تبریک گفته اند .
بابک مستوفی - امیر نادری را ایرانیها بیشتر با "تنگنا" و "تنگسیر" و "دونده" و "آب، باد، خاک" میشناسند و نه شخصیتهای آمریکایی و ژاپنی. اما نادری حالا میخواهد بهجای "امیرو" قصههایی بگوید که به قول خودش "جهانی" هستند.
نادری در دهه ۶۰ از ایران رفت و ساکن آمریکا شد. طی این سالها، هر چند سال یکبار فیلمی ساخت و در جشنوارههای مختلف به نمایش گذاشت.
آخرین فیلمش "کات" نام دارد که در ژاپن ساخته شده و داستان فردی را روایت میکند که عاشق سینماست. او برای پس دادن قرض برادرش تصمیم میگیرد که به کیسهبوکس مافیای ژاپن بدل شود و بابت هر مشتی که میخورد، پول دریافت کند.
فیلم با نظرات متفاوت منتقدان روبرو شد و بیشتر به خاطر چندین صحنه شعاری درباره سینما مورد انتقاد قرار گرفت. به گفته امیر نادری نادری علت اصلی ساخت این فیلم اصلاً همین صحنهها هستند. گویا او میخواهد به هر قیمتی پیامی را به تماشاگران منتقل کند، هر چند همین پیام باعث پرداخت سطحی و شعاری اثر شده است.
امیر نادری در بروشور فیلم، درباره ساخت این فیلم توضیحاتی میدهد. ترجمه بخشهایی از آن را میخوانیم:
آخرین سامورایی سینما
امیر نادری - در طول تاریخ همیشه جامعه در همه جا با هنر برخورد داشته است. امروزه قدرت مسائل مالی پرقوتتر از همیشه است و دست کثیفی بر روی هنر گذاشته است، بهخصوص در سینما. خشم "شوجی"، قهرمان فیلم "کات" واکنشیست در برابر این شرایط. او برای چیزی که باور دارد میجنگد و مذهبش سینما در خالصترین شکلش است. شوجی میپذیرد که به عنوان کیسهبوکس آماج حمله قرار بگیرد و به این ترتیب نه فقط قرض برادرش را میدهد بلکه این بخشیست از واکنش او در برابر جامعهای که رفتار حقیرانهای با سینما دارد.
هر ضربهای که شوجی میخورد از کسانی است که سینما را فقط برای درآمد یا سرگرمی به این سطح نازل رساندند. تماشاگران نوجوان شست و شوی مغزی شدهاند تا بیشتر و بیشتر از این نوع فیلمها خوششان بیاید. سلیقه آنها توسط تجارت دیکته شده است. سینمای امروز نیاز به تغییر دارد. رفتار شوجی و این فیلم حرکت کوچکی هستند برای این تغییر. کسی باید بایستد و فریاد بزند و شوجی این کار را در "کات" انجام میدهد. برای من شوجی آخرین سامورایی سینماست. سامورایییی که خود را فدای چیزی که باور دارد میکند: سینمای ناب.
اینقدر حرف مفت نزنید!
فیلمسازان بزرگ گذشته روحشان را بر سر ارتقاء سینما به عنوان هنر گذاشتند. تلاش آنها برای ما باقی ماند تا امروز سپاسگزار آنها باشیم. اما میراث آنها خیلی زود بر باد رفته است. هر کسی میداند که سینمای امروز مسموم شده است. فیلمهای مستقل در قفسه خاک میخورند. اگر خوش شانس باشند یکبار در جایی به طور مجانی به نمایش درمیآیند. در این نوع فیلمها آشکارا سودی وجود ندارد. خوش شانسها شاید چند تایی دی وی دی در اینترنت بفروشند. بدبختانه جایی برای اکران این فیلمها وجود ندارد. همه سالنهای هنری بسته شدهاند یا دچار مضیقهاند.
اگر میخواهید بدانید که چرا نام «کات» را برای این فیلم برگزیدم، باید بگویم برای این است که بگویم: "اینقدر در سینمای امروز حرف مفت نزنید!" همانطور که شوجی در فیلم فریاد میزند: "سینما فاحشه نیست. سینما هنر است و باید به آن احترام گذاشت." خیلی زود تنها خاکستر سینمای حقیقی باقی خواهد ماند. نسل آینده ممکن است مرجعی برای سینمای خالص از این سالها نداشته باشد. ما باید پیش از آنکه دیر شود کاری انجام دهیم.
فیلمنامه
من داستان و دیالوگها را در اصل به انگلیسی نوشتم؛ با کمک دوست عزیزم ابو فرمان، شاعر و ویدئو آرتیست ایرانی که در مونترال بزرگ شده است. عاقبت متوجه شدم که حس و ظرافت زبان فارسی بسیار بیشتر از انگلیسی به ژاپنی نزدیک است. برای همین تمام فیلمنامه را به فارسی نوشتم و بعد به ژاپنی ترجمه شد. شوزو ایچیاما، برنامهریز "فیلمکس" توکیو و تاریخنگار سینمایی مرا به شینجی آیاما فیلمساز ژاپنی معرفی کرد. فیلم درخشان او، «من کشف کردم!» (Eureka) را دیده بودم. آیاما روی دیالوگها کار کرد و به من کمک کرد تا برخی سکانسها را دوباره بنویسم. شناختن او حین این همکاری لذت بزرگی بود.
زبان واقعاً مهم نیست
اصلاً ژاپنی بلد نیستم، اما این برایم مانع بزرگی نبود. زبان دیالوگها واقعاً برایم مسألهای نیست. با اینکه ستایشگر دیالوگهای تأثیرگذار در آثار دیگران هستم، اما خودم مرد دیالوگ نیستم. برای من معنای دیالوگ کمک به پیشبرد قصه است. معمولاً فیلمبرداری صحنههای بدون دیالوگ برایم خیلی الهامبخشتر است. سکانسهای بدون دیالوگ دنیای من هستند. سکوت هم بخش مهمی از جهان من است. علاقه من به فیلمسازی به کار کردن با تصویر، حرکت، صدا، تدوین و سکوت مرتبط است. فکر میکنم این عناصر در بین شخصیتهای اصلی "کات" هم هست.
نقطه مشترک
به کمک مترجمها سر صحنه قادر بودم با بازیگران و اعضای گروه ارتباط برقرار کنم. بیشتر آنها انگلیسی مرا میفهمیدند اما از انگلیسی حرف زدن بهخاطر خجالت ویژه ژاپنی پرهیز میکردند. وقتی با بازیگران و گروهی کار میکنم، شرط اول این است که آنها ابتدا باید فیلمهای قبلیم را ببینند. آنها نیاز دارند که یک قدم به دنیای فیلمسازی من نزدیک بشوند. من خودم و اندیشههایم را در آنها قرار دادهام. باور دارم که تمرکز باید بر روی حال و هوا و اتمسفری باشد که در صحنه خلق میشود. همه چیز از اعتماد مشترک آغاز میشود که از کلام و قول دادنها نمیآید بلکه بعد از فیلمبرداری دو سه صحنه شکل میگیرد. این اتفاق زمانی میافتد که آنها تجربه میکنند که من چه میخواهم بگویم و چطور میگویم. هیچکس حتی خودم هم نمیدانم که که این جادو چه وقت اتفاق میافتد. همیشه موقع فیلمبرداری لحظهای هست که همه به یک نقطه مشترکی میرسند و از آن لحظه همه درها باز میشود. این اتفاق به ویژه در "کات" افتاد. بعد از آن دیگر به استفاده زیاد از کلمات نیازی نبود چون حس میان ما همه حرفها را میزد. با یک نگاه یا اشاره یا حتی سکوت، ما قادر به مکالمه بودیم.
جایی برای بداهه نبود
گهگاه حس میکردم که ساختن فیلم در ژاپن نوعی هاراکیری [خودکشی به سبک سامورایی] است! ژاپن کشور بسیار نظاممند با تأکید بر جزئیات دقیق است. وقتی که صبح سر صحنه حاضر میشوی همه چیز از آغاز تا انجام برنامهریزی شده و باید برای همه در صحنه روشن باشد. کار کردن در ژاپن یعنی کار کردن به شدت با قاعده و نظاممند. هضم این موضوع ابتدا برای من سخت بود چون جستوجوی آزاد برای یافتن لحظههای جادویی برنامهریزی نشده در هر صحنه را دوست دارم. اما زبان و فرهنگ ژاپنی فرصت زیادی به بداههکاری نمیدهد. سختگیریها گاه کمرم را شکست، اما کار کردن در ژاپن را دوست داشتم. به رغم مشکلات، فکر میکنم کارم را خوب انجام دادهام و نتیجه رضایتبخش است. زبان سینما یک زبان جهانیست که به من اجازه داد که خودم را با فرهنگی که به آن تعلق ندارم وفق بدهم.
به گزارش سرویس بین الملل انتخاب، این روزنامه ی کره ای ادعا کرد: دولت ایران از شرکت های کره ای حاضر در این کشور خواسته است که بیلبوردهای تبلیغاتی خود را از سطح شهر جمع آوری کنند.
این روزنامه در ادامه به نقل از مقامات دولتی کره ادعا کرد: دولت ایران به شرکت های کره ای از جمله سامسونگ و "ال جی" دستور داده است تبلیغات خود را جمع آوری کنند .
البته این اقدام با اعتراض سفارت کره جنوبی در تهران مواجه شد و سرانجام تبلیغات این شرکت ها در ایران در روز 8 ژانویه از سر گرفته شد.
یک مقام دولتی به این روزنامه ی کره ای گفت: چندین بیلبورد تبلیغاتی در چندین نقطه ی تهران پایین اورده شده اند. البته انها در روز 8 ژانویه به جای خود بازگشتند.
این روزنامه نوشت: ظاهرا، پس از حمایت سئول از تحریم ها، ایران گام هایی تلافی جویانه علیه کره جنوبی برداشته است.
مقامات ارشد امریکا هفته ی گذشته به سئول سفر کردند تا بتوانند با فشار آوردن به این کشور، انها را مجبور به تحریم نفت ایران کنند.
ایران بازار اصلی محصولات کره ای در خاورمیانه است و فعالیت های تجاری بین دو کشور به 18.5 میلیارد دلار در سال گذشته رسید.
به گزارش پارس توریسم،این روزنامه نوشته که گلزار برای بازی در سریال جدید لطیفی با عنوان "ساخت ایران "با تهیه کنندگان این پروژه به توافق رسیده وقرار است برای بازی دراین سریال برای یک ماه ،۸۰۰میلیون تومان دریافت کند .
هفت صبح نوشته که گلزار در لبنان جلوی دوربین سومین سریال ویدئویی ایرانی است وهم اکنون گروه سریال سازنده سریال محمد حسین لطیفی در لبنان به سر می برند و قرار است سکانس های مربوط به فرانسه را در محله فرانسوی نشین بیروت بگیرند .
/از لغودستمزد میلیاردی تا اعتراض فرمان آرا وکیانیان/
به گزارش پارس توریسم ،آقای گلزار که علاقه مندان جدی سینما اورا بافیلمهایی چون بوتیک و آتش ب بیشتر می پسندند پیش از این اعلام دستمزد یک میلیاردی اش باعث واکنش ها وحواشی بسیاری شده بود به گونه ای که علیرضا سجاد پور در مصاحبه ای از لغو قراردادگلزار خبر داده و نسبت به بسات قراردادهای نجومی درسینمای ایران هشدار داده بود . این اقدام معاونت سینمایی در لغو قرار داد گلزار با واکنش سینماگران مشهوری چون بهمن فرمان آرا ،رضا کیانیان امیر جعفری ،مهناز افشار ،بهنوش بختیاری ،ماهیا پطروسیان و....مواجه شد.
/شکست درامتداد شهر،موفق درشش وبش/
آخرین فیلمی که در سینماها از محمد رضا گلزار اکران شده فیلم " در امتداد شهر " بوده که از فروش اصلا خوبی برخوردار نشده است . البته آقای گلزار امسال فیلم کمدی "شیش وبش " را بر پرده سینماها داشت که از فروش خوبی برخوردارشد . اما به نظر می رسد فیلم " درامتداد شهر " برای ستاره ای که بسیاری از تهیه کنندگان به پولساز بودن او ایمان دارند یک شکست محسوب شود .
/محمد رضا گلزار از بازی در اولین فیلم میلیاردی تاریخ سینما تا دستمزدهای میلیاردی /
آقای گلزار درسالهای اخیر بیشتر در تولیدات عامه پسند حضور داشته ودر طول بیش از یک دهه حضور در سینمای ایران ،منتقدان سینما وعلاقه مندان جدی سینما تنها با فیلمهایی چون "بوتیک "ساخته حمید نعمت الله و" آتش بس" ساخته تهمینه میلانی ارتباط خوبی برقرار کرده اند .البته آتش بس فیلمی بود که عملا گلزاررا به یک فوق ستاره تبدیل کرد و درواقع اولین فیلم میلیاردی تاریخ سینمای ایران نیز محسوب می شود . فیلمی که از فیلمهای جریان ساز دهه های اخیر محسوب می شود .
/افزایش قیمت دلارو .../
این روزها که اخبار افرایش قیمت دلار برروی همه چیز از دستمزد کی روش (دستمزد کی روش باافزایش قیمت دلار عملا دوبرابر شده و باعث بیچاره شدن مسئلان فدراسیون گردیده !)تا قیمت کتاب و کندی اینترنت و ...خلاصه همه چیز تاثیر گذاشته به نظر می رسد خبر دستمزد نجومی گلزار خبری قابل توجه باشد . اگر مدتی پیش آقای گلزار برای دو فیلم ویک سریال یک میلیارد می گرفت . حالا برای یک ماه ۸۰۰میلیون تومان دستمزد قرار است بگیرد .باید دید خبر روزنامه هفت صبح تایید خواهد شد ویاتکذیب؟
به گزارش پارس توریسم ،متن کامل این یادداشت به شرح زیر است :
در اهميت اصغر فرهادي بودن!
نويسنده: عليرضا نادري
اصغر فرهادي اگر ديپلمات يا وزير خارجه يک کشور ته آفريقا مي شد، مي توانست آن کشور را در سازمان ملل داراي حق وتو کند! يا اگر دانشمند مي شد مي توانست دستگاهي اختراع کند که لازم نباشد ما با هواپيما سفر کنيم، همين طور ما را به نقاط دور دنيا فکس مي کرد! اصغر فرهادي حتما داروي ايدز را کشف مي کرد، اصغر اگر در جنگ ضد تروريسم فرمانده نيروهاي ائتلاف بود، مي توانست چند ثانيه قبل از برخورد محمد عطا با برج هاي دوقلو او را منصرف کند! اصغر فرهادي مي توانست برج هاي فروريخته را بلافاصله سر پا کند!
او اگر مامور دستگيري بن لادن مي شد، الان بن لادن را در قفسي دور جهان مي چرخاند و از دولت هاي ديگر حق الکشف مي گرفت! اصغر اگر همين حالابخواهد مي تواند «رون آراد» را پيدا کند و باز اگر بخواهد مي تواند با زندانيان گوانتانامو در همان زندان، پسيکو درام کار کند! به دو دليل، لطفا به اين دو دليل دقت کنيد!
اول، اينکه اصغر فرهادي توانسته دراين سرزمين با اين همه منع و مانع، فيلم هايي را که دوست دارد بسازد! موانعي که در شکل و شمايل مرداني با کت و شلوارهاي خاکستري و قهوه اي کابوس هرنويسنده هنرمندي هستند!
و دليل دوم که کمي خصوصي است اينکه، توانسته در ميان اين همه يا آن همه دختر زيبا و با وقار و شخصيت در دانشکده هنرهاي بچه هاي زيبا، پريسا راکه بخت آور است، به عنوان بانوي خود، کشف؟ انتخاب؟ شکار؟ پيدا...نه، اسيرش شود يا به خود علاقه مند کند!
غبطه برانگيز نيست؟ به هر صورت ما رفيقيم و هيچ کس نمي تواند از دوستانش تعريف کند، مگر اينکه عاشقانه دوستشان داشته باشد! و من هرسه را، دوست دارم...
نگوييد کاش اصغر فرهادي ديپلمات يا دانشمند شده بود، سينماي امروزما بدون فرهادي حتما چيز مهمي کم دارد...
به عنوان مقاله برمي گردم؛ اهميت اصغر بودن! با اين توضيح که اهميت فرهادي بودن در فيلمساز بودن که عشق فرهادي ا ست، نيست! اهميت اصغر فرهادي در چيست؟
بارها در جمع دوستان يکرنگ گفته ام، اصغر فرهادي، قريحه ديپلمات ها را در سينما به کارگرفت و از اين بازار مکاره شبه جهان اولي، اما در عمق وجود جهان ماقبل کشفي که به آن مناسبات کارگردان و تهيه کننده و سانسورچي و مميز و ...مي گويند، سرافراز بيرون آمد! به همه کارهاي فرهادي نگاه کنيد! در هيچ کدام کسي جز خودش، نيست! و اين مگر کم هنري است!؟
سال ها پيش قبل از موجوديت کافه نادري (مرکز تئاتر تجربي فعلي) کنار شوفاژ چسبيده به بارگاه آقا رشيد، (آبدارخانه فعلي) مطلبي براي روزنامه اي نوشتم با نام «پيشاني چين خورده هنر» با اين مضمون که در اين زمانه عجيب، هنرمند يا بايد تبليغات کند يا مبتذل بسازد يا سکوت کند. سه چهارسال بعد ديدم، من که به اين تئوري معتقدم کجايم واصغر فرهادي کجا؟
من داشتم شيخ محمد خياباني مي نوشتم، فرهادي داستان يک شهرش را مي ساخت! فهميدم آن مقاله من اراجيف بوده است!
مضمون اين پاراگراف اهميت اصغر فرهادي بودن است! ... وقتي فيلمت، به علت که نه، به دليل هم نه، به خاطر...باز هم نه، به بهانه اينکه، بازيگر فيلم او در يک فيلم ديگري بازي کرده، بعد آن فيلم که اين بازيگر در آن بازي کرده و اکران شده، موجب شده که اين فيلم به خاطر بازي آن بازيگر در آن فيلم اکران شده در جاي ديگر در اينجا....توقيف بشود! بايد فرهادي باشي و سوار ماشينت شده به بيابان هاي اطراف تهران بروي و در بيابان نعره بزني و بعد به دستيارت فرمان بدهي، فردا صبح تقاضاي پروانه ساخت بکند تا «درباره الي» را بار ديگر بدون آن بازيگر بسازي! و وقتي آن کس که بايد همه تلاشش جلوگيري از جنگ سوم جهاني باشد، دستور مي دهد اين مشکل بزرگ بشري را که اصغر و بازيگرش پديد آورده اند، حل شود باز بايد اصغر فرهادي باشي، تا بتواني از هيچ کس تشکر نکني، به هيچ کس اعتراض نکني و بگويي، چي؟ کي؟ کجا؟ فيلم؟ مگه توقيفه؟ براي چي؟
شاه امشب اين مجلس، اصغر فرهادي ما داراي چنين منش و روش باشکوهي است!
اين مسير و راه نيست، روش است و خوب است دانسته شود، روش راه رفته است و شخصي است! خوب است اين روش توسط فرهادي تدريس بشود، نه تنها براي دانشجويان هنر، چطور مي شود مبتذل نبود، تبليغات نکرد، ساکت هم نماند؟...
من اطمينان دارم، نگاه پاتولوژيک و آسيب شناسانه فرهادي را کمتر کسي در ايران دارد، چشمان مسلح فرهادي به بزرگنماترين دستگاه ها و قدرت او در رنگ آميزي اجزاي مختلف سلول هاي بيماري زا و مخرب و کشف منابع تغذيه ميکروب ها فوق العاده است!
کمتر کسي اولين سکانس چهارشنبه سوري را درک کرده است! مردي که سيگارش را با شعله گاز روشن مي گرداند!
اصغر فرهادي اجتماع پيرامونش را نه چون يک آرمانگرا، نه يک سوسياليست دوآتشه! نه يک مذهبي، همين و ديگر هيچ! نه نهيليست به تباهي انديش! نه، جامعه شناس مدل دوهزار و ده... بلکه مثل خود اصغر فرهادي مي بيند! و باز اين اهميت اصغر فرهادي بودن است!
اينها راز نيست که اگر بود هلاک راز به افشاي آن است و راز افشا شده به دو پول سياه نمي ارزد، اينها روش است! به کار بسته مي شود، روشي که با غريزه دريافته شده و با تعليمات در آکادمي، يعني در همين دانشکده، آموخته شده است! دريافته شده، آخرين مردان زمين يا ماشين نشين ها و ديگر آثار او در آزمون «تدريج و تفکر» به چهارشنبه سوري و اين يکي آخري درباره الي رسيده اند! درباره اهميت اصغر بودن حرف ها فراوان است! متانت، مهرباني! درک عميقانه دوستي... خانواده دوستي... و تواضع بي نظيرش از اصغر فرهادي، يک پشتوانه براي همه ما ساخته است!
وقتي اصغر در برلين موفقيت بزرگي براي خودش به دست آورد، پيامي براي چند نفر نوشتم، اما نفرستادم و خودداري کردم! نوشتم «اصغر فرهادي جون! جشنواره برلين پله اول نردباني است که به اورست آرزوهاي همه ما بچه هاي ديروز و امروز هنرهاي زيبا راه مي برد، جاي اونا که نيستند خالي...»
روزنامه تماشا امروز نوشته که افزایش بی سابقه قیمت دلار ،باعث دوبرابر شدن قیمت دستمزد کارلوس کی روش سرمربی تیم ملی شده است .
به نوشته تماشا ،کارلوس کی روش سر مربی تیم ملی که قراردادی معادل سه میلیون و چهار صد هزار دلار با فدراسیون فوتبال برای سه سال وسه ماه منعقد کرده ، دستمزد خود را بادلار دریافت می کند .
آن طور که روزنامه ورزشی نماشا نوشته زمانی که این قرارداد امضا شده دلار ۱۱۰۰تومان بود. گویا قسط اول ،سال اول این قرار داد با دلار ۱۱۰۰تومان پرداخت شده بود وحالا باید در ماه جاری قسط دوم سال اول قرار داد کی روش پرداخت شود .به نوشته تماشا مبلغ قسط دوم قرار داد آقای کی روش چیزی حدود سه میلیارد تومان برای فدراسیون فوتبال آب می خورد .
خبرگزاری فارس: «لیام نیسون»، بازیگر نامزد اسکار هالیوود که اخیرا برای بازی در آخرین فیلمش به ترکیه سفر کرده بود گفت: صدای اذان با روح و جان من درآمیخته، ای کاش یک مسلمان بودم.
به گزارش خبرگزاری فارس به نقل از روزنامه اینترنتی اینترنشنال بیزینس تایمز، «لیام نیسون»، بازیگر موفق هالیوود در مصاحبه با اپرا وینفری گفت: از زمانیکه از استامبول برگشتهام تاکنون همواره به این فکرم که مذهب کاتولیک را کنار گذاشته و مسلمان شوم.
«نیسون» که برای بازی در آخرین فیلمش به استامبول سفر کرده بود، گفت: زمانیکه در ترکیه به اذان مساجد گوش میدادم، آرزو میکردم که ای کاش مسلمان بودم، دعوت به نماز ۵ بار در روز تکرار میشد و اولین هفته احساس میکردم که این صدا مرا دیوانه میکند ولی پس از مدتی کوتاه مثل این میمانست که با روح و جانت درآمیخته باشد، این صدا زیباترین صدای دنیاست، حقیقتا چیز زیبایی است، آنچنان تاثیری بر من داشت که از همانموقع به مسلمان شدن فکر کردم.
این بازیگر ۵۹ ساله که تاکنون نامزد و برنده جوایزی چون اسکار، بفتا و سه جایزه گلدن گلوب شده است، در پایان افزود: من از بدو تولد کاتولیک معتقدی بودهام ولی از ۱۵ سال پیش، حتی پیش از مرگ بسیار غمانگیز همسرم «ناتاشا ریچاردسون» در یک سانحه اسکی، نسبت اعتقاد مذهبی شک و تردیدهای بسیاری داشتهام و با وجود مطالعه این مذهب، هر روز از خودم میپرسید که ما روز این کره خاکی چه میکنیم؟ و کلا هدف از خلقت چیست؟ من به طور مرتب کتابهایی در ارتباط با خدا، عدم وجود خدا و اوتیسم میخواندم ولی به هیچ نیتجهای نمیرسیدم، تا اینکه به ترکیه سفر کردم و از نزدیک با دین اسلام آشنا شدم.
«نیسون» برای بازی در فیلمهایی چون «فهرست شیندلر (۱۹۹۳)» ساخته «استیون اسپیلبرگ»، «جنگ ستارگان اپیزود اول: تهدید شبح (۱۹۹۹)»، «ملکوت آسمان (۲۰۰۵)» و «بتمن آغاز میکند (۲۰۰۵)» شهرت دارد.